شناسه حدیث :  ۳۱۴۴۴۵

  |  

نشانی :  الخرائج و الجرائح  ,  جلد۲  ,  صفحه۵۲۱  

عنوان باب :   الجزء الثاني الباب الرابع عشر في أعلام النبي صلى الله عليه و آله و الأئمة عليهم السلام فصل في أعلام رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله

معصوم :   پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)

وَ مِنْهَا: مَا رُوِيَ عَنِ اَلْوَلِيدِ بْنِ عُبَادَةَ بْنِ اَلصَّامِتِ قَالَ : بَيْنَا جَابِرُ بْنُ عَبْدِ اَللَّهِ يُصَلِّي فِي اَلْمَسْجِدِ إِذْ قَامَ إِلَيْهِ أَعْرَابِيٌّ فَقَالَ أَخْبِرْنِي هَلْ تَكَلَّمَتْ بَهِيمَةٌ عَلَى قَالَ نَعَمْ. دَعَا اَلنَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ عَلَى عُتْبَةَ بْنِ أَبِي لَهَبٍ فَقَالَ قَتَلَكَ كَلْبُ اَللَّهِ. فَخَرَجَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَوْماً فِي صَحْبٍ لَهُ حَتَّى إِذَا نَزَلْنَا عَلَى مَبْقَلَةِ مَكَّةَ خَرَجَ عُتْبَةُ مُسْتَخْفِياً فَنَزَلَ فِي أَقَاصِي أَصْحَابِ اَلنَّبِيِّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ اَلنَّاسُ لاَ يَعْلَمُونَ لِيَقْتُلَ مُحَمَّداً فَلَمَّا هَجَمَ اَللَّيْلُ إِذَا أَسَدٌ قَبَضَ عَلَى عُتْبَةَ ثُمَّ أَخْرَجَهُ خَارِجَ اَلرَّكْبِ ثُمَّ زَأَرَ زَئِيراً لَمْ يَبْقَ أَحَدٌ مِنَ اَلرَّكْبِ إِلاَّ نَصَتَ لَهُ ثُمَّ نَطَقَ بِلِسَانٍ طَلِقٍ وَ هُوَ يَقُولُ هَذَا عُتْبَةُ بْنُ أَبِي لَهَبٍ خَرَجَ مِنْ مَكَّةَ مُسْتَخْفِياً يَزْعُمُ أَنَّهُ يَقْتُلُ مُحَمَّداً ثُمَّ مَزَّقَهُ قِطَعاً قِطَعاً وَ لَمْ يَأْكُلْ مِنْهُ. ثُمَّ قَالَ جَابِرٌ وَ قَدْ ثَمِلَ قَوْمٌ مِنْ آلِ ذَرِيحٍ وَ قَيْنَاتٌ لَهُمْ لَيْلَةً فَبَيْنَا هُمْ فِي لَهْوِهِمْ وَ لَعِبِهِمْ إِذْ صَعِدَ عِجْلٌ عَلَى رَابِيَةٍ وَ قَالَ لَهُمْ بِلِسَانٍ ذَلِقٍ يَا آلَ ذَرِيحٍ أَمْرٌ نَجِيحٌ صَائِحٌ يَصِيحُ بِلِسَانٍ فَصِيحٍ بِبَطْنِ مَكَّةَ يَدْعُوكُمْ إِلَى قَوْلِ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ فَأَجِيبُوهُ فَتَرَكَ اَلْقَوْمُ لَهْوَهُمْ وَ لَعِبَهُمْ وَ أَقْبَلُوا إِلَى مَكَّةَ فَدَخَلُوا فِي اَلْإِسْلاَمِ مَعَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ . ثُمَّ قَالَ جَابِرٌ لَقَدْ تَكَلَّمَ ذِئْبٌ أَتَى غَنَماً لِيُصِيبَ مِنْهَا فَجَعَلَ اَلرَّاعِي يَصُدُّهُ وَ يَمْنَعُهُ فَلَمْ يَنْتَهِ فَقَالَ عَجَباً لِهَذَا اَلذِّئْبِ. فَقَالَ اَلذِّئْبُ يَا هَذَا أَنْتُمْ أَعْجَبُ مِنِّي مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اَللَّهِ اَلْقُرَشِيُّ يَدْعُوكُمْ بِبَطْنِ مَكَّةَ إِلَى قَوْلِ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ يَضْمَنُ لَكُمْ عَلَيْهِ اَلْجَنَّةَ وَ تَأْبَوْنَ عَلَيْهِ. فَقَالَ اَلرَّاعِي يَا لَكَ مِنْ طَامَّةٍ مَنْ يَرْعَى اَلْغَنَمَ حَتَّى آتِيَهُ فَأُومِنَ بِهِ. قَالَ اَلذِّئْبُ أَنَا أَرْعَى اَلْغَنَمَ فَخَرَجَ وَ دَخَلَ مَعَ رَسُولِ اَللَّهِ فِي اَلْإِسْلاَمِ . ثُمَّ قَالَ جَابِرٌ وَ لَقَدْ تَكَلَّمَ بَعِيرٌ كَانَ لِآلِ اَلنَّجَّارِ شَرَدَ عَلَيْهِمْ وَ مَنَعَهُمْ ظَهْرَهُ فَاحْتَالُوا لَهُ بِكُلِّ حِيلَةٍ فَلَمْ يَجِدُوا إِلَى أَخْذِهِ سَبِيلاً فَأَخْبَرُوا اَلنَّبِيَّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَخَرَجَ إِلَيْهِ فَلَمَّا بَصُرَ بِهِ اَلْبَعِيرُ بَرَكَ خَاضِعاً بَاكِياً فَالْتَفَتَ اَلنَّبِيُّ إِلَى بَنِي اَلنَّجَّارِ فَقَالَ أَلاَ إِنَّهُ يَشْكُوكُمْ أَنَّكُمْ أَقْلَلْتُمْ عَلَفَهُ وَ أَثْقَلْتُمْ ظَهْرَهُ فَقَالُوا إِنَّهُ ذُو مَنْعَةٍ لاَ يَتَمَكَّنُ مِنْهُ فَقَالَ اِنْطَلِقْ مَعَ أَهْلِكَ فَانْطَلَقَ ذَلِيلاً. ثُمَّ قَالَ جَابِرٌ تَكَلَّمَتْ ظَبْيَةٌ اِصْطَادَهَا قَوْمٌ مِنَ اَلصَّحَابَةِ فَشَدُّوهَا إِلَى جَانِبِ رَحْلِهِمْ فَمَرَّ اَلنَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَنَادَتْهُ اَلظَّبْيَةُ يَا نَبِيَّ اَللَّهِ يَا رَسُولَ اَللَّهِ فَقَالَ أَيَّتُهَا اَلنَّجْدَاءُ مَا شَأْنُكِ قَالَتْ إِنِّي حَافِلٌ وَ لِي خِشْفَانِ فَخَلِّنِي حَتَّى أُرْضِعَهُمَا وَ أَعُودَ فَأَطْلَقَهَا ثُمَّ مَضَى فَلَمَّا رَجَعَ إِذَا اَلظَّبْيَةُ قَائِمَةٌ فَجَعَلَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يُوثِقُهَا فَحَسَّ أَهْلُ اَلرَّجُلِ بِهِ فَحَدَّثَهُمْ بِحَدِيثِهَا فَقَالُوا هِيَ لَكَ فَأَطْلَقَهَا فَتَكَلَّمَتْ بِالشَّهَادَتَيْنِ .
زبان ترجمه:

جلوههای اعجاز معصومین علیهم السلام ;  ج ۱  ص ۳۸۵

18-وليد بن عباده روايت مى‌كند كه: جابر بن عبد اللّٰه در مسجد، مشغول نماز بود كه عربى بيابانى برخاست و به سوى او رفت و پرسيد: آيا در عصر رسول خدا -صلّى اللّٰه عليه و آله-، هيچ حيوانى به سخن در آمد؟ جابر گفت: آرى.الف-پيامبر بر عتبة بن ابى لهب نفرين كرد و فرمود:«تو را سگ خدا به قتل برساند» روزى رسول خدا-صلّى اللّٰه عليه و آله-به همراه عده‌اى از اصحابش بيرون آمد تا اينكه در علفزارهاى مكه فرود آمديم. و عتبه مخفيانه دنبال پيامبر را گرفت تا اينكه آن حضرت را به قتل برساند! و مردم نيز نمى‌دانستند. او در گردنه‌اى پشت سر پيامبر كمين كرد. وقتى كه شب شد، شيرى آمد و عتبه را گرفت و او را از ميان كاروان بيرون برد و غرّش كرد كه تمام كاروانيان آن را شنيدند. آنگاه با زبان ساده گفت: اين عتبه پسر ابو لهب است كه مخفيانه از مكه خارج شده و گمان مى‌كرد كه محمّد-صلّى اللّٰه عليه و آله-را خواهد كشت. سپس شير او را دريد و قطعه-قطعه كرد ولى چيزى از آن نخورد. ب-باز جابر گفت: شبى عده‌اى از قبيلۀ «آل ذريح» شراب مى‌نوشيدند و آوازخوانها براى آنان مى‌خواندند و مشغول لهو و لعب بودند كه گاوى بالاى بلندى رفت و با زبان فصيح گفت: اى آل ذريح! صيحه‌كننده‌اى با زبان فصيح در ميان مكّه شما را به گفتن« لاٰ إِلٰهَ‌ إِلاَّ اَللّٰهُ‌ »دعوت مى‌كند، پس دعوت او را اجابت كنيد. از اين رو مردم لهو و لعب را رها كردند و به سوى مكّه آمدند و به دين اسلام وارد شدند. ج-همچنين جابر گفت: گرگ نيز سخن گفته است؛ زيرا به طرف گله‌اى آمد تا اينكه گوسفندى را ببرد ولى چوپان جلو او را گرفت و مانع شد، ولى گرگ بسيار سماجت كرد كه چوپان گفت: شگفتا! از اين گرگ. گرگ گفت: كار شما از من شگفت‌آورتر است. محمّد بن عبد اللّٰه قرشى، در ميان مكّه شما را به گفتن« لاٰ إِلٰهَ‌ إِلاَّ اَللّٰهُ‌ »مى‌خواند و بهشت را براى شما ضمانت مى‌كند، ولى شما دعوتش را نمى‌پذيريد! چوپان گفت: اى كاش! كسى پيدا مى‌شد و گوسفندان را مى‌چرانيد و من مى‌رفتم و به او ايمان مى‌آوردم.گرگ گفت: من گوسفندانت را مى‌چرانم. پس چوپان نزد رسول خدا-صلّى اللّٰه عليه و آله-آمد و مسلمان شد. د-باز جابر ادامه داد كه: شتر «آل نجار» نيز سخن گفت: اين شتر اجازه نمى‌داد آنان به او نزديك شوند و مانع سوارشدنشان مى‌شد. هر حيله‌اى كه بكار بردند نتوانستند راهى پيدا كنند. به ناچار، پيامبر را از اين امر آگاه كردند. حضرت به سوى شتر رفت. وقتى كه شتر، پيامبر را ديد آرام گرفت. حضرت به طرف بنى نجار متوجه شد و فرمود: او از شما شكايت مى‌كند و مى‌گويد: به او علف كم مى‌دهيد اما زياد بر او بار مى‌كنيد. گفتند: او چموش است و نمى‌توانيم به آن دسترسى پيدا كنيم. حضرت فرمود: نزد اهل خود برو. او نيز با حالت فروتنى و ذليلانه، رفت. ه‍‌-باز جابر گويد: آهو نيز سخن گفت. عده‌اى او را شكار كرده و به پشت اسبشان بسته بودند. وقتى كه پيامبر از مقابل آن گذشت، آهو ندا داد كه اى نبىّ‌ خدا! اى رسول خدا! حضرت فرمود: اى حيوانى كه كمك مى‌طلبى، چه مى‌خواهى‌؟ آهو گفت: من دو كودك دارم كه به آنها شير مى‌دهم، مرا رها سازيد تا بروم به فرزندانم شير بدهم و برگردم. حضرت او را رها ساخت و رفت. وقتى كه برگشت ديد آهو ايستاده است. حضرت در بندش كرد و به كاروانيان داد. آنان از احوال آهو پرسيدند، حضرت سخنان آهو را به آنان گفت. آنان گفتند: آن را به تو بخشيديم. پيامبر نيز آهو را آزاد كرد و آهو هم شهادتين را گفت .

divider