شناسه حدیث :  ۳۱۴۳۳۸

  |  

نشانی :  الخرائج و الجرائح  ,  جلد۱  ,  صفحه۴۰۳  

عنوان باب :   الجزء الأول الباب الحادي عشر في معجزات الإمام علي بن محمد النقي عليه السّلام

معصوم :   امام هادی (علیه السلام)

وَ مِنْهَا: مَا رُوِيَ عَنْ أَبِي اَلْقَاسِمِ بْنِ اَلْقَاسِمِ عَنْ خَادِمِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ : كَانَ اَلْمُتَوَكِّلُ يَمْنَعُ اَلنَّاسَ مِنَ اَلدُّخُولِ إِلَى عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ فَخَرَجْتُ يَوْماً وَ هُوَ فِي دَارِ اَلْمُتَوَكِّلِ فَإِذَا جَمَاعَةٌ مِنَ اَلشِّيعَةِ جُلُوسٌ بِقُرْبِ اَلْبَابِ . فَقُلْتُ مَا شَأْنُكُمْ جَلَسْتُمْ هَاهُنَا قَالُوا نَنْتَظِرُ اِنْصِرَافَ مَوْلاَنَا لِنَنْظُرَ إِلَيْهِ وَ نُسَلِّمَ عَلَيْهِ وَ نَنْصَرِفَ قُلْتُ لَهُمْ وَ إِذَا رَأَيْتُمُوهُ تَعْرِفُونَهُ قَالُوا كُلُّنَا نَعْرِفُهُ. فَلَمَّا وَافَى قَامُوا إِلَيْهِ فَسَلَّمُوا عَلَيْهِ وَ نَزَلَ فَدَخَلَ دَارَهُ وَ أَرَادَ أُولَئِكَ اَلاِنْصِرَافَ. فَقُلْتُ يَا فِتْيَانُ اِصْبِرُوا حَتَّى أَسْأَلَكُمْ أَ لَيْسَ قَدْ رَأَيْتُمْ مَوْلاَكُمْ قَالُوا بَلَى . قُلْتُ فَصِفُوهُ فَقَالَ وَاحِدٌ هُوَ شَيْخٌ أَبْيَضُ اَلرَّأْسِ أَبْيَضُ مُشْرَبٌ بِحُمْرَةٍ. وَ قَالَ آخَرُ لاَ يَكْذِبُ مَا هُوَ إِلاَّ أَسْمَرُ أَسْوَدُ اَللِّحْيَةِ. وَ قَالَ اَلْآخَرُ لاَ لَعَمْرِي مَا هُوَ كَذَلِكَ هُوَ كَهْلٌ مَا بَيْنَ اَلْبَيَاضِ وَ اَلسُّمْرَةِ. فَقُلْتُ أَ لَيْسَ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ تَعْرِفُونَهُ اِنْصَرِفُوا فِي حِفْظِ اَللَّهِ .
زبان ترجمه:

جلوههای اعجاز معصومین علیهم السلام ;  ج ۱  ص ۳۲۲

8-خادم امام على النقى-عليه السّلام-مى‌گويد: متوكل از ديدار مردم با امام -عليه السّلام-جلوگيرى مى‌كرد. روزى خارج شدم در حالى كه امام-عليه السّلام- در خانه متوكل بود. وقتى خارج شدم، ديدم عده‌اى از شيعيان دم درب نشسته‌اند. گفتم: براى چه اينجا نشسته‌ايد؟ گفتند: منتظريم تا مولايمان بيرون آيد تا به او سلام بدهيم و او را ببينيم. سپس برگرديم. رو به آنها گفتم: اگر او را ببينيد مى‌شناسيد؟ گفتند: همه ما او را مى‌شناسيم. وقتى كه امام-عليه السّلام-آمد آنها برخاستند و به او سلام كردند. و حضرت وارد خانه‌اش شد و آنها هم خواستند برگردند كه گفتم: اى جوانان! صبر كنيد تا در مورد امامتان از شما بپرسم كه آيا او را ديديد؟ گفتند: آرى. گفتم: پس نشانه‌هايش را براى من بگوييد. يكى گفت: او پيرمردى است كه موى سرش سفيد شده و رنگش سفيد و مايل به سرخى است. ديگرى گفت: دروغ نمى‌گويد. او گندمگون و مشكين محاسن است. سومى گفت: به جانم قسم! او اين گونه نيست بلكه مردى است ميان سال و رنگش بين سفيد و گندمگون مى‌باشد. گفتم: مگر گمان نمى‌كرديد او را مى‌شناسيد؟ در امان خدا برگرديد و برويد .

divider