شناسه حدیث :  ۳۱۴۰۸۱

  |  

نشانی :  الخرائج و الجرائح  ,  جلد۱  ,  صفحه۱۵۰  

عنوان باب :   الجزء الأول الباب الأول في معجزات نبينا محمد صلّى اللّه عليه و آله [فصل طائفة من الأخبار في فدك]

معصوم :   پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) ، امیرالمؤمنین (علیه السلام)

وَ مِنْهَا: أَنَّهُ لَمَّا وَافَى رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ اَلْمَدِينَةَ مُهَاجِراً نَزَلَ بِقُبَا وَ قَالَ لاَ أَدْخُلُ اَلْمَدِينَةَ حَتَّى يَلْحَقَ بِي عَلِيٌّ . وَ كَانَ سَلْمَانُ كَثِيرَ اَلسُّؤَالِ عَنْ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ كَانَ قَدِ اِشْتَرَاهُ بَعْضُ اَلْيَهُودِ وَ كَانَ يَخْدُمُ نَخْلاً لِصَاحِبِهِ. فَلَمَّا وَافَى صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ قُبَا وَ كَانَ سَلْمَانُ قَدْ عَرَفَ بَعْضَ أَحْوَالِهِ مِنْ بَعْضِ أَصْحَابِ عِيسَى وَ غَيْرِهِ فَحَمَلَ طَبَقاً مِنْ تَمْرٍ وَ جَاءَهُمْ بِهِ فَقَالَ سَمِعْنَا أَنَّكُمْ غُرَبَاءُ وَافَيْتُمْ إِلَى هَذَا اَلْمَوْضِعِ فَحَمَلْنَا هَذَا إِلَيْكُمْ مِنْ صَدَقَاتِنَا فَكُلُوهُ. فَقَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ سَمُّوا وَ كُلُوا وَ لَمْ يَأْكُلْ هُوَ مِنْهُ شَيْئاً وَ سَلْمَانُ وَاقِفٌ يَنْظُرُ فَأَخَذَ اَلطَّبَقَ وَ اِنْصَرَفَ وَ هُوَ يَقُولُ هَذِهِ وَاحِدَةٌ بِالْفَارِسِيَّةِ. ثُمَّ جَعَلَ فِي اَلطَّبَقِ تَمْراً آخَرَ وَ حَمَلَهُ فَوَضَعَهُ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَقَالَ رَأَيْتُكَ لَمْ تَأْكُلْ مِنْ تَمْرِ اَلصَّدَقَةِ وَ هَذِهِ هَدِيَّةٌ فَمَدَّ يَدَهُ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ أَكَلَ وَ قَالَ لِأَصْحَابِهِ كُلُوا بِاسْمِ اَللَّهِ فَأَخَذَ سَلْمَانُ اَلطَّبَقَ وَ يَقُولُ هَذِهِ اِثْنَتَانِ. ثُمَّ دَارَ خَلْفَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَعَلِمَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مُرَادَهُ مِنْهُ فَأَرْخَى رِدَاءَهُ عَنْ كَتِفَيْهِ فَرَأَى سَلْمَانُ اَلشَّامَةَ فَوَقَعَ عَلَيْهَا وَ قَبَّلَهَا وَ قَالَ أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ وَ أَنَّكَ رَسُولُ اَللَّهِ ثُمَّ قَالَ إِنِّي عَبْدٌ لِيَهُودِيٍّ فَمَا تَأْمُرُنِي قَالَ اِذْهَبْ فَكَاتِبْهُ عَلَى شَيْءٍ تَدْفَعُهُ إِلَيْهِ. فَصَارَ سَلْمَانُ إِلَى اَلْيَهُودِيِّ فَقَالَ إِنِّي أَسْلَمْتُ وَ اِتَّبَعْتُ هَذَا اَلنَّبِيَّ عَلَى دِينِهِ وَ لاَ تَنْتَفِعُ بِي فَكَاتِبْنِي عَلَى شَيْءٍ أَدْفَعُهُ إِلَيْكَ وَ أَمْلِكُ نَفْسِي. فَقَالَ اَلْيَهُودِيُّ أُكَاتِبُكَ عَلَى أَنْ تَغْرِسَ لِي خَمْسَمِائَةِ نَخْلَةٍ وَ تَخْدُمَهَا حَتَّى تَحْمِلَ ثُمَّ تُسَلِّمَهَا إِلَيَّ وَ عَلَى أَرْبَعِينَ أُوقِيَّةً ذَهَباً جَيِّداً. فَانْصَرَفَ إِلَى رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَأَخْبَرَهُ بِذَلِكَ فَقَالَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ اِذْهَبْ فَكَاتِبْهُ عَلَى ذَلِكَ. فَمَضَى سَلْمَانُ وَ كَاتَبَهُ عَلَى ذَلِكَ وَ قَدَّرَ اَلْيَهُودِيُّ أَنَّ هَذَا شَيْءٌ لاَ يَكُونُ إِلاَّ بَعْدَ سِنِينَ فَانْصَرَفَ سَلْمَانُ بِالْكِتَابِ إِلَى رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَقَالَ اِذْهَبْ فَأْتِنِي بِخَمْسِمِائَةِ نَوَاةٍ وَ فِي رِوَايَةِ اَلْحَشْوِيَّةِ بِخَمْسِمِائَةِ فَسِيلَةٍ. فَجَاءَ سَلْمَانُ بِخَمْسِمِائَةِ نَوَاةٍ فَقَالَ سَلِّمْهَا إِلَى عَلِيٍّ ثُمَّ قَالَ لِ‍ سَلْمَانَ اِذْهَبْ بِنَا إِلَى اَلْأَرْضِ اَلَّتِي طَلَبَ اَلنَّخْلَ فِيهَا فَذَهَبُوا إِلَيْهَا فَكَانَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَثْقُبُ اَلْأَرْضَ بِإِصْبَعِهِ ثُمَّ يَقُولُ لِعَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ ضَعْ فِي اَلثَّقْبِ نَوَاةً ثُمَّ يَرُدُّ اَلتُّرَابَ عَلَيْهَا وَ يَفْتَحُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أَصَابِعَهُ فَيَنْفَجِرُ اَلْمَاءُ مِنْ بَيْنِهَا فَيَسْقِي ذَلِكَ اَلْمَوْضِعَ ثُمَّ يَصِيرُ إِلَى مَوْضِعِ اَلثَّانِيَةِ فَيَفْعَلُ بِهَا كَذَلِكَ. فَإِذَا فَرَغَ مِنَ اَلثَّانِيَةِ تَكُونُ اَلْأُولَى قَدْ نَبَتَتْ ثُمَّ يَصِيرُ إِلَى مَوْضِعِ اَلثَّالِثَةِ فَإِذَا فَرَغَ مِنْهَا تَكُونُ اَلْأُولَى قَدْ حَمَلَتْ ثُمَّ يَصِيرُ إِلَى مَوْضِعِ اَلرَّابِعَةِ وَ قَدْ نَبَتَتِ اَلثَّالِثَةُ وَ حَمَلَتِ اَلثَّانِيَةُ وَ هَكَذَا حَتَّى فَرَغَ مِنْ غَرْسِ اَلْخَمْسِمِائَةِ وَ قَدْ حَمَلَتْ كُلُّهَا. فَنَظَرَ اَلْيَهُودِيُّ وَ قَالَ صَدَقَتْ قُرَيْشٌ أَنَّ مُحَمَّداً سَاحِرٌ وَ قَالَ قَدْ قَبَضْتُ مِنْكَ اَلنَّخْلَ فَأَيْنَ اَلذَّهَبُ. فَتَنَاوَلَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ حَجَراً كَانَ بَيْنَ يَدَيْهِ فَصَارَ ذَهَباً أَجْوَدَ مَا يَكُونُ فَقَالَ اَلْيَهُودِيُّ مَا رَأَيْتُ ذَهَباً قَطُّ مِثْلَهُ وَ قَدْرُهُ مِثْلُ تَقْدِيرِ عَشَرَةِ أَوَاقٍ فَوَضَعَهُ فِي اَلْكِفَّةِ فَرَجَحَ فَزَادَ عَشْراً فَرَجَحَ حَتَّى صَارَ أَرْبَعِينَ أُوقِيَّةً لاَ تَزِيدُ وَ لاَ تَنْقُصُ. قَالَ سَلْمَانُ فَانْصَرَفْتُ إِلَى رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَلَزِمْتُ خِدْمَتَهُ وَ أَنَا حُرٌّ .
زبان ترجمه:

جلوههای اعجاز معصومین علیهم السلام ;  ج ۱  ص ۱۲۴

188-وقتى كه پيامبر اكرم-صلّى اللّٰه عليه و آله-به مدينه مهاجرت نمود، در قبا فرود آمد. و سه روز در آنجا ماند. و فرمود: به شهر وارد نمى‌شوم تا اينكه على به من ملحق شود... در اين هنگام، سلمان فارسى غلام يك يهودى بود و به درختان خرماى او رسيدگى مى‌كرد. و بعضى حالات پيامبر را از عالمان مسيحى و غير مسيحى شنيده بود. وقتى كه آن حضرت در قبا منزل گزيد، سلمان طبقى را پر از خرما نمود و به قبا آمد و گفت: شنيدم شما در اين سرزمين غريب هستيد، اين صدقات را آوردم كه ميل كنيد. حضرت خودش نخورد ولى به اصحابش فرمود:«بسم اللّٰه، بگوييد و بخوريد». و سلمان در حالى كه ايستاده بود، حركات پيامبر را زير نظر داشت وقتى كه برگشت، به زبان فارسى گفت: اين يك نشانه! بعد از مدتى دوباره طبق ديگرى از خرما آورد و جلو پيامبر گذاشت و گفت: ديدم از خرماى صدقه نمى‌خورى. اين را به عنوان هديه آوردم. حضرت دستش را دراز كرد و از آن ميل نمود و به ياران خود نيز فرمود: «بخوريد». سلمان طبق را برداشت و گفت: اين دو نشانه. سپس به پشت شانه‌هاى حضرت پيچيد و رسول خدا-صلّى اللّٰه عليه و آله- مقصودش را فهميد و لباس خود را كنار زد و سلمان، مهر نبوّت را مشاهده نمود و بوسيد! و شهادتين گفت و مسلمان شد. آنگاه به پيامبر گفت: من غلام يك يهودى هستم، چه دستور مى‌فرماييد؟حضرت فرمود: برو با او مكاتبه كن و در مقابل آزادشدنت، چيزى به او بده. سلمان پيش يهودى رفت و گفت: من مسلمان شدم و از اين پيامبر، پيروى مى‌كنم و تو ديگر از من نفع نخواهى برد. با من قرار داد ببند تا چيزى به تو بدهم و آزاد شوم. مرد يهودى گفت: از تو مى‌خواهم كه پانصد عدد نهال خرما براى من بكارى و مواظب باشى تا بزرگ شوند و بار دهند. و چهل اوقيه طلا نيز بدهى تا آزادت كنم! سلمان پيش رسول خدا-صلّى اللّٰه عليه و آله-برگشت و جريان قرار داد را به ايشان گفت. حضرت فرمود:«برو و همين قرار را با او ببند». سلمان رفت و با او قرار داد نامه‌اى را نوشت. يهودى خيال كرد چند سال طول مى‌كشد تا بتواند به مفاد قرار داد عمل كند. سلمان پيش رسول خدا-صلّى اللّٰه عليه و آله-آمد، حضرت فرمود:«پانصد هستۀ خرما بياور». سلمان نيز هسته‌ها را آورد. حضرت فرمود:«آنها را به على بده». سپس فرمود:«ما را ببر به همان زمين كه قرار است هسته‌ها را در آن بكارى». به اتفاق به آنجا رفتند. پيامبر با انگشتان خود زمين را گود مى‌كرد. و به على-عليه السّلام-مى‌فرمود: «هسته‌ها را در آنجا قرار بده» سپس خاك را روى آن مى‌ريخت و انگشتانش را باز مى‌كرد و آب فوران مى‌نمود. و آنجا را آبيارى مى‌كرد. وقتى از كاشتن يكى فارغ مى‌شد و ديگرى را آغاز مى‌كرد، اوّلى سبز مى‌شد و وقتى سوّمى را شروع مى‌كرد، اوّلى بار مى‌داد و تا آخر، همۀ هسته‌ها را اين گونه كاشت. و همه بارور شدند. يهودى گفت: قريش راست مى‌گويند كه محمّد ساحر است! بعد از آن به سلمان گفت: نخلها را گرفتم ولى طلا مانده است. رسول خدا-صلّى اللّٰه عليه و آله-سنگى را كه در جلوش بود برداشت. و آن سنگ بهترين طلا شد و يهودى گفت: طلايى به خوبى اين نديده‌ام. اوّل ده اوقيه قيمت كرد، اما به نظرش رسيد كه بيشتر از اين مى‌ارزد بنا بر اين تا چهل اوقيه بالا برد. سلمان مى‌گويد: آزاد شدم و برگشتم و پيوسته ملازم خدمت رسول خدا-صلّى اللّٰه عليه و آله-بودم .

divider