شناسه حدیث :  ۳۱۰۷۶۱

  |  

نشانی :  توحید المفضل  ,  جلد۱  ,  صفحه۷۷  

عنوان باب :   المجلس الأول قوى النفس و موقعها من الإنسان

معصوم :   امام صادق (علیه السلام)

تَأَمَّلْ يَا مُفَضَّلُ هَذِهِ اَلْقُوَى اَلَّتِي فِي اَلنَّفْسِ وَ مَوْقِعَهَا مِنَ اَلْإِنْسَانِ - أَعْنِي اَلْفِكْرَ وَ اَلْوَهْمَ وَ اَلْعَقْلَ وَ اَلْحِفْظَ وَ غَيْرَ ذَلِكَ أَ فَرَأَيْتَ لَوْ نُقِصَ اَلْإِنْسَانُ مِنْ هَذِهِ اَلْخِلاَلِ اَلْحِفْظَ وَحْدَهُ كَيْفَ كَانَتْ تَكُونُ حَالُهُ وَ كَمْ مِنْ خَلَلٍ كَانَ يَدْخُلُ عَلَيْهِ فِي أُمُورِهِ وَ مَعَاشِهِ وَ تَجَارِبِهِ إِذَا لَمْ يَحْفَظْ مَا لَهُ وَ مَا عَلَيْهِ وَ مَا أَخَذَهُ وَ مَا أَعْطَى وَ مَا رَأَى وَ مَا سَمِعَ وَ مَا قَالَ وَ مَا قِيلَ لَهُ وَ لَمْ يَذْكُرْ مَنْ أَحْسَنَ إِلَيْهِ مِمَّنْ أَسَاءَ بِهِ وَ مَا نَفَعَهُ مِمَّا ضَرَّهُ ثُمَّ كَانَ لاَ يَهْتَدِي لِطَرِيقٍ لَوْ سَلَكَهُ مَا لاَ يُحْصَى وَ لاَ يَحْفَظُ عِلْماً وَ لَوْ دَرَسَهُ عُمُرَهُ وَ لاَ يَعْتَقِدُ دِيناً وَ لاَ يَنْتَفِعُ بِتَجْرِبَةٍ وَ لاَ يَسْتَطِيعُ أَنْ يَعْتَبِرَ شَيْئاً عَلَى مَا مَضَى بَلْ كَانَ حَقِيقاً أَنْ يَنْسَلِخَ مِنَ اَلْإِنْسَانِيَّةِ
زبان ترجمه:

توحید مفضل / ترجمه میرزایی ;  ج ۱  ص ۷۲

اى مفضّل![پس از قواى بدنى و ظاهرى اينك]در بارۀ نيروى انديشه، خيال،عقل،حافظه و ديگر قواى درونى و باطنى انديشه كن،هيچ مى‌دانى كه اگر در ميان اين نيروهاى روانى فقط‍‌ حافظه[وجود نداشت و يا]ناقص بود انسان چه حالتى پيدا مى‌كرد؟آيا مى‌دانى اگر سود و زيان،داد و ستد،ديده‌ها و شنيده‌ها، چيزى كه گفته و آنچه بدو گفته‌اند و مفيد و مضرّ را نمى‌دانست و به ياد نمى‌آورد و شخصى را كه به او نيكى كرده و يا بدى نموده فراموش مى‌كرد،چه خلل و نارساييهاى در زندگى معيشتى و تجربه‌اى او پديد مى‌آمد؟ اگر چنين بود هر قدر كه از راهى مى‌رفت آن را فرا نمى‌گرفت،اگر تمام عمرش را بر روى حفظ‍‌ و فراگيرى درس مى‌نهاد هيچ گاه آن را نمى‌آموخت،نه دينى مى‌توانست برگزيند و نه از تجربه‌اى سود برد و نه از گذشته‌اى درس عبرت بگيرد.در حقيقت از انسانيت خارج مى‌شد[و مانند حيوانات هيچ انديشه و اختيارى نداشت].

divider

توحید مفضل / ترجمه کاظمی ;  ج ۱  ص ۴۲

اى مفضل چون دانستى قواى بدنى را اكنون تامل كن در قوتها كه حقتعالى در نفس انسانى قرار داده و فوائد آنها را مانند قوۀ مفكره و واهمه و عاقله و حافظه و غير اينها اگر از اين قوه‌ها حافظه را نميداشت چگونه بود حال او چه خللها داخل ميشد در امور او و زندگانى او و معاملات زيرا كه در خاطرش نميماند كه از او چه در نزد مردم است و از مردم چه در نزد او هست چه داده است و چه گرفته است و در خاطرش نبود آنچه را ديده و آنچه را شنيده و آنچه گفته و آنچه باو گفته‌اند و بياد نداشت كه كى باو نيكى كرده و كى باو بدى كرده و چه چيز نفع دارد او را و چه چيز ضرر دارد و اگر در راهى مرات لا يحصى عبور ميكرد آن را نميدانست و اگر تمام عمر علمى را مذاكره و مباحثه ميكرد بيادش نميماند و بهيچ دين اعتقاد نميكرد و بهيچ تجربه منتفع نميشد و از هيچ امرى از امور گذشته عبرت نميتوانست گرفت بلكه چنين كسى سزاوار بود كه مطلقا از انسانيت منسلخ گردد و نام انسانيت را بر او اطلاق نكنند پس تامل كن كه بقوت يك قوه از قواى نفسانى چه خللها در احوال او بهم ميرسد چه جاى آنكه همه آنها از او فوت شود و نعمت فراموشى در آدمى اگر تامل كنى عظيم‌تر است از نعمت يادآورى اگر فراموشى در آدمى نبود هيچكس را از مصيبتى تسلى حاصل نمى‌شد و حسرت احدى منقضى نميشد و كينۀ هيچكس از سينه‌اش زايل نميشد و بهيچيك از نعمتهاى دنيا متمتع نميشد براى آنكه آفاتى كه بر او وارد شده هميشه در برابر او بود و اميد نداشت كه پادشاهى كه دشمن او است از احوال او غافل گردد يا حسودى لحظۀ از فكر او بپردازد پس نمى‌بينى كه خداوند حكيم حفظ‍‌ و نسيان را در آدمى قرار داده و هر دو ضد يكديگرند در هريك مصلحتى هست كه وصف نميتوان كرد و هر دو در انتظام احوال آدمى ضرور است پس اگر تفكر كنى اين امور متضاده موجب اقرار بوحدت صانع است نه تعدد چنانچه مجوس از اينجا بغلط‍‌ افتاده‌اند و بدو خدا قائل شده‌اند تعالى الله عما يقولون زيرا كه همچنان كه در بدن آدمى‌ايند و ضد هر دو در كار است و صانع بدن بايد كه هر دو را قرار دهد تا صنعتش تمام باشد همچنين در عالم كبير اشياء متضاده كه بعضى را خير و بعضى را شر مينامند و وجود هر دو ضرور است و هر دو براى نظام كل خير است و در كار است و آن جاهلان نميدانند.

divider