شناسه حدیث :  ۳۱۰۶۰۶

  |  

نشانی :  التوحيد  ,  جلد۱  ,  صفحه۳۷۳  

عنوان باب :   60 باب القضاء و القدر و الفتنة و الأرزاق و الأسعار و الآجال

معصوم :   امام سجاد (علیه السلام)

حَدَّثَنَا أَبُو مُحَمَّدٍ اَلْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى بْنِ اَلْحَسَنِ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ عُبَيْدِ اَللَّهِ بْنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ حَدَّثَنِي جَدِّي

يَحْيَى بْنُ اَلْحَسَنِ قَالَ حَدَّثَنَا يَعْقُوبُ بْنُ يَزِيدَ قَالَ حَدَّثَنِي اِبْنُ أَبِي عُمَيْرٍ وَ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ اَلْمُغِيرَةِ عَنْ أَبِي حَفْصٍ اَلْأَعْشَى عَنْ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِمَا السَّلاَمُ قَالَ:
خَرَجْتُ حَتَّى اِنْتَهَيْتُ إِلَى هَذَا اَلْحَائِطِ فَاتَّكَيْتُ عَلَيْهِ فَإِذَا رَجُلٌ عَلَيْهِ ثَوْبَانِ أَبْيَضَانِ يَنْظُرُ فِي وَجْهِي ثُمَّ قَالَ لِي يَا عَلِيَّ بْنَ اَلْحُسَيْنِ مَا لِي أَرَاكَ كَئِيباً حَزِيناً أَ عَلَى اَلدُّنْيَا حُزْنُكَ فَرِزْقُ اَللَّهِ حَاضِرٌ لِلْبَرِّ وَ اَلْفَاجِرِ فَقُلْتُ مَا عَلَى هَذَا أَحْزَنُ وَ إِنَّهُ لَكَمَا تَقُولُ قَالَ أَ فَعَلَى اَلْآخِرَةِ حُزْنُكَ فَهُوَ وَعْدٌ صَادِقٌ يَحْكُمُ فِيهِ مَلِكٌ قَاهِرٌ قُلْتُ مَا عَلَى هَذَا أَحْزَنُ وَ إِنَّهُ لَكَمَا تَقُولُ قَالَ فَعَلَى مَا حُزْنُكَ فَقُلْتُ أَنَا أَتَخَوَّفُ مِنْ فِتْنَةِ اِبْنِ اَلزُّبَيْرِ فَضَحِكَ ثُمَّ قَالَ يَا عَلِيَّ بْنَ اَلْحُسَيْنِ هَلْ رَأَيْتَ أَحَداً خَافَ اَللَّهَ تَعَالَى فَلَمْ يُنْجِهِ قُلْتُ لاَ قَالَ يَا عَلِيَّ بْنَ اَلْحُسَيْنِ هَلْ رَأَيْتَ أَحَداً سَأَلَ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَلَمْ يُعْطِهِ قُلْتُ لاَ قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ ثُمَّ نَظَرْتُ فَإِذَا لَيْسَ قُدَّامِي أَحَدٌ.
زبان ترجمه:

اسرار توحيد ;  ج ۱  ص ۴۱۲

حديث كرد ما را ابو محمد حسن بن محمد بن يحيى بن حسن بن جعفر بن عبد اللّٰه بن حسن بن على بن ابى طالب(عليه السّلام)گفت كه حديث كرد مرا جدم يحيى بن حسن گفت كه حديث كرد ما را يعقوب بن يزيد گفت كه حديث كردند مرا ابن ابى عمير و عبد اللّٰه بن مغيره از ابو حفص اعشى از ابو حمزه از حضرت على بن الحسين عليهما السلام كه فرمود بيرون آمدم و آمدم تا باين ديوار رسيدم و بر آن تكيه دادم ناگاه ديدم كه مردى دو جامۀ سفيد پوشيده بود در روى من نظر ميكرد بعد از آن بمن گفت كه با على بن الحسين مرا چه مى‌شود كه تو را افسرده و غمگين و اندوهناك مى‌بينم آيا اندوه تو بر دنيا و بجهت آنست اگر چنين باشد اندوه مخور كه روزى خدا حاضر و آماده است از براى نيكوكار و نابكار گفتم نه بر اين اندوه ندارم و بدرستى كه امر چنانست كه تو ميگوئى گفت آيا اندوه تو بر آخرت و بجهت آنست اگر بجهت آنست ضرور نيست زيرا كه آن وعده ايست راست كه پادشاه قاهر و صاحب غلبه بآن حكم ميفرمايد گفتم بر اين اندوه ندارم و بدرستى كه امر چنانست كه تو ميگوئى گفت كه پس اندوه تو بر چيست گفتم كه من از فتنۀ پسر زبير ميترسم آن مرد خنديد و گفت كه يا على الحسين آيا كسى را ديدۀ كه از خداى عز و جل بترسد و خدا او را نرهاند گفتم نه گفت يا على بن الحسين آيا كسى را ديدۀ كه از خداى عز و جل سؤال كند و خدا باو عطاء نكند گفتم نه حضرت فرمود بعد از آن نظر كردم ديدم كه هيچ كس در پيش روى من نيست.

divider

توحید صدوق / ترجمه میرزایی ;  ج ۱  ص ۵۷۷

17-ابو حمزه از امام سجّاد عليه السّلام نقل مى‌كند كه آن حضرت فرمودند:از خانه بيرون آمدم تا اين‌كه به اين ديوار رسيدم و به او تكيه دادم،ناگهان مردى كه دو لباس سفيد به تن داشت و به من نگاه مى‌كرد را ديدم.سپس به من گفت:اى على فرزند حسين(عليهما السّلام)چرا تو را ناراحت و غمگين مى‌بينم‌؟آيا ناراحتى تو براى دنيا است‌؟(اگر به خاطر دنيا غم مى‌خورى،غم مخور؛زيرا)روزى خداوند براى نيكوكار و گنهكار آماده است.گفتم:من براى اين(دنيا)غمگين نيستم.(زيرا)روزى (خداوند)همان‌گونه است كه تو مى‌گويى(براى نيكوكار و گنهكار آماده است.)گفت:آيا ناراحتى تو براى آخرت است‌؟(اگر به خاطر آخرت است،باز غمگين مشو؛زيرا)آخرت،وعده‌ى راستى است كه پادشاه پيروز در آن داورى مى‌كند.(به او)گفتم:به خاطر آخرت هم غمگين نيستم.زيرا آن نيز همان‌طور كه تو مى‌گويى است.گفت:پس براى چه غمگين هستى‌؟گفتم:از فتنۀ عبد اللّه بن زبير مى‌ترسم.(كه باعث شود انسان‌هاى بى‌گناه زيادى كشته شوند.)او خنديد و سپس گفت:اى على فرزند حسين(عليهما السّلام)آيا(تا به حال)ديده‌اى كه كسى به خاطر خداوند(از چيزى)بترسد و خداوند او را نجات ندهد؟گفتم:نه.گفت:اى على فرزند حسين عليهما السّلام آيا(تا به حال)ديده‌اى كه كسى از خداوند چيزى بخواهد و او ندهد؟گفتم:نه.سپس نگاه كردم و ديدم كسى روبروى من نيست.

divider

توحید صدوق / ترجمه جعفری ;  ج ۱  ص ۵۳۱

17-ابو حمزه گويد:امام على بن الحسين عليهما السّلام فرمود:بيرون آمدم و كنار اين ديوار رسيدم و بر آن تكيه دادم،ناگاه ديدم مردى كه دو لباس سفيد پوشيده به من نگاه مى‌كند.بعد به من گفت:«اى على بن الحسين!چرا تو را افسرده و غمگين مى‌بينم‌؟آيا اندوه تو براى دنيا است‌؟اگر چنين است اندوه مخور كه روزى خدا براى نيكوكار و نابكار حاضر و آماده است.»گفتم:«نه،بر اين غم نمى‌خورم،به راستى همان‌گونه است كه تو مى‌گويى.»گفت:«آيا اندوه تو براى آخرت است‌؟اگر به جهت آن است ضرورتى ندارد،چرا كه آن وعده‌اى است راست كه پادشاه قاهر و صاحب غلبه به آن حكم مى‌فرمايد.»گفتم:«بر اين غم نمى‌خوردم.به راستى همان است كه تو مى‌گويى.»گفت:«پس اندوه تو براى چيست‌؟»گفتم:«من از فتنۀ پسر زبير مى‌ترسم.»آن مرد خنديد و گفت:«اى على بن الحسين!آيا كسى را ديده‌اى كه از خداوند بترسد و خدا او را نرهاند؟»گفتم:«نه.»گفت:«اى على بن الحسين!آيا كسى را ديده‌اى از خداوند درخواست كند و خدا به او عطا نكند؟»گفتم:«نه.»حضرت فرمود:«بعد از آن نگاه كردم ديدم كه هيچ‌كس در پيش‌روى من نيست.»

divider