شناسه حدیث :  ۳۱۰۴۸۲

  |  

نشانی :  التوحيد  ,  جلد۱  ,  صفحه۳۰۸  

عنوان باب :   43 باب حديث ذعلب

معصوم :   امام صادق (علیه السلام) ، امیرالمؤمنین (علیه السلام)

حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِمْرَانَ اَلدَّقَّاقُ رَحِمَهُ اَللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ اَلْكُوفِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ اَلْبَرْمَكِيُّ قَالَ حَدَّثَنِي اَلْحُسَيْنُ بْنُ اَلْحَسَنِ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ دَاهِرٍ قَالَ حَدَّثَنِي اَلْحُسَيْنُ بْنُ يَحْيَى اَلْكُوفِيُّ قَالَ حَدَّثَنِي قُثَمُ بْنُ قَتَادَةَ عَنْ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ يُونُسَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ: بَيْنَا أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَخْطُبُ عَلَى مِنْبَرِ اَلْكُوفَةِ إِذْ قَامَ إِلَيْهِ رَجُلٌ يُقَالُ لَهُ ذِعْلِبٌ ذَرِبُ اَللِّسَانِ بَلِيغٌ فِي اَلْخِطَابِ شُجَاعُ اَلْقَلْبِ فَقَالَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ هَلْ رَأَيْتَ رَبَّكَ فَقَالَ وَيْلَكَ يَا ذِعْلِبُ مَا كُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَهُ قَالَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ كَيْفَ رَأَيْتَهُ قَالَ وَيْلَكَ يَا ذِعْلِبُ لَمْ تَرَهُ اَلْعُيُونُ بِمُشَاهَدَةِ اَلْأَبْصَارِ وَ لَكِنْ رَأَتْهُ اَلْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ اَلْإِيمَانِ وَيْلَكَ يَا ذِعْلِبُ إِنَّ رَبِّي لَطِيفُ اَللَّطَافَةِ فَلاَ يُوصَفُ بِاللُّطْفِ عَظِيمُ اَلْعَظَمَةِ لاَ يُوصَفُ بِالْعِظَمِ كَبِيرُ اَلْكِبْرِيَاءِ لاَ يُوصَفُ بِالْكِبَرِ جَلِيلُ اَلْجَلاَلَةِ لاَ يُوصَفُ بِالغِلَظِ قَبْلَ كُلِّ شَيْءٍ فَلاَ يُقَالُ شَيْءٌ قَبْلَهُ وَ بَعْدَ كُلِّ شَيْءٍ فَلاَ يُقَالُ شَيْءٌ بَعْدَهُ شَائِي اَلْأَشْيَاءِ لاَ بِهِمَّةٍ دَرَّاكٌ لاَ بِخَدِيعَةٍ هُوَ فِي اَلْأَشْيَاءِ كُلِّهَا غَيْرُ مُتَمَازِجٍ بِهَا وَ لاَ بَائِنٍ عَنْهَا ظَاهِرٌ لاَ بِتَأْوِيلِ اَلْمُبَاشَرَةِ مُتَجَلٍّ لاَ بِاسْتِهْلاَلِ رُؤْيَةٍ بَائِنٌ لاَ بِمَسَافَةٍ قَرِيبٌ لاَ بِمُدَانَاةٍ لَطِيفٌ لاَ بِتَجَسُّمٍ مَوْجُودٌ لاَ بَعْدَ عَدَمٍ فَاعِلٌ لاَ بِاضْطِرَارٍ مُقَدِّرٌ لاَ بِحَرَكَةٍ مُرِيدٌ لاَ بِهَمَامَةٍ سَمِيعٌ لاَ بِآلَةٍ بَصِيرٌ لاَ بِأَدَاةٍ لاَ تَحْوِيهِ اَلْأَمَاكِنُ وَ لاَ تَصْحَبُهُ اَلْأَوْقَاتُ وَ لاَ تَحُدُّهُ اَلصِّفَاتُ وَ لاَ تَأْخُذُهُ اَلسِّنَاتُ سَبَقَ اَلْأَوْقَاتَ كَوْنُهُ وَ اَلْعَدَمَ وُجُودُهُ وَ اَلاِبْتِدَاءَ أَزَلُهُ بِتَشْعِيرِهِ اَلْمَشَاعِرَ عُرِفَ أَنْ لاَ مَشْعَرَ لَهُ وَ بِتَجْهِيرِهِ اَلْجَوَاهِرَ عُرِفَ أَنْ لاَ جَوْهَرَ لَهُ وَ بِمُضَادَّتِهِ بَيْنَ اَلْأَشْيَاءِ عُرِفَ أَنْ لاَ ضِدَّ لَهُ وَ بِمُقَارَنَتِهِ بَيْنَ اَلْأَشْيَاءِ عُرِفَ أَنْ لاَ قَرِينَ لَهُ ضَادَّ اَلنُّورَ بِالظُّلْمَةِ وَ اَلْجَسْوَ بِالْبَلَلِ وَ اَلصَّرْدَ بِالْحَرُورِ مُؤَلِّفٌ بَيْنَ مُتَعَادِيَاتِهَا مُفَرِّقٌ بَيْنَ مُتَدَانِيَاتِهَا دَالَّةٌ بِتَفْرِيقِهَا عَلَى مُفَرِّقِهَا - وَ بِتَأْلِيفِهَا عَلَى مُؤَلِّفِهَا وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ - وَ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ خَلَقْنٰا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ فَفَرَّقَ بِهَا بَيْنَ قَبْلٍ وَ بَعْدٍ لِيُعْلَمَ أَنْ لاَ قَبْلَ لَهُ وَ لاَ بَعْدَ شَاهِدَةً بِغَرَائِزِهَا عَلَى أَنْ لاَ غَرِيزَةَ لِمُغْرِزِهَا مُخْبِرَةً بِتَوْقِيتِهَا أَنْ لاَ وَقْتَ لِمُوَقِّتِهَا حَجَبَ بَعْضَهَا عَنْ بَعْضٍ لِيُعْلَمَ أَنْ لاَ حِجَابَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ غَيْرُ خَلْقِهِ كَانَ رَبّاً إِذْ لاَ مَرْبُوبَ وَ إِلَهاً إِذْ لاَ مَأْلُوهَ وَ عَالِماً إِذْ لاَ مَعْلُومَ وَ سَمِيعاً إِذْ لاَ مَسْمُوعَ [ثُمَّ أَنْشَأَ يَقُولُ - وَ لَمْ يَزَلْ سَيِّدِي بِالْحَمْدِ مَعْرُوفاًوَ لَمْ يَزَلْ سَيِّدِي بِالْجُودِ مَوْصُوفاً وَ كُنْتَ إِذْ لَيْسَ نُورٌ يُسْتَضَاءُ بِهِوَ لاَ ظَلاَمَ عَلَى اَلْآفَاقِ مَعْكُوفاً وَ رَبُّنَا بِخِلاَفِ اَلْخَلْقِ كُلِّهِمْوَ كُلِّ مَا كَانَ فِي اَلْأَوْهَامِ مَوْصُوفاً فَمَنْ يُرِدْهُ عَلَى اَلتَّشْبِيهِ مُمْتَثِلاًيَرْجِعْ أَخَا حَصْرٍ بِالْعَجْزِ مَكْتُوفاً وَ فِي اَلْمَعَارِجِ يَلْقَى مَوْجُ قُدْرَتِهِمَوْجاً يُعَارِضُ طَرْفَ اَلرُّوحِ مَكْفُوفاً فَاتْرُكْ أَخَا جَدَلٍ فِي اَلدِّينِ مُنْعَمِقاًقَدْ بَاشَرَ اَلشَّكُّ فِيهِ اَلرَّأْيَ مَأْوُوفاً وَ اِصْحَبْ أَخَا ثِقَةٍ حُبّاً لِسَيِّدِهِوَ بِالْكَرَامَاتِ مِنْ مَوْلاَهُ مَحْفُوفاً أَمْسَى دَلِيلُ اَلْهُدَى فِي اَلْأَرْضِ مُنْتَشِراًوَ فِي اَلسَّمَاءِ جَمِيلَ اَلْحَالِ مَعْرُوفاً قَالَ فَخَرَّ ذِعْلِبٌ مَغْشِيّاً عَلَيْهِ ثُمَّ أَفَاقَ وَ قَالَ مَا سَمِعْتُ بِهَذَا اَلْكَلاَمِ وَ لاَ أَعُودُ إِلَى شَيْءٍ مِنْ ذَلِكَ .
زبان ترجمه:

اسرار توحيد ;  ج ۱  ص ۳۵۶

حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق«رضى»گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد اللّٰه كوفى كه حديث كرد ما را محمد بن اسماعيل برمكى گفت كه حديث كرد مرا حسين بن حسن گفت كه حديث كرد ما را عبد اللّٰه بن داهر گفت كه حديث كرد مرا حسين بن يحيى كوفى گفت كه حديث كرد مرا قثم بن قتاده از عبد اللّٰه بن يونس از حضرت صادق(عليه السّلام)كه فرمود در بين آنكه امير المؤمنين بر منبر مسجد كوفه خطبه ميخواند ناگاه مردى بسوى او برخاست كه او را ذعلب ميگفتند و ذعلب مردى بود زبان‌آور صاحب بلاغت در گفتگو و دلير و قوى دل و عرض كرد كه يا امير المؤمنين آيا پروردگارت را ديدۀ فرمود واى بر تو اى ذعلب من چنان نبودم كه پروردگارى را عبادت كنم كه او را نديده باشم ذعلب گفت كه يا امير المؤمنين او را چگونه ديدى فرمود واى بر تو اى ذعلب چشمها او را نديده و نميتواند ديد بمشاهدۀ ديدن يا ديدها و ليكن دلها او را بحقائق و اركان ايمان ديده‌اند واى بر تو اى ذعلب بدرستى كه پروردگار من در غايت لطافت است و ليكن او را بلطافت معروفه وصف نميتوان كرد و در نهايت عظمت و بزرگيست و ليكن او را بعظمت معهوده شرح نميتوان داد و كبريائى كه بزرگواريش بمنتهى رسيده و ليكن ببزرگى و پيرى متصف نميشود و جلالتش باعلا مرتبه رسيده و ليكن بغلظت و گندگى وصف نميشود پيش از هر چيزى بوده پس نميتوان گفت كه چيزى پيش از او است و بعد از هر چيزى خواهد بودپس نميتوان گفت كه او را بعدى باشد چيزها را كه موجوداتند خواسته نه بقصد تازه و آهنگى كه ديگران دارند و همه را درك ميكند و مى‌يابد اما نه بفريب يا بتدبير و كار كردن در آن چنان كه غير او چنين ميكند او است كه در همۀ چيزها است اما با آنها آميزش ندارد و از آنها نيز جدا نيست و ظاهر و هويدا است نه بتأويل مباشرت كه با كسى روبرو شود و آشكارا است نه بآشكارائى رويت كه كسى او را ببيند و دور است نه بمسافت مكانى و نزديكست نه بمدانات كه بواسطۀ كمى مسافت بچيزى نزديك باشد بلكه قرب و بعد آن جناب از مكونات باعتبار صفات و ذات است و لطيف است نه باعتبار تجسم كه جسمى داشته باشد كوچك و لاغر و نازك بلكه لطافتش باعتبار آفريدن اينها است و موجود است نه بعد از عدم كه در زمانى نبوده و بهمرسيده باشد بلكه هميشه بوده و كارها ميكند نه باضطرار و ناچارى بلكه آنچه ميكند از روى اختيار است كه اگر نخواهد نميكند و تقدير ميكند و هر چيزى را اندازه ميدهد نه بوساطت حركت چنان كه صانعان بحركت ذهن و بدن احتياج دارند چيزى را ميخواهد نه بقصد تازه و شنوا است نه بتوسط‍‌ آلت كه گوش باشد و بينا است نه باعتبار اداة كه چشم باشد مكانها او را فرو نميتواند گرفت و زمانها او را در بر نتواند كشيد و صفات او را محدود نتواند ساخت و پينكها او را فرا نگيرد هستى آن جناب بر زمانها پيشى گرفته و وجودش بر نيستى سبقت يافته و هميشگيش از ابتداء و اول گوى سبقت ربوده بواسطۀ قرار دادنش مشاعر و حواس را از براى خلائق معلوم شد كه او را مشعر و حاسۀ نيست و بايجادش ماهيات جواهر را شناخته شد كه او را جوهرى نه و بواسطۀ آنكه در ميانۀ چيزها ضديت و مخالفت افكنده دانسته شد كه ضدى ندارد و باعتبار مقارنت و وابستگى كه در ميانۀ چيزها قرار داده فهميده شد كه قرين و يارى ندارد روشنى را با تاريكى دشمنى داده و خشگى را با ترى و درشتى را با نرمى و سردى را با گرمى و در ميانۀ چيزى چند كه با هم دشمنى دارند چون عناصر اربعه تاليف داده كه بهم ختم شده‌اند و در ميانه چيزى چند كه بهم نزديكند تفريق و جدائى افكنده چون تفريق اجزاى عناصر و كليات آنها بجهت تركيب در حالى كه دلالت دارند بسبب تفريق و جدائى كه دارند بر آنكه اينها را از هم جدا ساختهو بعلت تأليف و انضمامى كه دارند بر آنكه اينها را بهم ضم نموده و اينست معنى قول خداى عز و جل« وَ مِنْ‌ كُلِّ‌ شَيْ‌ءٍ خَلَقْنٰا زَوْجَيْنِ‌ لَعَلَّكُمْ‌ تَذَكَّرُونَ‌ »پس باينها در ميان پيش و بعد جدائى انداخته تا معلوم شود كه او را پيشى و بعدى نيست و همۀ اينها بطبائع و سرشتها و مزاجى كه دارند گواهند كه آن كه اين طبيعتها را باينها عطاء فرموده خود طبيعت و مزاجى ندارد و بواسطۀ وقتى كه دارند خبر ميدهند كه آنكه وقت را از براى اينها پيدا كرده خود وقتى ندارد و پارۀ از اينها را از پارۀ پوشانيده و مستور ساخته تا معلوم شود كه در ميان او و آفريدگانش حجاب و پردۀ نيست غير از خلقش كه ايشان را آفريده و آن جناب پروردگار بود در هنگامى كه هيچ پروريدۀ نبود كه قابل پرورش باشد و معبود بود در زمانى كه عبادت‌كنندۀ نبود كه عبادت كند و عالم بود در وقتى كه هيچ معلومى نبود كه علم بآن تعلق گيرد و شنوا بود در حينى كه هيچ مسموعى نبود كه قابليت شنيدن داشته باشد بعد از آن شروع فرمود كه اين ابيات را ميفرمود كه و لم يزل سيدى بالعلم معروفا# و لم يزل سيدى بالجود موصوفا# و كان اذ ليس نور يستضاء به# و لا ظلام على الآفاق معكوفا# و ربنا بخلاف الخلق كلهم# و كل ما كان في الاوهام موصوفا# و من يرده على التشبيه ممثلا# يرجع أخا حصر بالعجز مكتوفا# و في المعارج يلقى موج قدرته# موجا يعارض طرف الروح مكفوفا# فاترك اخا جدل في الذين منعمقا# قد بالشر الشك فيه الراى مأووفا# و اصحب أخا ثقة حبا لسيد# و بالكرامات من مولاه محفوفا امسى دليل دليل الهدى في الارض منتشرا# و في السماء جميل الحال معروفا يعنى پيوسته آقاى من بعلم و دانش مشهور و معروف و پيوسته آقاى من بجود و بخشش موصوف بوده و بوده در زمانى كه هيچ روشنى نبوده كه بآن روشنى جسته شود و نه تاريكى كه بر گرانهاى آسمان مقيم گردانيده شده باشد و پروردگار ما بخلاف همۀ آفريدگان و بخلاف هر چيزيست كه در وهمها و خيالها موصوف باشد و هر كه او را اراده كند بر وجه تشبيه كه آن جناب را مانند چيزى داند در حالى كه او را تصوركننده باشد بر ميگردد صاحب باطل و بيهودۀ كه بعجز شانه بسته است و در جايهاى بلند ملاقات ميكنند موج قدرتش موجى را كه برابرى ميكند با چشم بر هم زدن روح كه باز داشته شده پس واگذار صاحب بحث در دين را كه در اندرون آن در رونده است بحقيقت كه مباشرت كرده شك در آن انديشه را كه آفت رسيده است و مصاحب كن با صاحب استوارى كه حبيب يا محبوب است از براى آقايش و بنوازشها از آقايش محفوف باشد شام كرده رهنماى راه راست در زمين پراكنده و در آسمان نيكو حال در حالتى كه شناخته شده و مشهور است راوى ميگويد كه پس ذعلب بر رو در افتاد و بيهوش شد بعد از آن بهوش باز آمد و عرض كرد كه من اين سخن را نشنيده بودن و بسوى چيزى از اين باز نكردم

divider

توحید صدوق / ترجمه میرزایی ;  ج ۱  ص ۴۸۱

2-عبد اللّه بن يونس از امام صادق عليه السّلام نقل مى‌كند كه آن حضرت فرمودند:روزى امير مؤمنان على عليه السّلام بر روى منبر مسجد كوفه خطبه مى‌خواندند كه ناگهان مردى به نام ذعلب كه زبان تندى داشت،خطيب خوبى و آدمى نترس بود، برخاست و عرض كرد:اى امير مؤمنان!آيا پروردگار خود را ديده‌ايد؟آن حضرت فرمودند:واى بر تو اى ذعلب! پروردگارى را كه نديده باشم،نمى‌پرستم.عرض كرد:اى امير مؤمنان!چگونه او را ديده‌اى‌؟آن حضرت فرمودند: واى بر تو اى ذعلب!چشم‌ها او را نمى‌بينند،امّا قلب‌ها با حقيقت ايمان او را درك مى‌كنند.واى بر تو اى ذعلب! پروردگار من داراى لطف است امّا به لطف وصف نمى‌شود،داراى جايگاه بزرگى ولى به بزرگى توصيف نمى‌گردد. بسيار برتر است،امّا به برترى و بالايى وصف نخواهد شد.در بزرگى سرور است امّا به خشم توصيف نمى‌شود.او قبل از هرچيزى بوده است،پس گفته نمى‌شود كه چيزى قبل از او بوده است.بعد از هرچيزى بوده است،پس گفته نمى‌شود كه چيزى قبل از او بوده است.بعد از هرچيزى بوده است،پس گفته نمى‌شود كه چيزى بعد از او هست. اشياء را مى‌خواهد امّا نه با زحمت،درك مى‌كند امّا نه با فكر،او در تمام اشياء است نه اين‌كه با آنها مخلوط‍‌ شود و از آنها جدا گردد،آشكار است نه با تماس مستقيم،معلوم است امّا نه با ديدن،دور است امّا نه به مسافت،نزديك است امّا نه به متّصل شدن و چسبيدن،لطيف است امّا نه با جسم،موجود است نه اين‌كه اوّل نيست باشد،انجام‌دهندۀ كار است نه از روى ناچارى،اندازه‌گيرنده است امّا نه با حركت،اراده مى‌كند امّا نه با تلاش،مى‌شنود امّا نه با ابزار، مى‌بيند امّا نه با وسيله.مكان‌ها او را دربرنمى‌گيرند و زمان‌ها او را همراهى نمى‌كنند و صفات او را محدود نمى‌سازند و خواب او را فرانمى‌گيرد،بودن او از زمان‌ها،وجودش بر نيستى و هميشه بودنش بر آغاز و ابتدا مقدّم است.به وسيلۀ شعور انديشمندان شناخته مى‌شود كه او داراى حسّ‌ نيست و با آماده‌سازى ذات اشياء معلوم مى‌شود كه او جوهرى ندارد و با اختلاف ميان اشياء معلوم مى‌شود كه او اختلافى ندارد و با همراهى ميان اشياء معلوم مى‌شود كه او داراى همنشين و همراهى نيست.نور را با تاريكى،ترى را با خشكى و سرما را با گرما متضاد قرار داد.ميان مخالفانشان الفت ايجاد كرد و ميان مجتمع‌كنندگانشان جدايى انداخت.با جدايى انداختن و الفت برقرار كردن ميان آنها معلوم ساخت كه جداكننده و الفت‌دهنده‌اى وجود دارد.و اين همان سخن خداوند است كه مى‌فرمايد:«و از هرچيزى،دو چيز(زوج)آفريديم تا شايد متذكّر شويد.»
ميان قبل و بعد جدايى انداخت تا معلوم شود كه براى او قبل و بعدى وجود ندارد.با خواست هايشان بر اين مسئله شاهد گرفت كه خواسته‌اى براى او وجود ندارد،با زمان‌بندى اشياء خبر داد كه براى او زمانى نيست.بعضى از بعضى ديگر پنهان كرد تا دانسته شود ميان او و مخلوقاتش جز همان مخلوقات حجابى نيست.او زمانى پرورش‌دهنده بود كه پرورش‌شونده‌اى نبود،زمانى خداوند بود كه مخلوقى در كار نبود،و زمانى دانشمند بود كه دانشى وجود نداشت و زمانى كه چيز شنيدنى نبود،او شنوا بود.سپس آن حضرت اين شعر را سرودند:هميشه سرور من به ستايش شناخته شده است،و هميشه سرور من به بخشندگى توصيف مى‌شود،زمانى بودى كه نورى براى روشنايى نبود و هيچ تاريكى بر افق‌ها سايه نينداخته بود،پروردگار ما برخلاف تمام مخلوقات است و تمام چيزهايى كه در ذهن هستند،توصيف شده مى‌باشند،كسى كه او را با شباهت دادن به چيزى تشبيه كند،مانند شخص گرفتارى به ناتوانى برمى‌گردد،موج قدرت او در آسمان‌ها موجى به راه مى‌اندازد،به‌طورى كه با روح بازداشت شده مقابله مى‌كند،مجادله در دين كه انسان را غرق مى‌كند رها كن،كه نگاه آفت‌زده با شك در ارتباط‍‌ است،و با فرد مورد اعتمادى كه به سرور خود علاقه دارد و بزرگى‌هاى او را نگه مى‌دارد همراهى كن،شب را با راهنماى هدايت كه بر روى زمين است به صبح برسان،در حالى‌كه دو آسمان به وضعيّت زيبا شناخته شده است.
[راوى مى‌گويد:]ذعلب بهت‌زده شد و سر به زير انداخت،سپس به خود آمد و گفت:چنين كلامى نشنيده بودم و ديگر به چنين تفكّراتى برنمى‌گردم.

divider

توحید صدوق / ترجمه جعفری ;  ج ۱  ص ۴۴۵

2-عبد اللّه بن يونس گويد:امام صادق عليه السّلام فرمود:روزى به هنگامى كه امير مؤمنان على عليه السّلام بر فراز منبر مسجد كوفه خطبه مى‌خواند،ناگاه مردى به نام«ذعلب»-كه مردى زبان‌آور،صاحب بلاغت در گفت‌وگو و دلير بود-برخاست و عرض كرد:«اى امير مؤمنان!آيا پروردگارت را ديده‌اى‌؟»فرمود:«واى بر تو اى ذعلب!من پروردگارى را كه نديده باشم،عبادت نمى‌كنم.»ذعلب گفت:«اى امير مؤمنان!او را چگونه ديده‌اى‌؟»فرمود:«واى بر تو!اى ذعلب!ديدگان او را به ديدۀ بصر نمى‌توانند ببينند،ولى دلها او را به حقايق و اركان ايمان ديده‌اند.واى بر تو،اى ذعلب!به راستى كه پروردگار من،در نهايت لطافت است،ولى او را نمى‌توان به لطافت معروفه وصف كرد و در نهايت بزرگى است،ولى نمى‌توان او را به عظمت معهوده شرح داد و كبريايى كه بزرگواريش به منتهى رسيده،ولى نمى‌توان او را به بزرگى متّصف نمود و جلالتش به بالاترين مرتبه رسيده،شكوهش فراوان است و به خشونت توصيف نمى‌گردد.او پيش از هرچيزى بوده،پس نمى‌توان گفت:چيزى پيش از او بوده است.بعد از هرچيزى خواهد بود،پس نمى‌توان گفت چيزى بعد او خواهد بود.او موجودات را خواست،نه به قصدى كه ديگران دارند و همه را خوب درك مى‌كند و مى‌يابد،نه به فريب(بلكه با تدبير چنين مى‌كند)او در همۀ چيزها است،امّا با آنها آميختگى ندارد و از آنها نيز جدا نيست.ظاهر و هويدا است نه به تأويل مباشرت.متجلّى و آشكارا است،نه به آشكارايى رؤيت(كه كسى او را ببيند)،دور است نه به مسافت مكانى،نه به نزديكى(كه كسى او را ببيند)و دور است نه به مسافت؛و نزديك است نه به نزديكى(كه به واسطۀ كمى مسافت به چيزى نزديك باشد).لطيف است نه به اعتبار تجسّم(كه جسمى داشته باشد)،موجود است نه بعد از عدم(كه در زمانى نبوده باشد بلكه هميشه بوده است)،فاعل است نه به اضطرار و ناچارى(بلكه آنچه مى‌كند از روى اختيار است كه اگر نخواهد نمى‌كند)و تقدير مى‌كند(و هرچيزى را اندازه‌اى مى‌دهد) نه به واسطه حركت.چيزى را مى‌خواهد،نه به قصد تازه.شنوا است نه به وسيلۀ آلت(كه گوش باشد)و بينا است نه به اعتبار ادات(چشم).مكانها نمى‌توانند او را فراگيرند و زمانها نمى‌توانند با او همراهى كنند و صفات او را محدود نمى‌سازند و او را چرت فرانمى‌گيرند.هستى او بر زمانها پيشى گرفته و وجودش بر نيستى سبقت يافته و هميشگيش از ابتدا و اوّل،گوى سبقت را ربوده است.اين‌كه براى خلايق،مشاعر و حواس قرار داده،معلوم شد كه او را مشعر و حاسه‌اى نيست و اين‌كه ماهيّات جواهر را ايجاد كرده،شناخته شد كه او را جوهرى نيست و به واسطۀ آن‌كه در بين چيزها ضدّيت و مخالفت افكنده، دانسته شد كه ضدّى ندارد و به اعتبار اين‌كه در بين چيزها مقارنت و وابستگى قرار داده،فهميده مى‌شود كه قرين و يارى ندارد.روشنى را با تاريكى،خشكى را با ترى،درشتى را با نرمى و سردى را با گرمى ضدّ قرار داده است.در بين چيزهايى كه باهم دشمنى دارند،الفت داده و در بين چيزهايى كه به‌هم نزديكند،تفريق و جدايى افكنده،كه به سبب تفريق و جدايى كه دارند نشانگر اين هستند كه جداسازنده‌اى دارند و به علّت تأليف و انضمامى كه دارند نشانگر آن است كه ضميمه‌كننده‌اى دارند،اين است معناى گفتار خدا كه مى‌فرمايد:«ما از هرچيزى جفتى آفريديم،باشد كه شما متذكّر شويد.پس به وسيلۀ اين‌ها بين قبل و بعد جدايى انداخته،تا معلوم شود كه او را قبل و بعدى نيست و همۀ اين‌ها به طبايع و غرايزى كه دارند،گواهند كه آن كسى كه اين غريزه‌ها را به اينان عطاء فرموده،خود طبيعت و غريزه‌اى ندارد و به واسطۀ وقتى كه دارند،خبر مى‌دهند،آن كسى كه وقت را براى اينها ايجاد كرده خود وقتى ندارد و برخى از اينها را از برخى ديگر مستور ساخته تا معلوم شود كه در بين او و آفريدگانش-جز آفريدگانش-حجاب و پرده‌اى نيست. او پروردگار بود،آنگاه كه هيچ پرورده‌شده و مربوبى(كه قابل پرورش باشد)نبود.معبود بود،آنگاه كه عبادت كننده‌اى نبود(كه عبادت كند).عالم بود آنگاه كه هيچ معلومى نبود(كه علم به آن تعلّق گيرد)و شنوا بود،آنگاه كه هيچ مسموعى نبود(كه قابليّت شنيدن داشته باشد).سپس اين اشعار را انشاء كرد:آقاى من!همواره به علم و دانش مشهور و معروفى و آقاى من!همواره به جود و بخشش موصوف هستى.
تو در زمانى بودى كه هيچ نورى نبود كه به آن روشنايى باشد و هيچ تاريكى بر كرانه‌هاى آسمان مقيم شده باشد. پروردگار ما برخلاف همۀ آفريدگان و برخلاف هرچيزى است كه در وهم‌ها و خيال‌ها موصوف باشد.
هركس او را بر وجه تشبيه اراده كند و با تصوّرش او را مانند چيزى بداند،به صاحب حصر به باطل و بيهوده‌اى كه به عجز بسته است،برمى‌گردد.
و در جايگاه‌هاى بلند موج قدرتش را موجى ملاقات مى‌كند كه با چشم برهم زدن روح-كه بازداشته شده- برابرى مى‌كند.
پس صاحب جدل در دين را-كه در اندرونش نفوذ كرده-واگذار به حقيقت كه شك و ترديد در انديشه آفت ديده،مباشرت كرده است.
و با صاحب(دليل)استوارى،كه حبيب(يا محبوب)آقايش مى‌باشد و به نوازش‌ها و كرامات او محفوف است،مصاحبت كن.
او راهنماى راه راست و هدايت در زمين و منتشر شد و در آسمان با حالتى نيكو شناخته شده و مشهور است.» راوى مى‌گويد:ذعلب به صورت به زمين افتاد و بى‌هوش شد.آن‌گاه به هوش آمد و عرض كرد:«من اين سخن را نشنيده بودم و به چنين سخنى بازنخواهم گشت.»

divider