شناسه حدیث :  ۳۱۰۲۷۱

  |  

نشانی :  التوحيد  ,  جلد۱  ,  صفحه۱۲۱  

عنوان باب :   8 باب ما جاء في الرؤية

معصوم :   امام رضا (علیه السلام) ، حديث قدسی

وَ تَصْدِيقُ مَا ذَكَرْتُهُ مَا حَدَّثَنَا بِهِ تَمِيمُ بْنُ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ تَمِيمٍ اَلْقُرَشِيُّ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ حَمْدَانَ بْنِ سُلَيْمَانَ اَلنَّيْسَابُورِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ اَلْجَهْمِ قَالَ: حَضَرْتُ مَجْلِسَ اَلْمَأْمُونِ وَ عِنْدَهُ اَلرِّضَا عَلِيُّ بْنُ مُوسَى عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَالَ لَهُ اَلْمَأْمُونُ يَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ أَ لَيْسَ مِنْ قَوْلِكَ أَنَّ اَلْأَنْبِيَاءَ مَعْصُومُونَ قَالَ بَلَى فَسَأَلَهُ عَنْ آيَاتٍ مِنَ اَلْقُرْآنِ فَكَانَ فِيمَا سَأَلَهُ أَنْ قَالَ لَهُ فَمَا مَعْنَى قَوْلِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ - وَ لَمّٰا جٰاءَ مُوسىٰ لِمِيقٰاتِنٰا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ قٰالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قٰالَ لَنْ تَرٰانِي اَلْآيَةَ كَيْفَ يَجُوزُ أَنْ يَكُونَ كَلِيمُ اَللَّهِ مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ لاَ يَعْلَمُ أَنَّ اَللَّهَ تَعَالَى ذِكْرُهُ لاَ يَجُوزُ عَلَيْهِ اَلرُّؤْيَةُ حَتَّى يَسْأَلَهُ هَذَا اَلسُّؤَالَ - فَقَالَ اَلرِّضَا عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِنَّ كَلِيمَ اَللَّهِ مُوسَى بْنَ عِمْرَانَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ عَلِمَ أَنَّ اَللَّهَ تَعَالَى عَنْ أَنْ يُرَى بِالْأَبْصَارِ وَ لَكِنَّهُ لَمَّا كَلَّمَهُ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ قَرَّبَهُ نَجِيّاً رَجَعَ إِلَى قَوْمِهِ فَأَخْبَرَهُمْ أَنَّ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ كَلَّمَهُ وَ قَرَّبَهُ وَ نَاجَاهُ فَقَالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَسْمَعَ كَلاَمَهُ كَمَا سَمِعْتَ وَ كَانَ اَلْقَوْمُ سَبْعَمِائَةِ أَلْفِ رَجُلٍ فَاخْتَارَ مِنْهُمْ سَبْعِينَ أَلْفاً ثُمَّ اِخْتَارَ مِنْهُمْ سَبْعَةَ آلاَفٍ ثُمَّ اِخْتَارَ مِنْهُمْ سَبْعَمِائَةٍ ثُمَّ اِخْتَارَ مِنْهُمْ سَبْعِينَ رَجُلاً لِمِيقَاتِ رَبِّهِ فَخَرَجَ بِهِمْ إِلَى طُورِ سَيْنَاءَ فَأَقَامَهُمْ فِي سَفْحِ اَلْجَبَلِ وَ صَعِدَ مُوسَى عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِلَى اَلطُّورِ وَ سَأَلَ اَللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَنْ يُكَلِّمَهُ وَ يُسْمِعَهُمْ كَلاَمَهُ فَكَلَّمَهُ اَللَّهُ تَعَالَى ذِكْرُهُ وَ سَمِعُوا كَلاَمَهُ مِنْ فَوْقُ وَ أَسْفَلُ وَ يَمِينُ وَ شِمَالُ وَ وَرَاءُ وَ أَمَامُ لِأَنَّ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَحْدَثَهُ فِي اَلشَّجَرَةِ ثُمَّ جَعَلَهُ مُنْبَعِثاً مِنْهَا حَتَّى سَمِعُوهُ مِنْ جَمِيعِ اَلْوُجُوهِ فَقَالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ بِأَنَّ هَذَا اَلَّذِي سَمِعْنَاهُ كَلاَمُ اَللَّهِ حَتّٰى نَرَى اَللّٰهَ جَهْرَةً فَلَمَّا قَالُوا هَذَا اَلْقَوْلَ اَلْعَظِيمَ وَ اِسْتَكْبَرُوا وَ عَتَوْا بَعَثَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْهِمْ صَاعِقَةً فَأَخَذَتْهُمْ بِظُلْمِهِمْ فَمَاتُوا فَقَالَ مُوسَى يَا رَبِّ مَا أَقُولُ لِبَنِي إِسْرَائِيلَ إِذَا رَجَعْتُ إِلَيْهِمْ وَ قَالُوا إِنَّكَ ذَهَبْتَ بِهِمْ فَقَتَلْتَهُمْ لِأَنَّكَ لَمْ تَكُنْ صَادِقاً فِيمَا اِدَّعَيْتَ مِنْ مُنَاجَاةِ اَللَّهِ إِيَّاكَ فَأَحْيَاهُمُ اَللَّهُ وَ بَعَثَهُمْ مَعَهُ - فَقَالُوا إِنَّكَ لَوْ سَأَلْتَ اَللَّهَ أَنْ يُرِيَكَ أَنْ تَنْظُرَ إِلَيْهِ لَأَجَابَكَ وَ كُنْتَ تُخْبِرُنَا كَيْفَ هُوَ فَنَعْرِفُهُ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ فَقَالَ مُوسَى عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَا قَوْمِ إِنَّ اَللَّهَ لاَ يُرَى بِالْأَبْصَارِ وَ لاَ كَيْفِيَّةَ لَهُ وَ إِنَّمَا يُعْرَفُ بِآيَاتِهِ وَ يُعْلَمُ بِأَعْلاَمِهِ فَقَالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى تَسْأَلَهُ فَقَالَ مُوسَى عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَا رَبِّ إِنَّكَ قَدْ سَمِعْتَ مَقَالَةَ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَ أَنْتَ أَعْلَمُ بِصَلاَحِهِمْ فَأَوْحَى اَللَّهُ جَلَّ جَلاَلُهُ إِلَيْهِ يَا مُوسَى اِسْأَلْنِي مَا سَأَلُوكَ فَلَنْ أُؤَاخِذَكَ بِجَهْلِهِمْ فَعِنْدَ ذَلِكَ قَالَ مُوسَى عَلَيْهِ السَّلاَمُ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قٰالَ لَنْ تَرٰانِي وَ لٰكِنِ اُنْظُرْ إِلَى اَلْجَبَلِ فَإِنِ اِسْتَقَرَّ مَكٰانَهُ وَ هُوَ يَهْوِي فَسَوْفَ تَرٰانِي فَلَمّٰا تَجَلّٰى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ بِآيَةٍ مِنْ آيَاتِهِ - جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسىٰ صَعِقاً فَلَمّٰا أَفٰاقَ قٰالَ سُبْحٰانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ يَقُولُ رَجَعْتُ إِلَى مَعْرِفَتِي بِكَ عَنْ جَهْلِ قَوْمِي - وَ أَنَا أَوَّلُ اَلْمُؤْمِنِينَ مِنْهُمْ بِأَنَّكَ لاَ تُرَى فَقَالَ اَلْمَأْمُونُ لِلَّهِ دَرُّكَ يَا أَبَا اَلْحَسَنِ . وَ الْحَدِيثُ طَوِيلٌ أَخَذْنَا مِنْهُ مَوْضِعَ الْحَاجَةِ وَ قَدْ أَخْرَجْتُهُ بِتَمَامِهِ فِي كِتَابِ عُيُونِ أَخْبَارِ الرِّضَا عَلَيْهِ السَّلاَمُ .
زبان ترجمه:

اسرار توحيد ;  ج ۱  ص ۱۱۴

و تصديق آنچه من آن را ذكر كردم آن چيزيست كه حديث كرد ما را بآن تميم بن عبد الله،بن تميم قرشى«رضى»گفت كه حديث كرد مرا پدرم از حمدان بن سليمان نيشابورى از على بن محمد بن جهم كه گفت در مجلس مأمون حاضر شدم و حضرت على بن موسى الرضا(عليه السّلام) در نزد آن ملعون بود مأمون بآن حضرت گفت كه يا بن رسول اللّٰه آيا از قول تو اين نيست كه پيغمبران معصومند كه از همه گناهان نگاه داشته شده‌اند فرمود بلى پس آن حضرت را از چند آيۀ از قرآن سؤال نمود و در آنچه او را سؤال نمود اين بود كه بآن حضرت گفت كه پس معنى قول خداى عز و جل چيست« وَ لَمّٰا جٰاءَ مُوسىٰ‌ لِمِيقٰاتِنٰا وَ كَلَّمَهُ‌ رَبُّهُ‌ قٰالَ‌ رَبِّ‌ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ‌ قٰالَ‌ لَنْ‌ تَرٰانِي »تا آخر آيه كه ترجمه‌اش اينست كه و آن هنگام كه آمد موسى از براى ميقات ما يعنى وقتى كه ما مقرر فرموده بوديم و سخن گفت با او پروردگارش كه كلام خود را باو شنوانيد گفت پروردگارا بنما بمن طلعت خود را تا بنگرم بسوى تو خدا فرمود كه هرگز نمى‌بينى مرا و ليكن بنگر بسوى اين كوه يعنى كوه زبير كه بلندترين كوههاست پس اگر قرار گيرد و ثابت بماند در جاى خود با وجود تجلى نور بر آن پس زود باشد كه ببينى مرا پس آن هنگام كه تجلى كرد پروردگارش از براى آن كوه گردانيد آن را ريزه ريزه و پاره پاره و بر رو در افتاد موسى در حالى كه بيهوش بود از ترس آنچه مشاهده نموده بود تا آخر آنچه در حديث پيش از شرح گذشت تتمۀ سخن مأمون آنكه چگونه روا باشد كه كليم و همسخن خدا موسى بن عمران چنان باشد كه اين را نداند كه خداى تعالى ذكره ديدن بر او روا نباشد تا آنكه او را سؤال كند باين سؤال حضرت امام رضا(عليه السّلام)فرمود كه كليم خدا موسى بن عمران دانسته بود كه خداى تعالى از آن عزيزتر است كه بديدها ديده شود و ليكن چون خداى عز و جل با او سخن گفت و او را مقرب و نزديك گردانيد در حالى كه همراز بود بسوى قوم خود برگشت و ايشان را خبر داد كه خداى عز و جل با او سخن گفته و او را مقرب ساخته و با او مناجات نموده و راز فرموده گفتند كه هرگز بتو ايمان نياورديم و تو را تصديق نكنيم تا آنكه سخن او را بشنويم چنان كه تو شنيدۀ آن قوم هفتصد هزار مرد بودند و موسى از جملۀ ايشان هفتاد هزار نفر را برگزيد بعد از آن از هفتاد هزار نفر هفت هزار نفر را برگزيد و از آن هفت هزار نفر هفتصد نفر را برگزيد و از آن هفتصد نفر هفتاد نفر را برگزيد از براى وقتى كه پروردگارش مقرر و معين فرموده بود و با ايشان بسوى طور سيناء كه كوه پر درخت است بيرون رفت و ايشان را در پائين آن كوه بازداشت و موسى(عليه السّلام)بسوى طور بالا رفت و از خداى تبارك و تعالى سؤال كرد كه با او سخن گويد و سخنش را به ايشان بشنواند پس خداى عز ذكره با او سخن گفت و ايشان سخن خدا را از بالا و زير و راست و چپ و پشت سرو پيش رو شنيدند زيرا كه خداى عز و جل آن را در درخت احداث فرموده و پديد آورده بود بعد از آن آن را از آن درخت منبعث و برانگيخته گردانيد تا آنكه آن را از همۀ وجوه و اطراف و جوانب شنيدند و گفتند كه« لَنْ‌ نُؤْمِنَ‌ لَكَ‌ »يعنى هرگز تو را تصديق نكنيم و ايمان نياوريم از براى تو باينكه اينك كه ما آن را شنيده‌ايم سخن خدا است« حَتّٰى نَرَى اَللّٰهَ‌ جَهْرَةً‌ »يعنى تا آنكه خدا را آشكارا ببينيم و در آن هنگام كه اين قول عظيم و گفتار بزرگ را گفتند و استكبار و بزرگى نمودند و سركشى كردند خدا صاعقۀ را بر ايشان فرستاد و صاعقه آتشى است كه از آسمان افتد پس آن صاعقه ايشان را گرفت بستم ايشان كه عبارت است از سؤال رؤيت و همه مردند پس موسى عرض كرد كه اى پروردگار من ببنى اسرائيل چه بگويم در وقتى كه بسوى ايشان برگردم و بگويند كه تو ايشان را بردى و كشتى ايشان را زيرا كه تو صادق و راستگو نبودى در آنچه ادعا كردى از مناجات و همرازى خدا با تو پس خدا ايشان را زنده گردانيد و با او برانگيزانيد بعد از آن گفتند كه اگر خدا را سؤال ميكردى كه خود را بتو بنمايد كه بسوى او نظر كنى هر آينه تو را اجابت ميفرمود و تو ما را خبر ميدادى كه آن جناب چگونه است پس ما او را مى‌شناختيم چنان كه حق معرفت و شناخت او است موسى(عليه السّلام)فرمود كه اى قوم من بدرستى كه خدا بديدها ديده نميشود و او را كيفيت و چگونگى نيست و جز اين نيست كه بآياتش شناخته مى‌شود و او را بعلاماتش ميدانند گفتند كه هرگز تو را تصديق نخواهيم كرد تا آنكه از او سؤال كنى موسى(عليه السّلام)عرض كرد كه اى پروردگار من بدرستى كه تو گفتار بنى اسرائيل را شنيدى و تو داناترى بصلاح ايشان خداى عز و جل بسوى او وحى فرمود كه اى موسى آنچه را كه از تو سؤال كرده‌اند از من سؤال كن كه من هرگز تو را بجهل و نادانى ايشان مؤاخذه و بازخواست نخواهم كرد پس موسى در نزد اين نويد بعرض رسانيد كه پروردگارا طلعت خود را بمن بنما تا بسويت نظر كنم فرمود كه هرگز مرا نخواهى ديد و ليكن نظر بسوى اين كوه كن پس اگر قرار گيرد و در جاى خود ثابت بماند و حال آنكه آن فرو ميرود پس بزودى مرا خواهى ديد و چون پروردگارش از براى آن كوه تجلى نمود بنشانۀ از نشانهايش آن را ريزه ريزه گردانيد و موسى بيهوش بر رو در افتاد و آن هنگام كه بهوش باز آمد گفت پاك و منزه مى‌شمارم تو را تبت اليك ميگويد كه بازگشتم بسوى معرفتم بتو از جهل قومم و من اول مؤمنان از ايشانم باينكه تو ديده نميشوى.مأمون گفت كه از براى خدا است خوبى تو يا ابا الحسن كه مؤلف ميگويد كه اين حديث طوى دارد و ما از آن موضع حاجت را فرا گرفتيم و اين را بتمامه در كتاب عيون اخبار الرضا اخراج كرده‌ام و اگر همۀ اخبارى را كه در معنى ديدن خدا روايت شده ايراد مينموديم كتاب بذكر و شرح آنها و اثبات صحت آنها طول ميكشيد و كسى كه خداى تعالى ذكره او را از براى راه راست توفيق داده بهمۀ آنچه از ائمه عليهم السلام باسانيد صحيحه وارد مى‌شود ايمان آورد و از براى ايشان تسليم كند و در آنچه بر او مشتبه شود امر را بسوى ايشان برگرداند زيرا كه قول ايشان قول خدا و امر ايشان امر خدا است و ايشان نزديكترين خلق‌اند بسوى خداى عز و جل و داناترين ايشان باو صلوات الله عليهم اجمعين.

divider

توحید صدوق / ترجمه میرزایی ;  ج ۱  ص ۱۴۷

24-محمّد بن جهم مى‌گويد:در مجلس مأمون حاضر شدم و امام رضا عليه السّلام نيز نزد او بود.مأمون به امام عرض كرد:اى فرزند رسول خدا!آيا اين سخن شما نيست كه تمام پيامبران،معصوم و بى گناه هستند.حضرت فرمودند:بله!پس مأمون سؤالاتى از آيات قرآنى پرسيد و يكى از سؤالاتش اين بود كه منظور اين سخن خداوند چيست:«زمانى كه حضرت موسى عليه السّلام براى ديدار ما آمد و با پروردگارش سخن گفت،عرض كرد:پروردگارا!خود را به من نشان بده،تا تو را ببينم.خداوند فرمود:هرگز مرا نمى‌بينى...تا آخر آيه»چگونه ممكن است كسى كه كليم اللّه(يعنى موسى بن عمران)است ولى نداند كه ديدن خداوند محال است تا چنين سؤالى از خداوند بپرسد؟
امام رضا عليه السّلام فرمودند:حضرت موسى عليه السّلام مى‌دانست كه خداوند بزرگ‌تر از آن است كه با چشم ديده شود،ولى زمانى كه خداوند با او سخن گفت و او را با نجات دادن به خود نزديك ساخت،به سوى قوم خود برگشت و به آنها خبر داد كه خداوند با او صحبت كرده و نزديك خود ساخته و نجاتش داده است.قومش به آن حضرت گفتند:ما سخنان تو را قبول نمى‌كنيم مگر اين‌كه همان طورى كه تو سخن خدا را شنيدى،ما هم بشنويم.
قوم حضرت موسى عليه السّلام،هفتصد هزار مرد بودند كه از ميان آنها هفتاد هزار نفر و سپس هفت هزار نفر و سپس هفتصد نفر و بعد هم هفتاد نفر انتخاب شدند تا به ديدار خداوند بروند و با آنها به طرف طور سيناء خارج شدند و آنها را در دامنه كوه جاى داد،پس خداوند با حضرت موسى عليه السّلام سخن گفت و آنها نيز از بالا،پايين،راست،چپ،پشت و جلو،صداى خداوند را شنيدند،زيرا خداوند در درخت صدا ايجاد كرده بود(نه اين‌كه دهانى داشته باشد و بخواهد حرف بزند.)سپس صدا را از درخت به‌گونه‌اى منعكس ساخت،بطوريكه از هر طرف مى‌شنيدند.آنها گفتند:ما با شنيدن اين صدا،سخنان تو را قبول نمى‌كنيم،مگر اين‌كه او را به‌طور آشكار(با چشم)ببينيم. پس زمانى كه اين سخن بزرگ را از روى غرور و طغيان گفتند،خداوند بر آنها صاعقه‌اى فرستاد،و به خاطر ظلمشان،آنها را گرفت و همگى مردند.حضرت موسى عليه السّلام عرض كرد:پروردگارا!زمانى كه به نزد بنى اسرائيل برگشتم چه بگويم‌؟
اگر گفتند كه آنها را بردى و كشتى و تو در آن‌چه كه نسبت به مناجات با خدا مى‌گفتى،راستگو نيستى.خداوند،آنها را زنده كرد و به همراه حضرت موسى عليه السّلام به سوى قومشان فرستاد.آنها گفتند:اگر از خداوند مى‌خواستى كه خود را به ما نشان دهد،حتما قبول مى‌كرد،و تو به ما خبر مى‌دادى كه او چگونه است؛و در نتيجه ما آن‌گونه كه حقّ‌ خداوند است،او را مى‌شناختيم.
حضرت موسى عليه السّلام فرمود:اى قوم(بنى اسرائيل)خداوند،با چشم ديده نمى‌شود و چگونگى (شكل و صورت)هم ندارد و فقط‍‌ با نشانه‌ها شناخته مى‌شود،و با نشانه‌هايش مشخّص مى‌گردد.
آنها گفتند:ما به تو ايمان نمى‌آوريم،مگر اين‌كه(ديدن خدا را)از او بخواهى‌؟حضرت موسى عليه السّلام عرض كرد:پروردگارا!تو سخن بنى اسرائيل را شنيدى و به صلاحيّت آنها آگاه‌تر هستى.خداوند به حضرت موسى عليه السّلام وحى فرستاد:اى موسى!آن‌چه از تو خواستند،از من بخواه. هرگز تو را بخاطر نادانى آنها،مؤاخذه نمى‌كنم.در آن هنگام حضرت موسى عليه السّلام عرض كرد:
پروردگارا!خود را به من نشان بده،تا تو را ببينم.خداوند فرمود:تو هرگز مرا نمى‌بينى،ولى به كوه نگاه كن كه اگر در جاى خودش ثابت ماند،مرا خواهى ديد.پس زمانى كه خداوند خود را بر كوه آشكار ساخت،آن كوه به صورت خاك درآمد و حضرت موسى عليه السّلام بيهوش افتاد و زمانى كه به هوش آمد،عرض كرد:
پروردگارا!تو پاك و منزّه هستى و من به سوى تو،توبه مى‌كنم(و مى‌گويد:از نادانى قوم خودم، به شناخت خود يعنى تا تو را بهتر بشناسم،به سوى تو بازگشتم.)و من اوّلين ايمان‌آورنده از ميان آن گروه هستم كه تو ديده نمى‌شوى.
مأمون گفت:اى ابو الحسن!خداوند تو را گرامى بدارد.

divider

توحید صدوق / ترجمه جعفری ;  ج ۱  ص ۱۳۷

24-و گواه اين مطلب،روايتى است كه على بن محمّد بن جهم گويد:در مجلس مأمون حاضر شدم، امام رضا عليه السّلام نيز نزد او بود.مأمون به آن حضرت گفت:«يابن رسول اللّه!آيا از گفتار تو نيست كه: پيامبران معصومند؟»فرمود:«آرى.»آنگاه مأمون دربارۀ آياتى از قرآن پرسيد،از جمله اين‌كه به آن حضرت گفت:«معناى قول خدا كه مى‌فرمايد:هنگامى كه موسى براى ميقات ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت،گفت:پروردگارا!خود را به من بنمايان تا تو را بنگرم.خداوند فرمود:هرگز مرا نمى‌بينى.... چگونه موسى-كه كليم و هم‌سخن خداست-اين موضوع را نمى‌دانست كه نمى‌توان خدا را ديد تا آنكه اين سؤال را از او پرسيد.»
امام رضا عليه السّلام فرمود:«همانا كليم خدا،موسى بن عمران عليه السّلام مى‌دانسته كه خداوند بزرگتر از آن است كه با ديدگان ديده شود،و ليكن هنگامى كه خداوند با او سخن گفت و با رازگويى او را مقرّب و نزديك خود گردانيد،به سوى قوم خود بازگشت و به آنان خبر داد كه خدا با او سخن گفته و او را مقرّب ساخته و با او مناجات كرده است.آنان گفتند:هرگز به تو ايمان نمى‌آوريم تا آن‌كه سخن او را بشنويم آنسانى كه تو شنيده‌اى.آنان هفتصد هزار تن بودند،موسى از آنان هفتاد هزار نفر را برگزيد.سپس،از هفتاد هزار نفر، هفت هزار نفر را برگزيد و از آن هفت هزار نفر،هفتصد نفر را برگزيد و از آن هفتصد نفر،هفتاد نفر را براى ميقات و وعده‌گاه پروردگارش برگزيد و با آنان به سوى طور سينا رفت و آنها را پايين كوه بازداشت و موسى عليه السّلام به سوى طور بالا رفت و از خدا درخواست كرد كه با او سخن گويد و سخنش را به آنان بشنواند.خدا با او سخن گفت و آنها سخن خدا را از بالا،پايين،راست و چپ،پشت‌سر و پيش‌رو شنيدند،چرا كه خدا آن را در درختى پديد آورد.سپس آن را از آن درخت برانگيخت تا آن‌كه از همۀ جهات آن را شنيدند.سرانجام گفتند:هرگز به تو ايمان نمى‌آوريم به اينكه آنچه ما شنيده‌ايم سخن خدا است تا آن‌كه خدا را آشكارا ببينيم.هنگامى كه اين گفتار بزرگ را گفتند و استكبار ورزيده و سركشى كردند،خداوند صاعقه‌اى را بر آنان فرستاد و به سبب ستمى كه كردند،صاعقه آنها را فروگرفت و همگى مردند.
موسى عرض كرد:اى پروردگار من!به بنى اسرائيل چه بگويم،وقتى كه به سوى آنان بازگردم و بگويند:تو آنها را بردى و كشتى،زيرا كه تو در آنچه ادّعا كردى كه با خدا مناجات نمودى راستگو نبودى.پس خدا آنها را زنده كرد و به همراه او برانگيخت.آنها گفتند:اگر از خدا درخواست مى‌كردى كه خود را به تو بنمايد كه به سوى او نظر كنى البتّه از تو مى‌پذيرفت و تو به ما خبر مى‌دادى كه او چگونه است و ما او را مى‌شناختيم،آنسان كه حق معرفت و شناخت اوست.موسى عليه السّلام فرمود:اى قوم من!به راستى كه خدا به ديدگان ديده نمى‌شود و او را كيفيّت و چگونگى نيست و تنها به آياتش شناخته مى‌شود و او را با علاماتش مى‌شناسند.گفتند:هرگز به تو ايمان نمى‌آوريم تا آنكه از او سؤال كنى.موسى عليه السّلام عرض كرد: اى پروردگار من!به راستى كه تو گفتار بنى اسرائيل را شنيدى و تو به صلاح آنان داناترى.پس خدا به او وحى فرمود:اى موسى!آنچه را كه از تو درخواست كردند از من سؤال كن،كه من هرگز تو را به جهل و نادانى آنان مؤاخذه و بازخواست نخواهم كرد.
در اين هنگام موسى گفت:پروردگارا!خود را به من بنما تا به تو نظر كنم.فرمود:هرگز مرا نخواهى ديد،و ليكن به اين كوه نگاه كن!پس اگر در جايگاهش قرار گيرد(و حال آن‌كه آن فرومى‌ريزد)پس بزودى مرا خواهى ديد،و چون پروردگارش(با نشانه‌اى از نشانه‌هايش)به آن كه كوه تجلّى نمود آن را تكه‌تكه گردانيد و موسى بيهوش شد و به صورت روى زمين افتاد.هنگامى كه به هوش آمد گفت:پاك و منزهى!تو به سوى تو بازگشتم(مى‌گويد:با معرفتم از جهل قومم به سوى تو بازگشتم.)و من نخستين مؤمنانم از آنان به اين‌كه تو ديده نمى‌شوى.»
مأمون گفت:«خدا خيرت دهد،يا ابا الحسن!.

divider