شناسه حدیث :  ۲۹۸۲۰۱

  |  

نشانی :  الأمالي (للمفید)  ,  جلد۱  ,  صفحه۳  

عنوان باب :   المجلس الأول

معصوم :   امیرالمؤمنین (علیه السلام) ، پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)

قَالَ أَخْبَرَنِي أَبُو اَلْحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ اَلزُّبَيْرِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ مَهْدِيٍّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ عَمْرٍو قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي عَنْ جَمِيلِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ أَبِي خَالِدٍ اَلْكَابُلِيِّ عَنِ اَلْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ قَالَ: دَخَلَ اَلْحَارِثُ اَلْهَمْدَانِيُّ عَلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فِي نَفَرٍ مِنَ اَلشِّيعَةِ وَ كُنْتُ فِيهِمْ - فَجَعَلَ اَلْحَارِثُ يَتَأَوَّدُ فِي مِشْيَتِهِ وَ يَخْبِطُ اَلْأَرْضَ بِمِحْجَنِهِ وَ كَانَ مَرِيضاً - فَأَقْبَلَ عَلَيْهِ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ كَانَتْ لَهُ مِنْهُ مَنْزِلَةٌ فَقَالَ كَيْفَ تَجِدُكَ يَا حَارِثُ فَقَالَ نَالَ اَلدَّهْرُ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ مِنِّي وَ زَادَنِي أُوَاراً وَ غَلِيلاً اِخْتِصَامُ أَصْحَابِكَ بِبَابِكَ قَالَ وَ فِيمَ خُصُومَتُهُمْ قَالَ فِيكَ وَ فِي اَلثَّلاَثَةِ مِنْ قَبْلِكَ فَمِنْ مُفْرِطٍ مِنْهُمْ غَالٍ وَ مُقْتَصِدٍ تَالٍ وَ مِنْ مُتَرَدِّدٍ مُرْتَابٍ لاَ يَدْرِي أَ يُقْدِمُ أَمْ يُحْجِمُ فَقَالَ حَسْبُكَ يَا أَخَا هَمْدَانَ أَلاَ إِنَّ خَيْرَ شِيعَتِي اَلنَّمَطُ اَلْأَوْسَطُ إِلَيْهِمْ يَرْجِعُ اَلْغَالِي وَ بِهِمْ يَلْحَقُ اَلتَّالِي - فَقَالَ لَهُ اَلْحَارِثُ لَوْ كَشَفْتَ فِدَاكَ أَبِي وَ أُمِّي اَلرَّيْنَ عَنْ قُلُوبِنَا وَ جَعَلْتَنَا فِي ذَلِكَ عَلَى بَصِيرَةٍ مِنْ أَمْرِنَا قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَدْكَ فَإِنَّكَ اِمْرُؤٌ مَلْبُوسٌ عَلَيْكَ - إِنَّ دِينَ اَللَّهِ لاَ يُعْرَفُ بِالرِّجَالِ بَلْ بِآيَةِ اَلْحَقِّ فَاعْرِفِ اَلْحَقَّ تَعْرِفْ أَهْلَهُ - يَا حَارِثُ إِنَّ اَلْحَقَّ أَحْسَنُ اَلْحَدِيثِ وَ اَلصَّادِعَ بِهِ مُجَاهِدٌ وَ بِالْحَقِّ أُخْبِرُكَ فَأَرْعِنِي سَمْعَكَ ثُمَّ خَبِّرْ بِهِ مَنْ كَانَ لَهُ حَصَافَةٌ مِنْ أَصْحَابِكَ - أَلاَ إِنِّي عَبْدُ اَللَّهِ وَ أَخُو رَسُولِهِ وَ صِدِّيقُهُ اَلْأَوَّلُ صَدَّقْتُهُ وَ آدَمُ بَيْنَ اَلرُّوحِ وَ اَلْجَسَدِ ثُمَّ إِنِّي صِدِّيقُهُ اَلْأَوَّلُ فِي أُمَّتِكُمْ حَقّاً فَنَحْنُ اَلْأَوَّلُونَ وَ نَحْنُ اَلْآخِرُونَ وَ نَحْنُ خَاصَّتُهُ يَا حَارِثُ وَ خَالِصَتُهُ وَ أَنَا صِنْوُهُ وَ وَصِيُّهُ وَ وَلِيُّهُ - وَ صَاحِبُ نَجْوَاهُ وَ سِرُّهُ أُوتِيتُ فَهْمَ اَلْكِتَابِ - وَ فَصْلَ اَلْخِطٰابِ وَ عِلْمَ اَلْقُرُونِ وَ اَلْأَسْبَابِ وَ اُسْتُودِعْتُ أَلْفَ مِفْتَاحٍ يَفْتَحُ كُلُّ مِفْتَاحٍ أَلْفَ بَابٍ يُفْضِي كُلُّ بَابٍ إِلَى أَلْفِ أَلْفِ عَهْدٍ وَ أُيِّدْتُ وَ اُتُّخِذْتُ وَ أُمْدِدْتُ نَفْلاً وَ إِنَّ ذَلِكَ يَجْرِي لِي وَ لِمَنِ اُسْتُحْفِظَ مِنْ ذُرِّيَّتِي مَا جَرَى اَللَّيْلُ وَ اَلنَّهَارُ حَتَّى يَرِثَ اَللَّهُ اَلْأَرْضَ وَ مَنْ عَلَيْهٰا وَ أُبَشِّرُكَ يَا حَارِثُ لَتَعْرِفُنِي عِنْدَ اَلْمَمَاتِ وَ عِنْدَ اَلصِّرَاطِ وَ عِنْدَ اَلْحَوْضِ وَ عِنْدَ اَلْمُقَاسَمَةِ - قَالَ اَلْحَارِثُ وَ مَا اَلْمُقَاسَمَةُ يَا مَوْلاَيَ قَالَ مُقَاسَمَةُ اَلنَّارِ أُقَاسِمُهَا قِسْمَةً صَحِيحَةً أَقُولُ هَذَا وَلِيِّي فَاتْرُكِيهِ وَ هَذَا عَدُوِّي فَخُذِيهِ ثُمَّ أَخَذَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ بِيَدِ اَلْحَارِثِ فَقَالَ يَا حَارِثُ أَخَذْتُ بِيَدِكَ كَمَا أَخَذَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بِيَدِي فَقَالَ لِي وَ قَدْ شَكَوْتُ إِلَيْهِ حَسَدَ قُرَيْشٍ وَ اَلْمُنَافِقِينَ لِي إِنَّهُ إِذَا كَانَ أَخَذْتُ بِحَبْلِ اَللَّهِ وَ بِحُجْزَتِهِ يَعْنِي عِصْمَتَهُ مِنْ ذِي اَلْعَرْشِ تَعَالَى وَ أَخَذْتَ أَنْتَ يَا عَلِيُّ بِحُجْزَتِي وَ أَخَذَ ذُرِّيَّتُكَ بِحُجْزَتِكَ وَ أَخَذَ شِيعَتُكُمْ بِحُجْزَتِكُمْ - فَمَا ذَا يَصْنَعُ اَللَّهُ بِنَبِيِّهِ وَ مَا يَصْنَعُ نَبِيُّهُ بِوَصِيِّهِ خُذْهَا إِلَيْكَ يَا حَارِثُ قَصِيرَةً مِنْ طَوِيلَةٍ نَعَمْ أَنْتَ مَعَ[مَنْ]أَحْبَبْتَ وَ لَكَ مَا اِكْتَسَبْتَ يَقُولُهَا ثَلاَثاً فَقَامَ اَلْحَارِثُ يَجُرُّ رِدَاءَهُ وَ هُوَ يَقُولُ مَا أُبَالِي بَعْدَهَا مَتَى لَقِيتُ اَلْمَوْتَ أَوْ لَقِيَنِي .
زبان ترجمه:

أمالی شیخ مفید / ترجمه استادولی ;  ج ۱  ص ۱۸

3-اصبغ بن نباته گويد:حارث همدانى با گروهى از شيعه كه من هم در ميان آنان بودم بر حضرت امير المؤمنين علىّ‌ بن ابى طالب(عليه السّلام)وارد شد.حارث افتان و خيزان حركت مى‌كرد(يا با تأنّى راه مى‌رفت)و با عصائى كه در دست داشت بر زمين مى‌كوفت و بيمار نيز بود،و وى را در نزد امير المؤمنين(عليه السّلام) شخصيّتى بود و مقام و منزلتى داشت،حضرت كه او را بدين حال ديد رو باو كرد و فرمود:حارث حالت چطور است‌؟عرض كرد:اى امير مؤمنان روزگار بر من چيره گشته و سلامتى را از من ربوده است،و علاوه بر اين،نزاعى كه اصحاب تو در خانه‌ات با يك ديگر دارند مرا بيشتر ناراحت ساخته و آتشى در درونم افروخته و مرا بيش از حدّ بى‌تاب و تحمّل كرده است.حضرت فرمود:نزاع آنها در چيست‌؟عرض كرد:در بارۀ تو و در بارۀ آن سه نفرى است كه قبل از تو بوده‌اند(ابو بكر و عمر و عثمان)بعضى از آنان در بارۀ تو بسيار غلوّ و زياده روى مى‌كنند،و برخى ميانه رو بوده و همراه شما هستند،و پاره‌اى در حال حيرت و ترديد باقى مانده و به شك و دو دلى در افتاده‌اند، نمى‌دانند كه در بارۀ تو قدم پيش نهند(و صراحتاً از تو طرفدارى كنند)يا آنكه بايد قدم عقب گذارده و توقّف كنند(و كار ديگران را حمل بر صحّت نمايند). حضرت فرمود:بس است اى برادر همدانى بدان كه بهترين شيعيان من آن دسته و فرقه‌اى هستند كه راه اعتدال و ميانه روى اختيار كرده‌اند،تا آنان كه راه غلوّ پيش گرفته به آنان بازگشت نموده،و آن دستۀ عقب افتاده خود را به ايشان برسانند. حارث گفت:پدرم و مادرم فدايت چه خوب است اين كدورتى را كه بر دلهاى ما نشسته بزدائى و ما را در اين مورد از بينش لازم برخوردار سازى.حضرت فرمود:بس كن،تو مردى هستى كه حق بر تو مشتبه شده(و كارهاى چشمگير افرادى كه قبل از من آمده و گرمى بازارشان تو را دچار اضطراب و نوسان نموده است).دين خدا به شخصيّت و موقعيّت افراد شناخته نمى‌شود،بلكه به علامت و نشانۀ حق شناخته مى‌گردد.حق را بشناس،اهلش را خواهى شناخت.اى حارث،حق بهترين گفتار است،و كسى كه از آن فاش سخن گويد مجاهد در راه خداست،و من به حق با تو سخن مى‌گويم،به من گوش فرا ده،و سپس آن را به بعضى از دوستان خودت كه رأيى محكم و عقلى پسنديده دارند بازگو كن.آگاه باش كه من بندۀ خدا،و برادر رسول خدا،و نخستين كسى هستم كه او را تصديق نمودم،من هنگامى او را تصديق نمودم كه آدم هنوز در بين روان و تن بود،و از اين گذشته من نخستين كسى هستم در ميان امّت شما كه از روى صدق و حقيقت او را تصديق كرده‌ام،پس مائيم گروه پيشينيان،و مائيم جماعت پسينيان(يعنى ما نخستين گروندگان به پيامبريم و نيز آخرين كسانى هستيم كه از وى جدا مى‌شويم،يا اينكه ما نخستين كسانى هستيم كه به دين رونق بخشيديم و بدان عمل نموديم،و آخرين كسانى هستيم كه دين بدست ما افتد و آن را انتشار خواهيم داد)،و ما خاصّان و خالصان رسول خدائيم اى حارث،و من برادر همدم و وصىّ‌ و ولىّ‌ و راز دار و صاحب اسرار اويم.به من فهم كتاب،و فصل خطاب(داورى به حق و سخن مشخص‌كنندۀ حق از باطل)و علم گذشته‌ها،و علم سلسلۀ اسباب و مسبّبات قضا و قدر الهى داده شده است،و هزار كليد از خزائن الهى به من سپرده شده كه هر كليد از آنها هزار در از مجهولات را مى‌گشايد،و هر درى به هزار در از عهد و پيمانها منتهى مى‌گردد.و از تمام اينها گذشته بعنوان تفضّل و بخشش به شب قدر تأييد و برگزيده گشتم و بدان مدد يافتم، و اين مقام تا آن زمان كه شب و روز در گردش است براى من و آن عدّه از فرزندانم كه حافظ‍‌ و امين اسرار الهى هستند باقى است تا اينكه خدا وارث زمين و موجودات روى آن گردد(و حكومت و قدرت ظاهرى از آن خدا و اولياء او گردد).حارثا!تو را بشارت مى‌دهم كه در هنگام مرگ و عبور از پل دوزخ و كنار حوض كوثر و در وقت مقاسمه مرا بازخواهى شناخت.حارث گفت:مولايم مقاسمه كدام است‌؟فرمود:قسمت نمودن آتش دوزخ است كه آن را بطور صحيح تقسيم مى‌كنم،مى‌گويم:آتش!اين مرد دوست و پيرو من است او را واگذار،و اين مرد دشمن من است او را بگير. اصبغ گويد:سپس امير المؤمنين(عليه السّلام)دست حارث را گرفت و فرمود: حارث!روزى من از آزار و حسد قريش و منافقين بخودم به رسول خدا شكوه كردم،رسول خدا(صلّى الله عليه و آله)دستم را در دست خود گرفت چنانچه من دست تو را گرفته‌ام و فرمود:چون روز قيامت شود من دست به ريسمان و دستاويز عصمت پروردگار صاحب عرش زنم،و تو اى على دست به دامان من خواهى زد،و اولاد تو دست به دامان تو مى‌زنند،و شيعيان شما دست به دامان شما مى‌زنند،اكنون بگو ببينم در آن حال فكر مى‌كنى كه خدا با پيغمبرش چه خواهد كرد؟و پيامبرش با وصىّ‌ خود چه مى‌كند؟ حارثا!آنچه گفتم بپذير كه اندكى است از بسيار(و نمونه‌اى است از خروار)،آرى تو با كسى محشورى كه دوستش مى‌دارى،و براى توست تمام اعمالى كه خود كسب كرده‌اى-و اين مطلب را سه بار تكرار فرمود-. در اين هنگام حارث از جاى خود برخاست و در حالى كه عباى خود را بروى زمين مى‌كشيد مى‌گفت:از اين پس ديگر باك ندارم كه مرگ بسوى من آيد يا من به سوى مرگ بروم.

divider