شناسه حدیث :  ۲۹۷۴۶۴

  |  

نشانی :  الأمالي (للطوسی)  ,  جلد۱  ,  صفحه۳۷۲  

عنوان باب :   المجلس الخامس عشر

معصوم :   امام باقر (علیه السلام) ، امیرالمؤمنین (علیه السلام)

أَخْبَرَنَا اَلْحَفَّارُ ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو اَلْقَاسِمِ اَلدِّعْبِلِيُّ ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبِي ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَخِي دِعْبِلٌ ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ سَلاَمَةَ اَلشَّامِيُّ ، عَنْ زُرَارَةَ بْنِ أَعْيَنَ ، عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ (عَلَيْهِمَا اَلسَّلاَمُ) ، عَنْ اِبْنِ عَبَّاسٍ ، وَ عَنْ مُحَمَّدٍ ، عَنْ أَبِيهِ ، عَنْ جَدِّهِ (عَلَيْهِمُ اَلسَّلاَمُ) ، قَالَ: ذُكِرَتِ اَلْخِلاَفَةُ عِنْدَ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ) ، فَقَالَ: "وَ اَللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا اِبْنُ أَبِي قُحَافَةَ ، وَ إِنَّهُ لَيَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّي مِنْهَا مَحَلُّ اَلْقُطْبِ مِنْ اَلرَّحَى، يَنْحَدِرُ عَنِّي اَلسَّيْلُ، وَ لاَ يَرْقَى إِلَيَّ اَلطَّيْرُ، وَ لَكِنِّي سَدَلْتُ دُونَهَا ثَوْباً، وَ طَوَيْتُ عَنْهَا كَشْحاً، وَ قَدْ طَفِقْنَا عَنْهَا بُرْهَةً بَيْنَ أَنْ أَصُولَ بِيَدٍ جَذَّاءَ أَوْ أَصْبِرَ عَلَى طَخْيَةٍ عَمْيَاءَ يُرْضَعُ فِيهَا اَلصَّغِيرُ وَ يَدِبُّ فِيهَا اَلْكَبِيرُ. فَرَأَيْتُ اَلصَّبْرَ عَلَى هَاتَا أَحْجَى ، فَصَبَرْتُ وَ فِي اَلْعَيْنِ قَذَى، وَ فِي اَلْحَلْقِ شَجَا، بَيْنَ أَنْ أَرَى تُرَاثَ مُحَمَّدٍ (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) نَهْباً. إِلَى أَنْ حَضَرَتْهُ اَلْوَفَاةُ فَأَدْلَى بِهَا إِلَى عُمَرَ ، فَيَا عَجَبَا! بَيْنَا هُوَ يَسْتَقِيلُهَا فِي حَيَاتِهِ، إِذْ عَهِدَ بِهَا وَ عَقَدَهَا لآِخَرَ بَعْدَ وَفَاتِهِ! لَشَدَّ مَا شَاطَرَا ضَرْعَيْهَا، ثُمَّ تَمَثَّلَ: شَتَّانَ مَا يَوْمِي عَلَى كُورِهَاوَ يَوْمَ حَيَّانَ أَخِي جَابِرٍ فَعَقَدَهَا وَ اَللَّهِ فِي نَاحِيَةٍ خَشْنَاءَ، يَخْشُنُ مَسُّهَا وَ يَغْلُظُ كَلْمُهَا ، وَ يَكْثُرُ اَلْعِثَارُ وَ اَلاِعْتِذَارُ فِيهَا، صَاحِبُهَا مِنْهَا كَرَاكِبِ اَلصَّعْبَةِ، إِنْ أَشْنَقَ لَهَا خَرِمَ، وَ إِنْ أَسْلَسَ لَهَا عَسَفَتْ بِهِ، فَمُنَي اَلنَّاسِ - لَعُمْرُ اَللَّهِ - بِخِبَاطٍ وَ شِمَاسٍ وَ تَلَوُّنٍ وَ اِعْتِرَاسٍ، إِلَى أَنْ مَضَى لِسَبِيلِهِ، فَجَعَلَهَا شُورَى بَيْنَ سِتَّةٍ زَعَمَ أَنِّي أَحَدُهُمْ، فَيَا لَلشُّورَى وَ لِلَّهِ! مَتَى اِعْتَرَضَ اَلرَّيْبُ فِيَّ مَعَ اَلْأَوَّلِينَ فَأَنَا اَلْآنَ أُقْرَنُ إِلَى هَذِهِ اَلنَّظَائِرِ! وَ لَكِنِّي أَسْفَفْتُ مَعَ اَلْقَوْمِ حَيْثُ أَسَفُّوا، وَ طِرْتُ مَعَ اَلْقَوْمِ حَيْثُ طَارُوا، صَبْراً لِطُولِ اَلْمِحْنَةِ وَ اِنْقِضَاءِ اَلْمُدَّةِ، فَمَالَ رَجُلٌ لِضِغْنِهِ وَ أَصْغَى آخَرُ إِلَى صِهْرِهِ مَعَ هَنٍ وَ هَنٍ ، إِلَى أَنْ قَامَ اَلثَّالِثُ نَافِجاً حِضْنَيْهِ بَيْنَ نَثِيلِهِ وَ مُعْتَلَفِهِ مِنْهَا، وَ أَسْرَعَ مَعَهُ بَنُو أَبِيهِ فِي مَالِ اَللَّهِ يَخْضِمُونَهُ خَضْمَ اَلْإِبِلِ نِبْتَةَ اَلرَّبِيعِ، حَتَّى اِنْتَكَثَتْ بِهِ بِطَانَتُهُ، وَ أَجْهَزَ عَلَيْهِ عَمَلُهُ. فَمَا رَاعَنِي مِنَ اَلنَّاسِ إِلاَّ وَ هُمْ رُسُلٌ كَعُرْفِ اَلضَّبُعِ، يَسْأَلُونِّي أَنْ أُبَايِعَهُمْ وَ آبِى ذَلِكَ، وَ اِنْثَالُوا عَلَيَّ حَتَّى لَقَدْ وُطِئَ اَلْحَسَنَانِ وَ شَقَّ عِطَافِي، فَلَمَّا نَهَضْتُ بِهَا وَ بِالْأَمْرِ فِيهَا نَكَثَتْ طَائِفَةٌ، وَ مَرَقَتْ طَائِفَةٌ، وَ قَسَطَ آخَرُونَ، كَأَنَّهُمْ لَمْ يَسْمَعُوا اَللَّهَ يَقُولُ: «تِلْكَ اَلدّٰارُ اَلْآخِرَةُ نَجْعَلُهٰا لِلَّذِينَ لاٰ يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فَسٰاداً وَ اَلْعٰاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ» ، بَلَى وَ اَللَّهِ لَقَدْ سَمِعُوهَا، وَ لَكِنْ رَاقَتْهُمْ دُنْيَاهُمْ وَ أَعْجَبَهُمْ زِبْرِجُهَا. أَمَا وَ اَلَّذِي فَلَقَ اَلْحَبَّةَ وَ بَرَأَ اَلنَّسَمَةَ، لَوْ لاَ حُضُورُ اَلنَّاصِرِ، وَ لُزُومُ اَلْحُجَّةِ وَ مَا أَخَذَ اَللَّهُ مِنْ أَوْلِيَاءِ اَلْأَمْرِ مِنْ أَنْ لاَ يُقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَ سَغَبِ مَظْلُومٍ، لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا، وَ لَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا، وَ لَأَلِفُوا دُنْيَاهُمْ أَزْهَدَ عِنْدِي مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ". فَنَاوَلَهُ رَجُلُ مِنْ أَهْلِ اَلسَّوَادِ كِتَاباً فَانْقَطَعَ كَلاَمُهُ، فَمَا أَسِفْتُ عَلَى شَيْءٍ كَأَسَفِي عَلَى مَا فَاتَ مِنْ كَلاَمِهِ، فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ قِرَاءَتِهِ قُلْتُ لَهُ: يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ ، لَوْ اِطَّرَدْتَ مَقَالَتَكَ مِنْ حَيْثُ أَفْضَيْتَ إِلَيْهِ مِنْهَا. فَقَالَ: هَيْهَاتَ يَا اِبْنَ عَبَّاسٍ ، تِلْكَ شِقْشِقَةٌ هَدَرَتْ ثُمَّ قَرَّتْ. .
زبان ترجمه:

أمالی شیخ طوسی / ترجمه حسن زاده ;  ج ۱  ص ۸۳۵

[803]54-زرارة بن أعين از حضرت باقر عليه السّلام به نقل از ابن عباس و به نقل از پدرش از جدّش عليهم السّلام روايت كرده كه او گفته است:نزد امير مؤمنان على بن ابى طالب عليه السّلام از خلافت سخن گفتم.حضرت فرمودند:«به خدا سوگند پسر ابو قحافه آن را در بر كرد در حاليكه مى‌دانست جايگاه من در برابر او همچون جايگاه محور براى سنگ آسيا است.من همچون كوهى بلندم و ژرف.در اين فكر بودم كه با دست شكسته حمله كنم يا بر فضاى تاريكى كه در آن،كودك به شير خوردن مشغول است و بزرگ در حال فرسوده شدن است،شكيبايى كنم.و ديدم كه شكيبايى در آن حال خردمندانه‌تر است.پس شكيبايى ورزيدم درحالى‌كه خار در چشمم بود و استخوان در گلويم كه ارث محمد صلّى اللّه عليه و اله به تاراج رفته مى‌ديدم.تا اينكه او در گذشت و آن پيراهن[خلافت]را به عمر بخشيد.شگفتا!ابو بكر در زمان حياتش آن‌گاه كه آن را به گردن گرفت درخواست كناره‌گيرى مى‌كرد و اكنون براى پس از مرگش[عقد آن عروس را]به ديگرى مى‌بست؛گويا دو پستان اين شتر را باهم قسمت كرده بودند.سپس مثال زد و فرمود:
چه فرق بزرگى است بين زندگى من بر پشت اين شتر و زندگى راحتى كه با حيان برادر جابر داشتم.و به خدا سوگند او آن را به جانبى ناهموار كشاند كه رونده در آن آسيب مى‌بيند و جراحت و لغزش و پوزش بسيار مى‌شود.صاحب حكومت همچون سواركار اسب سركش است.اگر عنان،محكم كشد پرده‌هاى بينى حيوان پاره مى‌شود و اگر رهايش كند سوارش را بر زمين زند.پس به خدا سوگند مردم به خطا و سركشى و هم به بى‌ثباتى و روى‌گردانى[از حق]گرفتار شدند.تا او نيز درگذشت و خلافت را در شورايى شش نفره قرار داد و گمان كرد كه من نيز يكى از آنان[و هم‌رديف ايشان]هستم.بار خدايا در اين شورا از تو مدد مى‌جويم! چه هنگام من در برابر آن‌دو نفر نخستين مورد ترديد بودم تا اكنون با اينان جفت شوم!ولى من به همراه آنان[همچون پرندگان]هركجا كه نشستند،نشستم و هركجا كه پريدند،پريدم تا بر درازاى رنج و پايان مدت،شكيبايى كنم.آنگاه يكى از آنها به جهت كينه‌اى كه از من داشت روى برتافت و ديگرى به دامادش گوش سپرد،كارهاى ديگرى[كه از گفتنش كراهت دارم]تا آن سومى به خلافت رسيد كه از پرخوارگى باد به پهلوها انداخته بود چونان چارپايى كه همّى جز خوردن نداشت به همراه او خاندان پدرى‌اش ايستادند و مانند شترى كه علفهاى تازه بهار را مى‌بلعد،بيت المال را خوردند.تا آنكه شكمش دريده شد و كردارش قتلش را درپى آورد و ناگاه ديدم كه مردم مانند يال كفتار بر سرم ريختند و از من خواستند كه با ايشان بيعت كنم ولى من سرپيچيدم.سپس آنان چنان بر من ازدحام كردند كه حسن و حسين زير دست و پا ماندند و ردايم از هردو طرف پاره شد.آنگاه كه زمام كار را به دستم گرفتم گروهى پيمان شكستند،جماعتى از دين بيرون رفتند و دسته‌اى نيز ستم كردند.گويا سخن خداوند را نشنيده بودند كه مى‌فرمود:(آن سراى ديگر(آخرت)را براى كسانى قرار مى‌دهيم كه در زمين برترى نمى‌جويند و تباه‌كارى نمى‌كنند و پايان كار براى پرهيزگاران است)[قصص :آيۀ 83]،چرا به خدا سوگند آن را شنيده بودند ولى دنيايشان ايشان را فريب داده آنان را شيفته ساخت و به زر و زيورش دل باخت.هان به خدايى كه دانه را شكافت و جنبندگان را پديد آورد اگر نبود گرد آمدن ياران و تمام شدن حجت و پيمانى كه خداوند از صاحبان امر گرفته بود،به اين‌كه در برابر شكمبارگى ستمگران و گرسنگى ستمديدگان ساكت ننشينند،افسار شتر حكومت را بر كوهانش مى‌انداختم و در پايان با آن همان مى‌كردم كه در آغاز كرده بودم و مى‌ديدند كه اين دنياى ايشان در نزد من از عطسه بزغاله‌اى بى ارزش‌تر است.در اين هنگام مردى از اهل عراق نامه‌اى به دست امام داد و سخن حضرت قطع شد.و من بر هيچ‌چيزى چنان دريغ نخوردم كه بر اين سخنان باقى‌مانده،حضرت چون خواندن نامه را به پايان برد من عرض كردم:اى امير مؤمنان اى كاش سخن خود را ادامه مى‌دادى.كه حضرت فرمود:هيهات اى پسر عباس.اين آتش درون بود كه زبانه كشيد و سپس فرو نشست.

divider