شناسه حدیث :  ۲۹۳۲۵۹

  |  

نشانی :  إرشاد القلوب  ,  جلد۲  ,  صفحه۲۷۷  

عنوان باب :   الجزء الثاني [باب في فضائل و مناقب أمير المؤمنين علي بن أبي طالب و غزواته عليه السلام ] [في إعطائه عليه السلام الأمان لمروان، و تكلّمه مع الأسد و الأفعى ]

معصوم :   امیرالمؤمنین (علیه السلام)

وَ رُوِيَ بِإِسْنَادِهِ إِلَى حَنَانِ بْنِ سَدِيرٍ اَلصَّيْرَفِيِّ عَنْ رَجُلٍ مِنْ مُرَادٍ يُقَالُ لَهُ رَبَابُ بْنُ رِيَاحٍ قَالَ: كُنْتُ قَائِماً عَلَى رَأْسِ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ بِالْبَصْرَةِ إِذْ أَتَى عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ عَبَّاسٍ فَقَالَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ لِي إِلَيْكَ حَاجَةٌ فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ مَا أَعْرَفَنِي بِحَاجَتِكَ قَبْلَ أَنْ تَذْكُرَهَا جِئْتَ تَطْلُبُ مِنِّي اَلْأَمَانَ لِمَرْوَانَ بْنِ اَلْحَكَمِ فَقَالَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ أُحِبُّ أَنْ تُؤْمِنَهُ قَالَ آمَنْتُهُ لَكَ اِذْهَبْ فَجِئْنِي بِهِ يُبَايِعْنِي وَ لاَ تَجِئْنِي بِهِ إِلاَّ رَدِيفاً صَاغِراً قَالَ فَمَا لَبِثَ إِلاَّ قَلِيلاً حَتَّى أَقْبَلَ اِبْنُ عَبَّاسٍ وَ خَلْفَهُ مَرْوَانُ بْنُ اَلْحَكَمِ فَقَالَ لَهُ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ هَلُمَّ أُبَايِعْكَ قَالَ مَرْوَانُ عَلَى أَنَّ اَلنَّفْسَ فِيهَا مَا فِيهَا فَقَالَ لَهُ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ لَسْتُ أُبَايِعُكَ عَلَى مَا فِي نَفْسِكَ إِنَّمَا أُبَايِعُكَ عَلَى اَلظَّاهِرِ قَالَ فَمَدَّ يَدَهُ فَبَايَعَ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ فَلَمَّا بَايَعَهُ قَالَ يَا اِبْنَ اَلْحَكَمِ فَلَقَدْ كُنْتَ تَخَافُ أَنْ يَقَعَ رَأْسُكَ فِي هَذِهِ اَلْبُقْعَةِ كَلاَّ أَبَى اَللَّهُ أَنْ يَكُونَ ذَلِكَ حَتَّى يَخْرُجَ مِنْ صُلْبِكَ طَوَاغِيتُ يَمْلِكُونَ هَذِهِ اَلرَّعِيَّةَ يَسُومُونَهُمْ خَسْفاً وَ ظُلْماً وَ جَوْراً وَ يسوقونهم[يَسْقُونَهُمْ]كَأْساً مُرّاً قَالَ مَرْوَانُ لِمَنْ يَثِقُ بِهِ وَ اَللَّهِ مَا كَانَ مَنِيَّتِي مِنِّي إِلاَّ مَا أَخْبَرَنِي بِهِ عَلِيٌّ ثُمَّ هَرَبَ فَلَحِقَ بِمُعَاوِيَةَ فَكَانَ مَا قَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ حَقّاً .
زبان ترجمه:

إرشاد القلوب / ترجمه رضایی ;  ج ۲  ص ۱۳۷

مردى از قبيله‌ى بنى مراد كه نامش رباب بن رياح بود گفت: در بصره بعد از جنگ جمل بالاى سر امير المؤمنين ايستاده بودم ناگاه عبد اللّٰه عباس آمد و عرض كرد يا امير المؤمنين مرا حاجتى بسوى تو است حضرت فرمود:حاجت را بمن معرفى مكن پيش از آنكه ياد آورى كنى ميدانم پيش من آمده‌اى كه براى مروان بن حكم امان بگيرى سپس ابن عباس عرض كرد:اى امير مؤمنان دوست دارم او را امان دهى حضرت فرمود:براى خاطر تو او را امان دادم برو او را بياور تا با من بيعت كند او را با خوارى بياور. اندكى درنگ كرد ناگاه ابن عباس آمد و مروان حكم پشت سر او سوار بود امير المؤمنين فرمود:بيا كه با تو بيعت كنم مروان گفت: بيعتى كه در او حفظ‍‌ و نگهدارى نفس باشد حضرت فرمود:با تو بيعت نمى‌كنم بر آنچه كه در نهاد تو است همانا بظاهر امر با تو بيعت مى‌كنم دست را دراز كرد سپس امير المؤمنين بيعت كرد. چون او بيعت كرد فرمود:اى پسر حكم همانا تو ميترسى سرت درين گودى قرار گيرد خاموش باش كه خدا منع مى‌كند اين كار بشود تا وقتى كه از پشت تو سر كشانى بيرون آيند و برعيت پادشاهى كنند آنان را از روى بيداد و ستم ذليل و خوار نمايند، كاسه‌هاى ناگوار به آنان بچشانند،مروان گفت:براى كسى كه باو اطمينان داشت:بخدا سوگند آرزوى من جز آنچه را كه على عليه السّلام خبر داد نبود سپس از آنجا گريخت و بمعاويه پيوست و آنچه امير المؤمنين فرمود درست بود.

divider

إرشاد القلوب / ترجمه سلگی ;  ج ۲  ص ۱۳۳

پيش‌گوئى ديگر امام عليه السّلام و عفو و بخشش حضرت على عليه السّلام در مورد مروان سدير صيرفى از مردى از قبيلۀ«مراد»بنام ربّاب بن رياح نقل كرده كه گفت: پس از پايان جنگ جمل،در بصره در خدمت امير المؤمنين عليه السّلام ايستاده بودم، ديدم«عبد اللّٰه بن عباس»وارد شد و عرض كرد:يا على عليه السّلام حاجتى دارم‌؟ فرمود:پيش از اين كه تو حاجتت را مطرح كنى،بگويم كه آمده‌اى تا براى مروان بن حكم امان بگيرى‌؟عرض كرد دوست دارم به او امان بدهى‌؟فرمود: به خاطر تو مى‌پذيرم . راوى گفت:چيزى نگذشت كه ابن عباس و پس از او مروان وارد شد،تا با امام عليه السّلام بيعت كند،امام عليه السّلام فرمود:نيازى به بيعت او نيست،مگر نه در آغاز امر بيعت كرد . سپس امام عليه السّلام فرمود:اى پسر حكم،تو مى‌ترسيدى كه سرت در اين سرزمين بماند؟(و كشته شوى)اما خدا چنين نمى‌خواهد،تا اين كه طاغوتهايى از صلب تو بيرون آيند و بر پشت اين ملت سوار شوند و آنان را سخت آزار دهند و شربتى تلخ به مردم بنوشانند!. پس از چندى مروان به افراد مورد اعتماد خود گفت:آرزويى در دل نداشتم و اكنون اميدوار شده‌ام و علتش خبرى بود كه على عليه السّلام به من داد،سپس به شام گريخت و به معاويه پيوست و پيش‌بينى امام عليه السّلام تحقق يافت،و عظمت علم او را بيش از پيش به اثبات رساند.(و همين مروان و پس از او پسرانش به حكومت رسيدند و از كارهاى منكر ابايى نداشتند تا بالاخره به دست عباسيان منقرض شدند).

divider