شناسه حدیث :  ۲۹۳۲۵۶

  |  

نشانی :  إرشاد القلوب  ,  جلد۲  ,  صفحه۲۷۲  

عنوان باب :   الجزء الثاني [باب في فضائل و مناقب أمير المؤمنين علي بن أبي طالب و غزواته عليه السلام ] [إغارة خيل معاوية على الشيعة و ضربه عليه السلام معاوية برجله ]

معصوم :   امیرالمؤمنین (علیه السلام)

وَ رُوِيَ بِإِسْنَادِهِ إِلَى مِيثَمٍ اَلتَّمَّارِ قَالَ: خَطَبَ لَنَا أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ فِي جَامِعِ اَلْكُوفَةِ فَأَطَالَ خُطْبَتَهُ وَ أَعْجَبَ اَلنَّاسَ تَطْوِيلُهَا وَ حُسْنُ وَعْظِهَا وَ تَرْغِيبِهَا وَ تَرْهِيبِهَا إِذْ دَخَلَ بُرَيْدَةُ مِنْ نَاحِيَةِ اَلْأَنْبَارِ مُسْتَغِيثاً يَقُولُ اَللَّهَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ فِي رَعِيَّتِكَ وَ شِيعَتِكَ هَذِهِ خَيْلُ مُعَاوِيَةَ قَدْ شَنَّتْ عَلَيْنَا اَلْغَارَاتِ فِي سَوَادِ اَلْفُرَاتِ مَا بَيْنَ هِيتَ وَ اَلْأَنْبَارِ فَقَطَعَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ اَلْخُطْبَةَ وَ قَالَ وَيْحَكَ بَعْضُ خَيْلِ مُعَاوِيَةَ قَدْ دَخَلَ الدسكدة[اَلدَّسْكَرَةَ]- اَلَّتِي تَلِي جُدْرَانَ اَلْأَنْبَارِ فَقَتَلُوا فِيهَا سَبْعَ نِسْوَةٍ وَ سَبْعَةً مِنَ اَلْأَطْفَالِ وَ سَبْعَ إِنَاثٍ وَ شَهَرُوا بِهِمْ وَ وَطِئُوهُمْ بِحَوَافِرِ خَيْلِهِمْ وَ قَالُوا هَذِهِ مُرَاغَمَةٌ لِأَبِي تُرَابٍ فَقَامَ إِبْرَاهِيمُ بْنُ اَلْحَسَنِ اَلْأَزْدِيُّ بَيْنَ يَدَيِ اَلْمِنْبَرِ فَقَالَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ هَذِهِ اَلْقُدْرَةُ اَلَّتِي رَأَيْتَ بِهَا وَ أَنْتَ عَلَى مِنْبَرِكَ أَنَّ فِي دَارِكَ خَيْلَ مُعَاوِيَةِ آكِلَةِ اَلْأَكْبَادِ وَ مَا فَعَلَ بِشِيعَتِكَ وَ لَمْ تَعْلَمْ بِهَا هَذَا فَلِمَ تَقْصِيرُكَ عَنْ مُعَاوِيَةَ فَقَالَ لَهُ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ وَيْحَكَ يَا إِبْرَاهِيمُ لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيىٰ مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ فَصَاحَ اَلنَّاسُ مِنْ جَوَانِبِ اَلْمَسْجِدِ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ فَإِلَى مَتَى تَمَثُّلُكَ لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيىٰ مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ شِيعَتُكَ يُهْلَكُونَ فَقَالَ لَهُمْ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ لِيَقْضِيَ اَللّٰهُ أَمْراً كٰانَ مَفْعُولاً فَصَاحَ زَيْدُ بْنُ كَثِيرٍ اَلْمُرَادِيُّ وَ قَالَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ تَقُولُ بِالْأَمْسِ وَ أَنْتَ مُتَجَهِّزٌ إِلَى مُعَاوِيَةَ وَ تُحَرِّضُنَا عَلَى قِتَالِهِ وَ يَحْتَكِمُ إِلَيْكَ اَلرَّجُلاَنِ فِي اَلْفِعْلِ فَيُعَجِّلُ عَلَيْكَ أَحَدُهُمَا اَلْكَلاَمَ فَتَجْعَلُ رَأْسَهُ اَلْكَلْبَ فَيَسْتَجِيرُ بِكَ فَتَرُدُّهُ بَشَراً سَوِيّاً وَ يَقُولُ لَكَ بَعْضُ أَصْحَابِكَ مَا لِهَذِهِ اَلْقُدْرَةِ لاَ يَبْلُغُ مُعَاوِيَةَ فَتَكْفِيَنَا شَرَّهُ فَتَقُولُ لَنَا وَ فَالِقِ اَلْحَبَّةِ وَ بَارِئِ اَلنَّسَمَةِ لَوْ شِئْتُ أَنْ أَضْرِبَ بِرِجْلِي هَذِهِ اَلْقَصِيرَةِ صَدْرَ مُعَاوِيَةَ وَ أُقَلِّبَهُ عَلَى أُمِّ رَأْسِهِ لَفَعَلْتُ فَمَا بَالُكَ لاَ تَفْعَلُ مَا تُرِيدُ أَنْ تَضْعُفَ أَنْفُسُنَا فَنَشُكَّ فِيكَ فَنَدْخُلَ اَلنَّارَ فَقَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ لَأَفْعَلَنَّ ذَلِكَ وَ لَأُعَجِّلَنَّهُ عَلَى اِبْنِ هِنْدٍ فَمَدَّ رِجْلَهُ عَلَى مِنْبَرِهِ فَخَرَجَتْ عَنْ دِيوَانِ اَلْمَسْجِدِ وَ رَدَّهَا إِلَى فَخِذِهِ وَ قَالَ مَعَاشِرَ اَلنَّاسِ أَقِيمُوا تَارِيخَ اَلْوَقْتِ فَأَعْلِمُوهُ فَقَدْ ضَرَبْتُ بِرِجْلِي هَذِهِ اَلسَّاعَةَ صَدْرَ مُعَاوِيَةَ فَقَلَّبْتُهُ عَنْ سَرِيرِهِ عَلَى أُمِّ رَأْسِهِ فَظَنَّ أَنَّهُ قَدْ أُحِيطَ بِهِ فَصَاحَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ فَأَيْنَ اَلنَّظِرَةُ فَرَدَدْتُ رِجْلِي عَنْهُ وَ تَوَقَّعَ اَلنَّاسُ وُرُوداً بِخَبَرٍ مِنَ اَلشَّامِ وَ عَلِمُوا أَنَّ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ لاَ يَقُولُ إِلاَّ حَقّاً فَوَرَدَتِ اَلْأَخْبَارُ وَ اَلْكُتُبُ بِتَارِيخِ تِلْكَ اَلسَّاعَةِ بِعَيْنِهَا مِنْ ذَلِكَ اَلْيَوْمِ بِعَيْنِهِ أَنَّ رِجْلاً جَاءَتْ مِنْ نَاحِيَةِ اَلْكُوفَةِ مَمْدُودَةً مُتَّصِلَةً فَدَخَلَتْ مِنْ دِيوَانِ مُعَاوِيَةَ وَ اَلنَّاسُ يَنْظُرُونَ حَتَّى ضَرَبَتْ صَدْرَ مُعَاوِيَةَ فَقَلَّبَتْهُ مِنْ سَرِيرِهِ عَلَى أُمِّ رَأْسِهِ فَصَاحَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ فَأَيْنَ اَلنَّظِرَةُ فَرُدَّتْ تِلْكَ اَلرِّجْلُ عَنْهُ وَ عَلِمَ اَلنَّاسُ أَنَّ مَا قَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ حقا[حَقٌّ] .
زبان ترجمه:

إرشاد القلوب / ترجمه رضایی ;  ج ۲  ص ۱۳۰

و نيز سند روايت بميثم تمار مى‌رسد كه گفت حضرت امير المؤمنين براى ما سخنرانى كرد در مسجد جامع كوفه سخنرانى آن حضرت به درازا كشيد مردم از درازى سخن او بشگفت اندر شدند ولى موعظه‌اى نيكو كرد و نيكو مردم را مايل كرد و ترساند ناگاه از طرف انبار قاصدى وارد شد در حالى كه پناه بخدا ميبرد و مى‌گفت خدا را خدا را اى علي در باره رعيت و شيعيانت اينك لشكر معويه است كه در كنار فرات و ما بين هيت و انبار ما را غارت كردند و اموال ما را به يغما بردند. حضرت امير المؤمنين عليه السّلام سخنرانى را قطع كرد و گفت واى بر تو گروهى از سربازان معويه پشت ديوار انبار رسيدند در آنجا هفت زن و كودك را كشتند و بهفت دختر تجاوز كردند و آنان را پامال اسبان كردند و گفتند اين كار بكورى چشم ابى تراب است. ابراهيم بن حسن ازدى بپاى خواست در برابر منبر عرضكرد اى امير المؤمنين اين نيروئى كه از تو ديدم تو بر فراز منبر باشى ولى سربازان معاويه پسر هند جگر خوار در خانه‌ى تو وارد شوند و با شيعيانت چنان رفتار كنند و تو ندانى كه با آنان چه كردند و ما ترا مقصر ندانيم حضرت فرمود تا نابود شود كسى كه نابود شده از بينه و دليل و زنده شود كسى كه با دليل زنده بوده. مردم از گوشه و كنار مسجد فرياد زدند و گفتند تا كى باين آيه ما را سرگرم دارى در صورتى كه شيعيانت در آستانه‌ى تباهى قرار گرفته‌اند. حضرت فرمود تا آنگاه كه خداوند فرمان دهد امرى را كه بجا آورده شود زيد بن كثير مرادى فرياد كشيد و عرضكرد اى امير المؤمنين ميگوئى ديروز بود كه تو آماده‌ى پيكار با معويه بودى و ما را هم وادار به جنگ ميكردى و حال اينكه دو مرد از تو داورى ميخواستند كه يكى از آن دو در سخن شتاب كرد با شتاب سر او را مانند سر سگ قرار دادى سپس او را بشرى مستوى قرار دادى.گروهى از اصحاب تو ميگويند چرا اين نيرو و قدرت بمعاويه نميرسد تا اينكه شر معويه را از ما باز دارد تو ميگوئى سوگند به شكافنده دانه و آفريننده‌ى موجودات زنده اگر بخواهم با همين پايم بر سينه‌ى معويه بزنم و او را با مغز بزمين آورم ميتوانم پس چرا انجام نميدهى آنچه را كه ميخواهى چرا اراده‌ى ضعف و ناتوانى ما را دارى تا اينكه در قدرت تو شك پيدا كنيم و در نتيجه وارد آتش شويم. امير المؤمنين عليه السّلام فرمود مسلم اين كار را انجام ميدهم و شتاب ميكنم در باره‌ى پسر هند سپس پايش را از فراز منبر كشيد و از ديوار مسجد بيرون كرد و فرمود مردم تاريخ اين روز را ياد داشت كنيد و اعلام كنيد كه درين ساعت با پايم به سينه‌ى معويه زدم او را از روى تختش با مغز افكندم گمان كرد دورش را گرفته‌اند فرياد زد اى امير المؤمنين مهلت كجا رفت سپس پايم را برگرداندم.مردم توقع خبر تازه‌اى را از طرف شام داشتند و ميدانستند كه همانا امير المؤمنين راست ميفرمايد. سپس گذارشها و نامه‌ها رسيد بهمان تاريخى كه نوشته بودند گفتند مردى از طرف كوفه آمد پايش را كشاند و بر سينه معويه زد او با سر از بالاى تخت فرود آمد معويه فرياد زد مهلت چه شد آن مرد پايش را برگرداند همه‌ى مردم دانستند كه حضرت امير المؤمنين جز حق و راستى چيزى نميگويد.

divider

إرشاد القلوب / ترجمه سلگی ;  ج ۲  ص ۱۲۷

ميثم تمار گويد:روزى امير المؤمنين عليه السّلام در مسجد جامع كوفه ما را موعظه مى‌كرد،و خطبۀ امام عليه السّلام به طول انجاميد و مردم را از دنيا بر حذر مى‌داشت، در اين موقع يك نفر از منطقۀ شهر«انبار»به دادخواهى و استمداد وارد شد،و فرياد زد:يا على عليه السّلام به شيعيان و پيروانت،رحم كن،زيرا لشكر معاويه،به ما حمله كرده و شهرها و ساكنان اطراف فرات را كه ما بين«هيبت»و«انبار»واقع شده‌اند؛غارت كرده‌؟امام عليه السّلام خطبه را قطع كرد و فرمود:واى بر تو،برخى از لشكريان معاويه به دهكده‌اى كه در همسايگى ديوارهاى شهر«انبار»واقع است حمله برده و هفت زن و هفت كودك و هفت دختر را كشتند،و حرمتشان را از بين بردند و با سم اسبان خود،بر بدنشان تاختند و گفتند:اين كار را على رغم ابى تراب انجام مى‌دهيم‌؟!«ابراهيم بن حسن ازدى»كه پاى منبر نشسته بود،برخاست و عرض كرد:يا على عليه السّلام اين قدرتى كه با آن جريانات را از روى همين منبر مى‌بينى،دارى و هجوم لشكر معاويه،فرزند«آكلة الاكباد» و تجاوز و بلاهايى كه بر شيعيانت وارد مى‌آورد،مى‌بينى،ولى كارى صورت نمى‌دهى‌؟و چرا در مورد او كوتاهى مى‌كنى‌؟ امام عليه السّلام اين آيه را قرائت كرد: « لِيَهْلِكَ‌ مَنْ‌ هَلَكَ‌ عَنْ‌ بَيِّنَةٍ‌ وَ يَحْيىٰ‌ مَنْ‌ حَيَّ‌ عَنْ‌ بَيِّنَةٍ‌ » :كنايه از اين كه بايد حجت بر مردم تمام شود،و كارها حساب دارد! مردم از گوشه و كنار مسجد،فرياد برآوردند،يا على عليه السّلام تا كى،بايد به اين آيه،مثل بزنى،در حالى كه پيروانت،نابود مى‌شوند؟ فرمود:تا قضاى الهى انجام شود. «زيد بن كثير مرادى»عرض كرد:يا امير المؤمنين عليه السّلام ديروز فرمان مى‌دهى و ما را به جنگ با معاويه ترغيب مى‌كنى و دو نفر به حكومت نزد تو مى‌آيند و يكى از آنها را كه تندى كرد،به سگ تبديل كردى،آنگاه به تو پناه آورد،دوباره به شكل اولش بازگرداندى،اصحاب مى‌گويند:چرا با اين قدرت كار معاويه را نمى‌سازى‌؟مى‌فرمايى: قسم به شكافندۀ دانه و خالق انسان،اگر بخواهم با همين پا بر سينۀ معاويه مى‌زنم و او را از روى تخت،واژگون مى‌كنم،پس چرا كار را يكسره نمى‌كنى‌؟مى‌خواهى در باره‌ات شك كنيم و به جهنم برويم‌؟ امام عليه السّلام در پاسخ فرمود:اكنون اين كار را انجام مى‌دهم و بر سينۀ فرزند هند،مى‌زنم،آنگاه پايش را دراز كرد و از ساختمان مسجد بيرون رفت،و سپس آن را برگرداند،و بعد فرمود:اى مردم،اين تاريخ را ياد داشت كنيد و بدانيد كه هم اكنون به سينۀ معاويه زدم و با سر او را به روى زمين انداختم و او گمان كرد،مورد حمله واقع شده و گفت:يا امير المؤمنين عليه السّلام پس آن مهلت مقرر كجاست‌؟من هم پايم را از او باز كشيدم! مردم،منتظر كسب خبر از شام بودند،و مى‌دانستند كه كلام امام عليه السّلام حق است سپس خبر رسيد كه در همان تاريخ و ساعت و در همان روز،پايى از سمت كوفه آمد و وارد كاخ معاويه شد،و مردم شاهد ماجرا بودند كه:بر سينۀ معاويه خورد و او را از تخت به زير انداخت و فرياد زد:يا امير المؤمنين عليه السّلام مهلت كجاست‌؟ و آن پا از همان مسير بازگشت و مردم دريافتند كه خبر امام عليه السّلام درست بوده و دلالت بر امامت او دارد.

divider