شناسه حدیث :  ۲۹۳۲۱۳

  |  

نشانی :  إرشاد القلوب  ,  جلد۲  ,  صفحه۲۴۵  

عنوان باب :   الجزء الثاني [باب في فضائل و مناقب أمير المؤمنين علي بن أبي طالب و غزواته عليه السلام ] [فصل: في جهاده عليه السلام] [جهاده مع رسول الله صلى الله عليه و آله] الرابعة غزوة خيبر

معصوم :   پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) ، امیرالمؤمنین (علیه السلام)

لأن النبي صلَّى اللِّه عليه و آله حاصر اليهود بخيبر بضعا و عشرين ليلة ففي بعض الأيام فتحوا الباب و كانوا قد خندقوا على أنفسهم خندقا و خرج مرحب بأصحابه يتعرض للحرب فدعا النبي صلَّى اللِّه عليه و آله أبا بكر و أعطاه الراية في جمع من المسلمين و المهاجرين فانهزم و لما كان من الغد أعطاها لعمر فسار بها غير بعيد ثم انهزم فقال النبي ائتوني بعلي فقيل له إنه أرمد العين فقال أرونيه ترون رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله كرارا غير فرار فجاء علي عليه السلام فقال له النبي صلَّى اللِّه عليه و آله ما تشتكي يا علي قال رمدا ما أبصر معه و صداعا برأسي فقال اجلس و ضع رأسك على فخذي ثم تفل النبي في يده و مسحها على عينيه و رأسه و دعا له فانفتحت عيناه و سكن الصداع من جبينه و أعطاه الراية و كانت بيضاء و قال امض بها فجبرائيل معك و النصر أمامك فمضى علي حتى أتى الحصن فخرج مرحب و عليه درع و مغفر و حجر قد ثقبه مثل البيضة على رأسه فاختلفا بضربتين فضربه علي فقد الحجر و المغفر و رأسه حتى وقع السيف على أضراسه و خر صريعا و انهزم من كان مع مرحب و أغلقوا باب الحصن و عالجه جماعة كثيرة من المسلمين فلم يتمكنوا من فتحه فجاء أمير المؤمنين فقلعه و اتخذه جسرا على الخندق حتى عبر المسلمون عليه و ظفروا بالحصن و غنموا الغنائم و لما انصرفوا رمى باب الحصن بيمناه سبعين ذراعا و كان يغلقه عشرون رجلا و رام المسلمون حمله فلم يستطع قلبه إلا سبعون رجلا- .
زبان ترجمه:

إرشاد القلوب / ترجمه رضایی ;  ج ۲  ص ۷۷

فتح درين جنگ هم بوسيله‌ى امير المؤمنين عليه السّلام بود زيرا كه پيامبر يهوديان را در تنگناى محاصره مدت بيست شب و اندى در خيبر قرار داد در بعضى از روزها در خيبر را باز كردند خندق كنده بودند براى حفظ‍‌ جانشان مرحب از درون قلعه بيرون آمد با همراهانش مهيّاى جنگ شدند پيامبر ابى بكر را جلو خواند پرچم را بدست او داد با گروهى از مسلمانان و مهاجران سپس او از ميدان نبرد فرار كرد چون روز ديگر شد پرچم را بدست عمر داد اندكى با آن پرچم حركت كرد بعد رو بفرار نهاد. سپس پيامبر فرمود:على را بياوريد بعرض رساندند كه چشم او درد ميكند فرمود پرچم را بدست كسى بدهم كه خدا و رسولش را دوست دارد خدا و رسول هم او را دوست دارند و رو آورده‌ى به جنگ است و هيچ گاه فرار نميكند سپس على آمدو پيامبر فرمود:چه ناراحتى دارى عرضكرد درد چشم و درد سرسخت مرا ناراحت دارد فرمود بنشين و سر خويش را روى زانوى من بگذار بعد از آب دهنش بر دو چشم و سرش ماليد و در باره‌اش دعا كرد،چشمانش باز شد و درد سرش آرام گرديد بعد پرچم را بدست على داد و فرمود برو كه جبرئيل با تو است و پيروزى در برابر تو باشد على عليه السّلام رفت تا به حصار خيبر رسيد از آن سوى مرحب از ميان حصار بيرون آمد در حالتى كه دو زره بر تن و دو خود بر سر داشت سنگى را هم سوراخ كرده بر سر نهاده سرانجام بين على و مرحب دو ضربت ردّ و بدل شد ناگاه على ضربتى بر سرش نواخت آن سنگ و خودى كه بر سر داشت شق شد و شمشير بدندانهاى او رسيد و سپس روى زمين افتاد و همراهانش روى بفرار نهاده بقلعه اندر شدند و در قلعه را بستند گروهى فراوان با آنان جنگيدند ولى نيروى اينكه در را باز كنند نداشتند. امير المؤمنين آمد در خيبر را از ريشه كند و روى دست گرفت و پلى بالاى خندق قرار داد تا مسلمانان از فراز آن عبور كردند و گذشتند و پيروز شدند غنيمت‌ها بدست آوردند چون برگشتند على در را با دست راستش هفتاد ذرع دور انداخت در صورتى كه آن در را بيست نفر ميبستند هفتاد نفر از مسلمانان آن در را حركت ميدادند

divider

إرشاد القلوب / ترجمه سلگی ;  ج ۲  ص ۸۰

فتح و پيروزى در اين جنگ نيز به دست امير المؤمنين عليه السّلام انجام گرفت،زيرا پيامبر صلّى اللّٰه عليه و آله و سلّم بيست و چند شب يهود را در خيبر محاصره كرد،ساكنان اين قلعه،خندقى در اطراف آن احداث كرده بودند و مرحب با ياران خود هر چند يك بار از آن خارج و متعرض جنگ مى‌شد. پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه و آله و سلّم ابى بكر را خواست و پرچم را به دستش داد و او را به فرماندهى جمعى از مسلمين و مهاجرين به سوى خيبر فرستاد،اما طولى نكشيد كه پا به فرار گذاشتند. روز بعد اين سمت را به عمر داد،او نيز بسان سلف خود،سريعا فرار را برقرار ترجيح داد. پيامبر صلّى اللّٰه عليه و آله و سلّم فرمود:على عليه السّلام را نزد من بياوريد؟عرض شد:بيمارى چشم دارد،فرمود:او را نزد من آوريد،تا كسى را ببينيد كه خدا و رسول خدا صلّى اللّٰه عليه و آله و سلّم را دوست مى‌دارد و خدا و رسول صلّى اللّٰه عليه و آله و سلّم هم او را دوست مى‌دارند،بر دشمن يورش مى‌برد و فرار نمى‌كند .على عليه السّلام را آوردند،پيامبر به او فرمود:چه چيز تو را ناراحت كرده‌؟گفت: دردى در چشم و سر دارم كه ديدن را بر من مشكل كرده،فرمود:بنشين و سرت را در دامن من بگذار،سپس پيامبر صلّى اللّٰه عليه و آله و سلّم با آب دهان مبارك خود،دستى بر چشم و سر على عليه السّلام كشيد و برايش دعا كرد،تا هر دو چشم شفا يافت و درد سرش بر طرف شد و پرچم سفيد رنگ را به دستش داد و فرمود:اين را برگير، جبرائيل همراه و پيروزى در پيش روى تو است، على عليه السّلام حركت كرد و به درب قلعه رسيد،مرحب در حالى كه زرهى بر تن و خودى بر سر و كلاهى هم از سنگ ساخته و روى آن گذاشته بود،بيرون آمد و جنگ آغاز شد،على عليه السّلام ضربه‌اى بر او وارد ساخت كه سنگ و خود و سرش را شكافت و به دندانهايش رسيد و خودش بر زمين افتاد و همراهان مرحب گريختند و درب قلعه را بستند،گروهى از مسلمين با طرح نقشه‌هايى، نتوانستند در را بگشايند،خود امام عليه السّلام آمد و در را از جا كند و آن را چون پلى بر روى خندق نهاد،تا مسلمانان از آن عبور كردند و قلعه را فتح و غنائم را جمع‌آورى كردند،پس از مراجعت مجاهدان،امام عليه السّلام همان در را هفتاد ذراع آن طرف‌تر انداخت،درى كه بيست نفر آن را باز و بسته مى‌كردند،مسلمانان خواستند آن را حمل كنند،اما جز با هفتاد نفر نتوانستند اين كار را بكنند،

divider