شناسه حدیث :  ۲۹۳۲۰۹

  |  

نشانی :  إرشاد القلوب  ,  جلد۲  ,  صفحه۲۴۳  

عنوان باب :   الجزء الثاني [باب في فضائل و مناقب أمير المؤمنين علي بن أبي طالب و غزواته عليه السلام ] [فصل: في جهاده عليه السلام] [جهاده مع رسول الله صلى الله عليه و آله] الثالثة غزوة الأحزاب

معصوم :   پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) ، امیرالمؤمنین (علیه السلام)

أن جماعة من اليهود جاءوا إلى أبي سفيان لعلمهم بعداوته للنبي صلى الله عليه و آله و سألوه المعونة فأجابهم و جمع لهم قريشا و أتباعهم من كنانة و تهامة و غطفان و أتباعها من أهل نجد و اتفق المشركون مع اليهود و أقبلوا بجمع عظيم و نزلوا من فوق المسلمين و من أسفلهم كما قال الله تعالى إِذْ جٰاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ فاشتد الأمر على المسلمين . و كان سلمان رضي الله عنه قد أشار بحفر الخندق فحفر و خرج النبي صلَّى اللِّه عليه و آله بالمسلمين و هم ثلاثة آلاف و المشركون مع اليهود يزيدون على عشرة آلاف و جعلوا الخندق بينهم و بين المسلمين و ركب عمرو بن عبد ود و معه فوارس من قريش و أقبلوا حتى وقفوا على أضيق مكان في الخندق ثم ضربوا خيلهم فاقتحمت و صاروا بين الخندق و المسلمين فخرج إليهم علي بن أبي طالب عليه السلام فقال عمرو هل من مبارز فقال علي أنا فقال له النبي صلَّى اللِّه عليه و آله إنه عمرو فسكت و نادى عمرو هل من مبارز فقال علي أنا له يا رسول الله فقال إنه عمرو فسكت و نادى عمرو ثالثا فقال علي أنا له يا رسول الله فقال إنه عمرو و كل ذلك يقوم علي فيأمره النبي بالثبات انتظارا لحركة غيره من المسلمين - و كأن على رءوسهم الطير لخوفهم من عمرو . و طال نداء عمرو و هو يطلب المبارزة و تتابع قيام أمير المؤمنين عليه السلام فلما لم يقدم أحد من الصحابة قال النبي صلَّى اللِّه عليه و آله لعلي ادن مني يا علي فدنا منه فنزع عمامته عن رأسه و عممه بها و أعطاه سيفه و قال امض لشأنك و دعا له ثم قال برز الإيمان كله إلى الشرك كله فسعى علي عليه السلام نحو عمرو حتى انتهى إليه فقال له يا عمرو إنك كنت تقول لا يدعوني أحد إلى ثلاث إلا قبلتها أو واحدة منها قال عمرو أجل قال علي إني أدعوك إلى شهادة أن لا إله إلا الله و أن محمدا رسول الله و أن تسلم لرب العالمين قال عمرو أخر هذه عني فقال علي أما إنها خير لك لو أخذتها ثم قال عليه السلام هاهنا أخرى قال و ما بقي قال ترجع من حيث أتيت قال لا تتحدث نساء قريش عني بذلك أبدا قال علي فهاهنا أخرى قال و ما هي قال أبارزك أو تبارزني فضحك عمرو و قال إن هذه الخصلة ما كنت أظن أحدا من العرب يطلبها مني و أنا أكره أن أقتل الرجل الكريم مثلك و قد كان أبوك نديما لي فقال علي و أنا كذلك لكني أحب أن أقتلك ما دمت أبيا للحق فحمى عمرو و نزل عن فرسه و ضرب وجهه حتى نفر و أقبل على أمير المؤمنين مسلطا سيفه و بادره بضربة فلبث السيف في ترس علي و ضربه أمير المؤمنين عليه السلام قال جابر الأنصاري رحمه الله فتجاولا و ثارت بينهما فترة و بقيا ساعة طويلة لم نرهما و لا سمعنا لهما صوتا ثم سمعنا التكبير فعلمنا أن عليا قد قتل عمرا . و سر النبي صلَّى اللِّه عليه و آله سرورا عظيما لما سمع صوت أمير المؤمنين عليه السلام بالتكبير و كبر و سجد لله تعالى شكرا و انكشف الغبار و عبر أصحاب عمرو الخندق و انهزم عكرمة بن أبي جهل و باقي المشركين و كانوا كما قال الله سبحانه و تعالى- وَ رَدَّ اَللّٰهُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنٰالُوا خَيْراً . و لما قتل علي عليه السلام عمرا احتز رأسه و أقبل نحو النبي صلَّى اللِّه عليه و آله و وجهه يتهلل فألقى الرأس بين يدي النبي و قبل النبي رأس أمير المؤمنين و وجهه و قام أكابر الصحابة فقبلوا أقدامه عليه السلام فقال له عمر بن الخطاب هلا سلبته درعه فما لأحد درع مثله فقال إني استحيت أن أكشف سوءة ابن عمي .
زبان ترجمه:

إرشاد القلوب / ترجمه رضایی ;  ج ۲  ص ۷۴

جنگ سوم غزوه احزاب است و اين جنگ احزاب همان جنگ خندق است شرحش چنين است كهگروهى از يهوديان بسوى ابو سفيان آمدند چون ميدانستند كه او از دشمنان سرسخت پيامبر است از ابو سفيان خواهش كمك نمودند او هم خواسته‌ى آنان را پذيرفت و قول همكارى داد گروهى از قريش و پيروان آنان را از كنانه و تهامه و غطفان و پيروان آنان از مردمان نجد گرد هم آورد مشركان و يهوديان با يك ديگر هم آهنگ شدند با گروهى بزرگ و بيشمار رو آوردند از بالا و پائين مسلمانان فرود آمدند كه آنان را محاصره نمايند چنان كه خداى تعالى فرموده: « إِذْ جٰاؤُكُمْ‌ مِنْ‌ فَوْقِكُمْ‌ وَ مِنْ‌ أَسْفَلَ‌ مِنْكُمْ‌ » كار بر مسلمانان خيلى دشوار و سخت شد.سلمان فارسى رضى اللّٰه عنه اشاره بكندن خندق نمود سپس خندقى كنده شد پيامبر با سه هزار از مسلمانان بيرون آمد ولى مشركان،يهود بيش از ده هزار نفر بودند خندق را فاصله بين خود و مسلمانان قرار دادند عمرو بن عبد ودّ سوار شد چند تن از قهرمانان قريش همراه او بودند آمدند تا به تنگ ترين جاى خندق رسيدند بعد تازيانه باسبان خود زدند و از خندق پريدند از سپاه مسلمانان على عليه السّلام بسوى آنان آمد. عمرو گفت آيا مرد رزمنده‌اى هست‌؟على عليه السّلام عرض كرد اى رسول خدا من آماده‌ى پيكارم پيامبر بعلى فرمود همانا اينكه مبارز مى‌طلبد عمرو است على عليه السّلام خاموش گرديد براى دومين بار عمرو فرياد زد هم آوردى هست على عليه السّلام گفت من آماده‌ى نبرد اويم اى رسول خدا فرمود همانا او عمرو است على عليه السّلام ساكت شد براى سومين بار عمرو مبارز خواست على عليه السّلام عرض كرد من با او ميجنگم اى رسول خدا پيامبر فرمود او عمرو است. در تمام سه بارى كه عمرو هم آورد مى‌خواست على عليه السّلام حركت ميكرد پيامبر او را فرمان ميداد كه بجاى خود باش انتظار داشت غير از على كسى از مسلمانان حركت نمايد گويا بر فراز سر مسلمانان مرغ نشسته بود از بيم عمرو تكان نميخوردند مبارز طلبيدن عمرو بطول انجاميد امير المؤمنين پى در پى حركت ميكرد.پيامبر ديد احدى از يارانش اقدام بجنگ نكرد بعلى فرمود نزديك من بيا على نزديك پيامبر رفت عمامه‌اش را از سرش برداشت و سر على گذاشت شمشير خودش را بعلى داد فرمود برو پى انجام كارت و براى آن حضرت دعا كرد فرمود كفر و ايمان در برابر يك ديگر قرار گرفتند.على عليه السّلام بسرعت بطرف عمرو روان شد تا باو رسيد فرمود اى عمرو تو چنين ميباشى كه ميگوئى هر كس سه حاجت از از من بخواهد يكى از آن سه را بر آورم عرضكرد آرى چنين است على عليه السّلام فرمود من ترا دعوت ميكنم گواهى دهى كه خدائى جز خداى يكتا نيست و همانا محمّد رسول خداست و نيز تسليم بپروردگار جهانيان شوى،عرضكرد پسر برادر ازين درگذر على عليه السّلام فرمود:بدان كه اسلام آوردن براى تو خوبست اگر بپذيرى حضرت فرمود حاجت ديگريست پرسيد آن حاجت چيست‌؟فرمود از همين راه كه آماده‌اى برگردى عرضكرد زنان قريش با يك ديگر ميگويند عمرو ترسيد و از ميدان جنگ برگشت. حضرت فرمود:درينجا حاجت ديگرى است پرسيد آن حاجت چيست‌؟فرمود:فقط‍‌ من با تو به جنگم و تو با من عمرو خنده‌اى كرد و گفت همانا اين خصلتى است كه گمان نمى‌كنم احدى از عرب آن را از من بجويد و من ناخوش دارم كه مرد بزرگوارى را مانند تو بكشم پدرت با من رفيق بود على عليه السّلام فرمود منهم چنين ولى دوست دارم تا زمانى كه تو از حق دورى كنى ترا بكشم اين حرف بدماغ او برخورد و از اسب فرود آمد و با شمشير كشيده بعلى رو آورد و پيشدستى كرد و ضربتى فرود آورد شمشير به سپر على جايگزين شد على نيز ضربتى بر او زد.جابر انصارى رحمة اللّٰه عليه گفته سپس دور همديگر چرخيدند مدتى گرد و غبار فرا گرفت كه نه آن دو را ميديديم و نه آوازشان بگوش ما ميرسيد ناگاه صداى اللّٰه اكبرى شنيديم دانستيم كه على عليه السّلام عمرو را كشته پيامبر تا صداى على را شنيد شادمانى بزرگى او را فرا گرفت او هم تكبير گفت و براى خداى تعالى سجده‌ى شكر بجاى آورد گرد و غبار يكسو شد و ياران عمرو از خندق گذشتند عكرمة بن ابو جهل با مشركان روى بفرار نهادند چنان بودند كه خداى سبحان فرموده:« وَ رَدَّ اَللّٰهُ‌ اَلَّذِينَ‌ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ‌ لَمْ‌ يَنٰالُوا خَيْراً » چون على عليه السّلام عمرو را كشت سرش را جدا كرد و رو بسوى پيامبر آورد صورتش مانند ماه يكشبه انگشت نما بود سر عمرو را در برابر پيامبر افكند پيامبر سر و صورت على را بوسيد بزرگان از ياران و صحابه‌ى پيامبر بلند شدند و پاى على را بوسيدند عمر بن خطاب بآن حضرت عرضكرد چرا زره او را نگرفتى كسى در عرب زرهى مانند آن ندارد حضرت فرمود:من شرم كردم كه او را برهنه كنم.

divider

إرشاد القلوب / ترجمه سلگی ;  ج ۲  ص ۷۷

3-على عليه السّلام در جنگ احزاب(خندق) به اين جنگ خندق نيز گفته مى‌شود و توضيح آن به اين صورت است كه: گروهى از يهوديان،كه به كينۀ«ابى سفيان»،نسبت به پيامبر آگاهى داشتند؛نزد وى آمدند و خواستار مساعدت او شدند،ابى سفيان به خواستشان پاسخ مثبت داد و قريش و دوستان كنانى و تهامى و غطفانى و هواداران نجدى‌شان را،جمع كرد و مشركان و يهود با هم متحد شده و مردم بسيارى را از اطراف براى از ميان بردن مسلمانان،به مدينه كشاندند و از هر سو شهر را به محاصره درآوردند و به تعبير قرآن كريم: « إِذْ جٰاؤُكُمْ‌ مِنْ‌ فَوْقِكُمْ‌ وَ مِنْ‌ أَسْفَلَ‌ مِنْكُمْ‌ » :هنگامى كه از هر سو به شما روى آوردند.(و كار را بر مسلمانان سخت كردند).به پيشنهاد سلمان فارسى(ره)خندقى حفر شد و پيامبر صلّى اللّٰه عليه و آله و سلّم به همراه مسلمانان كه تعدادشان به سه هزار تن مى‌رسيد،به سوى احزاب بيرون آمدند جمع مشركان و يهوديان به ده هزار تن بالغ مى‌شد و در آن طرف خندق اردو زدند،عمرو بن عبد ودّ،با سوارانى از قريش،حركت كردند و در تنگ‌ترين نقطۀ خندق ايستادند،سپس بر اسبان خود تاختند و از خندق گذشتند، على عليه السّلام به مقابلشان آمد،عمرو مبارز طلبيد،امام عليه السّلام آمادگى خود را اعلام نمود،پيامبر صلّى اللّٰه عليه و آله و سلّم به او فرمود:او عمرو است‌؟و على عليه السّلام ساكت شد،عمرو دوباره مبارز خواست،على عليه السّلام عرضه داشت:يا رسول اللّٰه،من آماده‌ام‌؟دوباره همان جمله را تكرار نمود و على عليه السّلام ساكت شد،بار سوم،عمرو مبارز خواست،و على عليه السّلام گفت:يا رسول اللّٰه،آماده‌ام‌؟باز همان جمله را تكرار فرمود،و على عليه السّلام را به آرامش دعوت كرد،شايد ديگر مسلمين حركتى بكنند، ولى از ترس گويا پرنده بر سرشان نشسته بود،و همچنان ساكت ماندند. عمرو پى در پى مبارز مى‌طلبيد و على عليه السّلام نيز متواليا،آمادگى خويش را اعلام مى‌داشت،تا اين كه پيامبر صلّى اللّٰه عليه و آله و سلّم ديد هيچ كدام از صحابه،شهامت رويارويى با،عمرو را ندارند؛به على عليه السّلام فرمود:نزديك بيا،نزديك رفت، عمامۀ خود را بر سر على عليه السّلام گذاشت و شمشير خود را به او داد و دستور رويارويى صادر كرد و برايش دست به دعا برداشت و سپس فرمود:همۀ ايمان در مقابل همۀ شرك قرار گرفته است.على عليه السّلام گامها را به سوى عمرو به استوارى بر مى‌داشت،تا به او نزديك شد و خطاب به او فرمود:اى عمرو تو مى‌گفتى هر كس كه سه چيز از من بخواهد، از او قبول مى‌كنم و اگر همه را قبول نكنم،يكى را اقلا قبول مى‌كنم‌؟عمرو گفت:درست است،فرمود:من تو را به پذيرش لا اله الاّ اللّٰه و انّ‌ محمدا رسول اللّٰه و ايمان به خداى جهانيان فرا مى‌خوانم‌؟عمرو گفت:مرا از اين كار معاف دار،فرمود:اين كار به سود تو است‌؟اما اگر نمى‌پذيرى مطلبى ديگر دارم‌؟عمرو گفت:بگو چيست‌؟فرمود:از همان جايى كه آمده‌اى بازگرد؟ عمرو گفت:نه،زيرا زنهاى قريش،هميشه اين ننگ را برايم به ياد خواهند داشت‌؟على عليه السّلام فرمود:پيشنهادى ديگر دارم‌؟گفت:بگو؟فرمود:اكنون حريف تو پياده است،تو نيز از اسب پياده شو تا با هم نبرد كنيم‌؟عمرو خنديد و گفت:اين يك پيشنهاد ناچيز است كه هرگز تصور نمى‌كردم عربى از من چنين درخواستى بنمايد و من دوست ندارم مردى بزرگوار را مانند تو بكشم، زيرا پدرت دوست ديرينۀ من بود،على عليه السّلام فرمود:من نيز همين طور،اما من تا زمانى كه تو از پذيرش حق سرباز مى‌زنى دوست دارم تو را بكشم،عمرو ناراحت شد و از اسب پايين آمد و آن را متوارى و رها ساخت و با شمشير كشيده به سوى امام عليه السّلام حمله‌ور شد و ضربه‌اى بر او وارد كرد و بر كلاه خودش نشست و امير المؤمنين عليه السّلام نيز او را مورد حملۀ متقابل قرار داد.جابر انصارى گويد:زمانى با هم جنگيدند و گرد و غبار از هر طرف برخاست و تماشاگران از وضع آن دو بى‌خبر بودند و صدايى هم از آنها به گوش نمى‌رسيد،تا اينكه صداى تكبير شنيديم و دريافتيم كه على عليه السّلام عمرو را به قتل رسانده است. پيامبر وقتى صداى على عليه السّلام را شنيد شاد شد و تكبير گفت و سجدۀ شكر به جاى آورد. پس از آن كه غبار فرو نشست،ياران عمرو از خندق گذشتند و عكرمة بن ابى جهل و ساير مشركان پا به فرار گذاشتند و مصداق آيه تحقق يافت: « وَ رَدَّ اَللّٰهُ‌ اَلَّذِينَ‌ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ‌ لَمْ‌ يَنٰالُوا خَيْراً » . :خدا كافران را در جنگ(احزاب)با همان خشمى كه به مؤمنان داشتند بى‌آنكه بهره‌اى بدست آورند نااميد بازگردانيد. پس از كشته شدن عمرو،على عليه السّلام سرش را بريد و براى پيامبر برد و در حال تهليل گفتن با او روبرو شد و سر را در مقابل پيامبر نهاد،آن حضرت سر و صورت على عليه السّلام را بوسه داد و بزرگان صحابه پايش را بوسيدند،عمر به او گفت:چرا زرهش را برنگرفتى‌؟زره ارزشمندى است‌؟فرمود:من حيا كردم كه بدن او را عريان كنم.

divider