شناسه حدیث :  ۲۹۳۱۳۵

  |  

نشانی :  إرشاد القلوب  ,  جلد۲  ,  صفحه۲۱۸  

عنوان باب :   الجزء الثاني [باب في فضائل و مناقب أمير المؤمنين علي بن أبي طالب و غزواته عليه السلام ] [فصل: في عبادته و زهده]

معصوم :   امیرالمؤمنین (علیه السلام)

وصفه ضرار بن ضمرة الليثي من مقاماته عليه السلام- حين دخل على معاوية فقال له صف لي عليا فقال أ و لا تعفيني عن ذلك فقال لا أعفيك فقال كان و الله بعيد المدى شديد القوى يقول فصلا و يحكم عدلا يتفجر العلم من جوانبه و تنطلق الحكمة من نواحيه يستوحش من الدنيا و زهرتها و يستأنف[يستأنس]بالليل و وحشته كان و الله غزير العبرة طويل الفكرة يقلب كفه و يخاطب نفسه و يناجي ربه يعجبه من اللباس ما خشن و من الطعام ما جشب كان و الله فينا كأحدنا يدنينا إذا سألناه و كنا مع دنوه منا و قربنا منه لا نكلمه لهيبته و لا نرفع أعيننا إليه لعظمته فإن تبسم ظهر أسنانه مثل اللؤلؤ المنظوم يقرب أهل الدين و يحب المساكين لا يطمع القوي في باطله و لا ييأس الضعيف من عدله فأشهد بالله لقد رأيته في بعض مواقفه و قد أرخى الليل سدوله و غارت نجومه و هو قائم في محرابه قابض على لحيته يتململ تململ السقيم و يبكي بكاء الحزين فكأني الآن أسمعه و هو يقول يَا دُنْيَا يَا دُنْيَا أَ بِي تَعَرَّضْتِ أَمْ إِلَيَّ تَشَوَّقْتِ هَيْهَاتَ هَيْهَاتَ غُرِّي غَيْرِي لاَ حَاجَةَ لِي فِيكِ قَدْ طَلَّقْتُكِ ثَلاَثاً لاَ رَجْعَةَ لِي فِيكِ فَعُمُرُكِ قَصِيرٌ وَ أَمَلُكِ حَقِيرٌ آهِ آهِ مِنْ قِلَّةِ اَلزَّادِ وَ بُعْدِ اَلسَّفَرِ وَ وَحْشَةِ اَلطَّرِيقِ وَ عِظَمِ اَلْمَوْرِدِ فسالت دمعة معاوية على لحيته فنشفها بكمه و اختنق القوم بالبكاء. ثم قال كان و الله أبو الحسن علي كذلك فكيف صبرك عنه يا ضرار قال صبر من ذبح ولدها على صدرها فهي لا ترقى عبرتها و لا تسكن حرارتها ثم قام فخرج و هو باك فقال معاوية أما إنكم لو تفقدوني لما كان فيكم من يثني عليّ هذا الثناء فقال بعض من كان حاضرا الصاحب على قدر صاحبه .
زبان ترجمه:

إرشاد القلوب / ترجمه رضایی ;  ج ۲  ص ۲۱

ضرار بن ضمره‌ى ليثى از مقام و منزلت على تعريف كرده آنگاه كه بر معاويه وارد شد،سپس معاويه بدو گفت:على را براى من تعريف كن‌؟ضرار گفت:معاويه از اين بحث در گذر،معاويه گفت:نه.بايد على را براى من وصف كنى. گفت:على در آخرين پايه‌ى عزت و بزرگى قرار گرفته بود او نيرومند و توانا بود،حق ميگفت و بدادگرى فرمان ميداد،از وجودش دانش ميدرخشيد،از اطرافش حكمت روان بود،از دنيا و مظاهر فريبنده‌اش بيمناك بود،انسى با تاريكى شب و وحشت آن داشت. بخدا سوگند اشك او جارى بود و فكر و انديشه‌ى طولانى داشت دستهايش را زير و رو ميكرد و بهم ميزد،نفسش را مخاطب قرار ميداد و با پروردگارش نيايش ميكرد،لباس درشت و خشن ميپوشيد و غذاى غير لذيذ و ساده ميخورد آنگاه كه در ميان ما بود چون فردى از ما بود،هر گاه از وى چيزى ميپرسيديم بما نزديك ميشد،ما با اينكه باو خيلى نزديك بوديم با اين حال از هيبت آن حضرت جرأت سخن گفتن نداشتيم،چشم ما از بزرگى و عظمت او بسويش بلند نمى‌شد. آنگاه كه تبسم ميكرد دندانهايش مانند دانه‌هاى مرواريد بود با دينداران نزديك ميشد،بى‌نوايان را دوست ميداشت،نيرومندان انتظار خلاف از او را نداشتند،ناتوانان از دادگرى او نااميد نميشدند،خدا را گواه ميگيرم كه همانا او را در عبادتگاهش ديدم در صورتى كه تاريكى شب جهان را فرا گرفته بود و ستارگان شب رو بافول و غروب نهاده بودند او در محرابش ايستاده بود محاسنش را در دست گرفته مانند كسى كه از شدت مرض بخود ميپيچيد او بخود ميپيچيد گريه ميكرد مانند گريه‌ى انسان اندوهناك گويا هم اكنون آواز او را مى‌شنوم و او ميگويد:اى دنيا اى دنيا از من بگذر،خويشتن را بمن عرضه ميكنى و مينمائى‌؟يا خواهان منى و شوق بمن دارى‌؟وقتى از تو باقى نماند چقدر آرزوى تو دور است،برو غير از من ديگرى را فريب ده،من را نيازى بتو نيست،همانا تو را سه طلاقه كرده‌ام،آنهم طلاقى كه در آن برگشت نيست،زندگانى تو كوتاه است،و ارزش تو اندك است،و آرزوى تو كوچك. آه از كمى توشه و دورى راه و درازى سفر و سختى ورودگاه، و ترس و وحشت راه،از شنيدن سخنان ضرار اشك معاويه بر محاسنش جارى شد كه با آستين خود پاك نمود و گريه در گلوى مردم گره شد. بعد معاويه گفت:بخدا سوگند كه چنين بود ابو الحسن على عليه السّلام. سپس معاويه پرسيد:اى ضرار چطور در فراق او شكيبائى ميكنى،ضرار گفت:مانند كسى كه فرزندش را روى سينه‌اش بكشند كه اشكش هميشه جارى باشد و سوز دلش آرام نگيرد.بعد ضرار از جا بلند شد و سپس از آن مجلس بيرون آمد،امّا گريان بود. سپس معاويه بيارانش گفت:اگر من بميرم يكنفر در ميان شما نيست كه اين چنين مرا بعد از مرگ ستايش كند يكنفر از مجلسيان گفت:اگر ما مثل ضرار نيستيم تو هم مانند على نخواهى بود.

divider

إرشاد القلوب / ترجمه سلگی ;  ج ۲  ص ۲۸

وقتى كه وى بر معاويه وارد شد،از او خواست تا زندگى و حالات امام را برايش توصيف كند،ضرار گفت:مرا از اين كار معاف دار؟! معاويه گفت:معافت نمى‌دارم‌؟گفت:حال كه اصرار دارى مى‌گويم:سوگند به خدا،اى معاويه،على عليه السّلام نظرى بلند،نيرويى توانا داشت،گاهى فصلّى(از علم مى‌گفت)و زمانى به عدالت داورى مى‌كرد و از تمام وجودش دانش سرازير مى‌شد و حكمت از پيكرش چون باران مى‌باريد،از دنيا و زرق و برقش مى‌هراسيد،در شب با خدايش انسى داشت،سوگند به خدا(اى معاويه)بسيار عبرت مى‌گرفت،زمانى طولانى مى‌انديشيد،دستانش را بر هم مى‌زد و حديث نفس مى‌كرد،خدايش را مى‌خواند،لباسش زبر و غذايش ساده بود،بخدا قسم در ميان ما مانند يكى از ما بود(و امتيازى براى خويش قايل نبود)،هنگامى كه از او درخواستى داشتيم،به ما نزديك مى‌شد،اما در عين حال كه به ما نزديك مى‌شد و در كنارش مى‌نشستيم،از شكوه شخصيتش نمى‌توانستيم سخن بگوييم و از عظمتى كه داشت نمى‌توانستيم به او نگاه كنيم،اما وقتى تبسّم مى‌كرد و لبخند مى‌زد،بسان مرواريد منظوم اهل دين را به خود نزديك مى‌كرد و مستمندان را دوست مى‌داشت،توانمندان در باطلشان به او طمع نمى‌كردند و ضعيفان از عدلش نااميد نبودند،خدا را گواه مى‌گيرم كه در برخى از اوقات او را مى‌ديدم كه وقتى تاريكى شب همه جا را فرا گرفته و ستارگان چشمك مى‌زدند،او در محراب عبادت،محاسن خود را در دست گرفته و چون افراد مار گزيده به خود مى‌پيچيد و به‌سان غمديده‌گان مى‌گريست.(اى معاويه)گويا اكنون صداى او را مى‌شنوم كه مى‌گويد:اى دنيا اى دنيا آيا به سراغ من آمده‌اى و شوق(فريب)مرا در سر دارى‌؟هيهات چه خيال خامى،برو و ديگرى را فريب ده،من به تو نيازى ندارم و تو را سه طلاقه كرده‌ام و ديگر رجوعى در كار تو نيست،ماندن در تو بسيار كوتاه است و آرزوى تو را داشتن كوچك،آه آه از كمى زاد و توشه و دورى سفر و ترس راه و بزرگى مسأله و موردى كه در پيش است!»راوى گفت:ديدم اشك معاويه بر گونه‌هايش جارى شده و با آستينش آن را پاك مى‌كند و همۀ اهل مجلس به گريه در آمده‌اند و هق‌هق گريۀ آنها بلند است،سپس معاويه گفت:آرى به خدا سوگند،ابو الحسن اين شيوه را داشت، اى ضرار چگونه فراق او را تحمل مى‌كنى‌؟ ضرار گفت:همانند مادرى كه فرزندش را روى سينه‌اش ذبح كنند و چنين كسى هرگز اشكش خشك نمى‌شود و داغش آرام نمى‌يابد،سپس ضرار برخاست و با چشم گريان از مجلس بيرون رفت،آنگاه معاويه به حاضران گفت:اما شما اگر مرا از دست بدهيد،كسى در ميانتان نيست كه بر اين جايگاه (حكومتى)تكيه زند؟برخى از حضّار گفتند:هر چيزى جاى مناسب خود را مى‌يابد(آب چاله را پيدا مى‌كند).

divider