شناسه حدیث :  ۲۹۲۰۱۰

  |  

نشانی :  الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد  ,  جلد۲  ,  صفحه۳۰۲  

عنوان باب :   الجزء الثاني [باب تاريخ الإمام علي بن محمد الهادي عليهما السّلام] [فصل في فضائل الإمام علي الهادي عليه السّلام و مناقبه و معاجزه]

معصوم :   امام هادی (علیه السلام)

أَخْبَرَنِي أَبُو اَلْقَاسِمِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مُحَمَّدٍ اَلطَّاهِرِيِّ قَالَ: مَرِضَ اَلْمُتَوَكِّلُ مِنْ خُرَاجٍ خَرَجَ بِهِ فَأَشْرَفَ مِنْهُ عَلَى اَلْمَوْتِ فَلَمْ يَجْسُرْ أَحَدٌ أَنْ يَمَسَّهُ بِحَدِيدَةٍ فَنَذَرَتْ أُمُّهُ إِنْ عُوفِيَ أَنْ تَحْمِلَ إِلَى أَبِي اَلْحَسَنِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ مَالاً جَلِيلاً مِنْ مَالِهَا. وَ قَالَ لَهُ اَلْفَتْحُ بْنُ خَاقَانَ لَوْ بَعَثْتَ إِلَى هَذَا اَلرَّجُلِ يَعْنِي أَبَا اَلْحَسَنِ فَسَأَلْتَهُ فَإِنَّهُ رُبَّمَا كَانَ عِنْدَهُ صِفَةُ شَيْءٍ يُفَرِّجُ اَللَّهُ بِهِ عَنْكَ فَقَالَ اِبْعَثُوا إِلَيْهِ فَمَضَى اَلرَّسُولُ وَ رَجَعَ فَقَالَ خُذُوا كُسْبَ اَلْغَنَمِ فَدِيفُوهُ بِمَاءِ وَرْدٍ وَ ضَعُوهُ عَلَى اَلْخُرَاجِ فَإِنَّهُ نَافِعٌ بِإِذْنِ اَللَّهِ فَجَعَلَ مَنْ بِحَضْرَةِ اَلْمُتَوَكِّلِ يَهْزَأُ مِنْ قَوْلِهِ فَقَالَ لَهُمُ اَلْفَتْحُ وَ مَا يَضُرُّ مِنْ تَجْرِبَةِ مَا قَالَ فَوَ اَللَّهِ إِنِّي لَأَرْجُو اَلصَّلاَحَ بِهِ فَأُحْضِرَ اَلْكُسْبُ وَ دِيفَ بِمَاءِ اَلْوَرْدِ وَ وُضِعَ عَلَى اَلْخُرَاجِ فَانْفَتَحَ وَ خَرَجَ مَا كَانَ فِيهِ. فَبُشِّرَتْ أُمُّ اَلْمُتَوَكِّلِ بِعَافِيَتِهِ فَحَمَلَتْ إِلَى أَبِي اَلْحَسَنِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ عَشَرَةَ آلاَفِ دِينَارٍ تَحْتَ خَتْمِهَا وَ اِسْتَقَلَّ اَلْمُتَوَكِّلُ مِنْ عِلَّتِهِ. فَلَمَّا كَانَ بَعْدَ أَيَّامٍ سَعَى اَلْبَطْحَانِيُّ بِأَبِي اَلْحَسَنِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِلَى اَلْمُتَوَكِّلِ وَ قَالَ عِنْدَهُ سِلاَحٌ وَ أَمْوَالٌ فَتَقَدَّمَ اَلْمُتَوَكِّلُ إِلَى سَعِيدٍ اَلْحَاجِبِ أَنْ يَهْجُمَ لَيْلاً عَلَيْهِ وَ يَأْخُذَ مَا يَجِدُ عِنْدَهُ مِنَ اَلْأَمْوَالِ وَ اَلسِّلاَحِ وَ يَحْمِلَهُ إِلَيْهِ. قَالَ إِبْرَاهِيمُ بْنُ مُحَمَّدٍ فَقَالَ لِي سَعِيدٌ اَلْحَاجِبُ صِرْتُ إِلَى دَارِ أَبِي اَلْحَسَنِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ بِاللَّيْلِ وَ مَعِي سُلَّمٌ فَصَعِدْتُ مِنْهُ إِلَى اَلسَّطْحِ وَ نَزَلْتُ مِنَ اَلدَّرَجَةِ إِلَى بَعْضِهَا فِي اَلظُّلْمَةِ فَلَمْ أَدْرِ كَيْفَ أَصِلُ إِلَى اَلدَّارِ فَنَادَانِي أَبُو اَلْحَسَنِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ مِنَ اَلدَّارِ يَا سَعِيدُ مَكَانَكَ حَتَّى يَأْتُوكَ بِشَمْعَةٍ فَلَمْ أَلْبَثْ أَنْ أَتَوْنِي بِشَمْعَةٍ فَنَزَلْتُ فَوَجَدْتُ عَلَيْهِ جُبَّةَ صُوفٍ وَ قَلَنْسُوَةً مِنْهَا وَ سَجَّادَتُهُ عَلَى حَصِيرٍ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ هُوَ مُقْبِلٌ عَلَى اَلْقِبْلَةِ فَقَالَ لِي دُونَكَ اَلْبُيُوتَ فَدَخَلْتُهَا وَ فَتَّشْتُهَا فَلَمْ أَجِدْ فِيهَا شَيْئاً وَ وَجَدْتُ اَلْبَدْرَةَ مَخْتُومَةً بِخَاتَمِ أُمِّ اَلْمُتَوَكِّلِ وَ كِيساً مَخْتُوماً مَعَهَا فَقَالَ لِي أَبُو اَلْحَسَنِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ دُونَكَ اَلْمُصَلَّى فَرَفَعْتُهُ فَوَجَدْتُ سَيْفاً فِي جَفْنٍ مَلْبُوسٍ. فَأَخَذْتُ ذَلِكَ وَ صِرْتُ إِلَيْهِ فَلَمَّا نَظَرَ إِلَى خَاتَمِ أُمِّهِ عَلَى اَلْبَدْرَةِ بَعَثَ إِلَيْهَا فَخَرَجَتْ إِلَيْهِ فَسَأَلَهَا عَنِ اَلْبَدْرَةِ فَأَخْبَرَنِي بَعْضُ خَدَمِ اَلْخَاصَّةِ أَنَّهَا قَالَتْ كُنْتُ نَذَرْتُ فِي عِلَّتِكَ إِنْ عُوفِيتَ أَنْ أَحْمِلَ إِلَيْهِ مِنْ مَالِي عَشَرَةَ آلاَفِ دِينَارٍ فَحَمَلْتُهَا إِلَيْهِ وَ هَذَا خَاتَمُكَ [خَاتَمِي]عَلَى اَلْكِيسِ مَا حَرَّكَهُ وَ فَتَحَ اَلْكِيسَ اَلْآخَرَ فَإِذَا فِيهِ أَرْبَعُمِائَةِ دِينَارٍ فَأَمَرَ أَنْ يُضَمَّ إِلَى اَلْبَدْرَةِ بَدْرَةٌ أُخْرَى وَ قَالَ لِي اِحْمِلْ ذَلِكَ إِلَى أَبِي اَلْحَسَنِ وَ اُرْدُدْ عَلَيْهِ اَلسَّيْفَ وَ اَلْكِيسَ بِمَا فِيهِ. فَحَمَلْتُ ذَلِكَ إِلَيْهِ وَ اِسْتَحْيَيْتُ مِنْهُ فَقُلْتُ لَهُ يَا سَيِّدِي عَزَّ عَلَيَّ بِدُخُولِ دَارِكَ بِغَيْرِ إِذْنِكَ وَ لَكِنِّي مَأْمُورٌ فَقَالَ لِي سَيَعْلَمُ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ .
زبان ترجمه:

الإرشاد / ترجمه رسولی محلاتی ;  ج ۲  ص ۲۹۱

2-و از ابن نعيم بن محمد طاهرى روايت ميكند كه گفت:متوكل عباسى بواسطۀ دمل و غده‌اى كه بيرون آورد بيمار شد بطورى كه رو بمرگ رفت و كسى جرات نميكرد براى جراحى آهن باو نزديك كند و آن دمل را ببرد،پس مادرش نذر كرد اگر از اين بيمارى بهبودى يابد مال زيادى از مال شخصى خود براى حضرت ابى الحسن هادى عليه السّلام بفرستد،فتح بن خاقان(يكى از نزديكان متوكل)بمتوكل گفت خوبست كسى را نزد اين مرد يعنى ابى الحسن هادى بفرستى و از او(راجع باين بيمارى)پرسشى كنى‌؟ زيرا چه بسا او دستورى دهد و معالجه‌اى براى اين بيمارى بداند كه سبب شود خداوند گشايشى دهد متوكل گفت:نزدش بفرستيد،پس فرستادۀ متوكل رفت و برگشت و گفت:كسب گوسفند را بگيريد (كسب بفشردۀ روغن معنا شده،و به پشكل گوسفند هم تفسير كرده‌اند)و با گلاب آن را بسائيد و مخلوط‍‌ كنيد و روى دمل بگذاريد كه باذن خدا نافع است،پس كسانى كه نزد متوكل حاضر بودند اين معالجه را بباد مسخره و ريشخند گرفتند،فتح بن خاقان گفت:تجربه كردن اين كار زيانى ندارد،و بخدا من اميد بهبودى از دستور او دارم،پس همان كسب را حاضر كرده با گلاب ممزوج نموده روى آن گذاردند،و آن دمل سرباز كرد و آنچه در آن بود بيرون آمد،و بمادر متوكل مژدۀ بهبودى او را دادند،و او ده هزار دينار سر بمهر خودش براى حضرت هادى عليه السّلام فرستاد و متوكل از آن بيمارى بهبودى كامل يافت.پس از چند روز كه از اين جريان گذشت بطحائى(علوى كه از نواده‌هاى حضرت مجتبى عليه السّلام بود و خود و اجدادش از طرفداران و پشتيبانان سر سخت بنى عباس بودند)نزد متوكل از حضرت هادى عليه السّلام سعايت و بدگوئى كرد و گفت:مالها و اسلحه‌هاى جنگى نزد اوست(كه براى جنگ با شما آماده كرده)پس متوكل بسعيد دربان(مخصوص خود)گفت:شبانه بخانۀ او برو و هر چه در خانه پيش او پول و اسلحه است برداشته بنزد من بياور!ابراهيم بن محمد گويد:سعيد حاجب(دربان)بمن گفت:من شبانه بخانه حضرت هادى رفتم و نردبانى همراه داشتم پس ببام خانه بالا رفته و از پله‌هاى نردبان پائين مى‌آمدم و در تاريكى نميدانستم چگونه از كجا وارد خانه شوم،حضرت هادى از ميان خانه صدا زد:اى سعيد بجاى خود باش تا چراغ و روشنائى برايت بياورند،طولى نكشيد شمعى آوردند و من پائين رفتم ديدم آن حضرت جبۀ پشمينى در بر و كلاهى پشمين بر سر دارد و جانماز حصيرى در پيش روى اوست و رو بقبله است،پس بمن فرمود:اين اطاقها در اختيار تو،من بهمۀ اطاقها رفتم و همه را بازرسى كرده چيزى نيافتم،جز آن كيسه پولى كه مادر متوكل با مهر خودش براى آن حضرت فرستاده بود، و كيسۀ ديگرى كه سر بمهر بود،آن حضرت بمن فرمود جانماز را بازرسى كن،من آن را نيز بلند كرده ديدم شمشيرى در غلاف پوشيده زير آن است،آن را با كيسه‌ها برداشته بنزد متوكل بردم،چون نگاهش بمهر مادرش كه بر كيسه بود افتاد نزد او فرستاده مادر را احضار كرد،و چون آمد از آن كيسه پول (كه مهر او را داشت)پرسيد؟برخى از خدمتكاران مخصوص بمن خبر داد كه مادرش در پاسخ او گفت:من آنگاه كه تو بيمار بودى نذر كردم كه اگر بهبودى يافتى ده هزار دينار از مال خودم براى او بفرستم،و چون سالم شدى اين را براى او فرستادم و اين هم مهر من است كه روى كيسه است،كيسۀ ديگر را متوكل باز كرد چهار صد درهم در آن بود،پس دستور داد كيسه پول ديگرى بدانها بيفزايند و بمن دستور داد آنها را بنزد ابى الحسن هادى ببر و شمشير و آن كيسه ده هزار دينارى را نيز باو باز گردان،گويد:من آن را باز گردانده و از او شرم داشتم،پس باو عرضكردم:اى آقاى من بر من ناگوار و دشوار است كه بدون اجازۀ شما بخانه‌ات درآمدم ولى چه كنم كه من مأمورم‌؟!بمن فرمود: «بزودى ستمگران خواهند دانست چه سرانجامى دارند».

divider

الإرشاد / ترجمه ساعدی خراسانی ;  ج ۲  ص ۶۴۱

ابن نعيم طاهرى گفته در بدن متوكل، دملى ظاهر شد كه نزديك بود از آزار آن جان بمالك دوزخ تسليم كند و هيچ جراحى نميتوانست آن را نيشتر زده و مادۀ آلوده آن را بيرون آورد مادر متوكل نذر كرد هر گاه نامبرده شفا پيدا كند از مال خود زر و سيم فراوانى براى حضرت هادى عليه السّلام تقديم بدارد. فتح بن خاقان وزير نامبرده هم باو پيشنهاد كرد ممكن است كسى را حضور حضرت ابو الحسن بفرستى شايد او داروئى داشته باشد كه بتواند درد ترا درمان نمايد متوكل حاضر شده كسى را حضور حضرت مشار اليه فرستاد. رسول متوكل حضور اقدس امام عليه السّلام شرفياب شده درد و گرفتارى متوكل را به خاكپاى امام عليه السّلام معروض داشت حضرت دستور داد روغن كنجاره (و ممكن است خود كنجاره منظور باشد) را با گلاب مخلوط‍‌ كرده بر آن بمالند باذن خدا سر بازكرده مادۀ آلوده خارج مى‌شود رسول، دستور امام عليه السّلام را بمتوكل گفته حاضران از اين گونه طبابت خنديده و فرمودۀ امام عليه السّلام را با استهزاء تلقى كردند. فتح بن خاقان اظهار داشت اكنون گفتۀ او را تجربه ميكنيم و من آرزومندم فرمودۀ آن جناب مؤثر بحال متوكل باشد بلافاصله دستور داد كنجاره حاضر كرده با گلاب مخلوط‍‌ كرده بر روى آن نهادند، دمل سرباز كرده و مادۀ كثيف خارج شد و آن بينوا از مرگ نجات پيدا كرد. بمادر نامبرده از بهبودى فرزندش مژده دادند وى خرسند شده ده هزار دينار از مال خود را در كيسۀ قرار داده و آن را بمهر خود ممهور ساخته حضور امام عليه السّلام تقديم داشت. متوكل از بيچارگى رهائى يافت و آدمى شده مانند پيش بر متكاى خلافت پشت داد چند روز از بهبودى او نگذشته بود بطحائى از حضرت ابو الحسن عليه السّلام حضور آن بى‌نور، سعايت كرده و اظهار داشت مال و اسلحه زيادى در پيش معظم له گرد آمده.متوكل به سعيد حاجب دستور داد شبانه بخانۀ ابو الحسن وارد شده و هر مقدار مال و اسلحه كه پيدا كند براى متوكل بفرستد. ابراهيم بن محمد گفت: سعيد بمن اطلاع داد حسب الامر متوكل شبانه بخانۀ حضرت ابو الحسن رفته نردبانى گذارده روى پشت بام منزل قرار گرفته و در تاريكى شب خواستم از پله‌ها پائين بروم ليكن پيش پاى خود را نميديده و نميدانستم از كجا وارد اطاق شوم و مأموريتم را انجام دهم در اين هنگام حضرت ابو الحسن از ميان اطاق مرا خوانده و فرمود همان جا بايست تا چراغ بياورم فاصله نشد حضرت ابو الحسن شمعى روشن كرده از اطاق بيرون آورد من از پله‌ها فرود آمده وارد اطاق شده ديدم آن جناب جامه پشمين پوشيده و كلاهى از پشم بسر گذارده و بر سجادۀ از حصير رو بقبله قرار گرفته و بكار عبادت خود پرداخته و بمن فرمود اطاقها در اختيار تست من وارد شده هر چه بيشتر گشتم كمتر چيزى بدست آوردم در گوشۀ اطاقى چشمم به بدرۀ زرى افتاد كه مهر مادر متوكل بر آن خورده و كنار آن نيز كيسۀ سر بمهر ديگرى بود آنها را برداشته و حضرت ابو الحسن فرمود گوشۀ مصلايش را بالا بزنم در آنجا شمشيرى غلاف شده بود آن را نيز برداشتم و حسب الامر آنها را حضور متوكل آوردم. چون متوكل مهر مادرش را ديد تعجب كرده مادر را طلبيده از كيسه و مهر بر آن پرسيد يكى از مخصوصان باطلاع رسانيد در هنگامى كه ببلاى دمل گرفتار بودى مادرت نذر كرد اگر بهبودى پيدا كردى ده هزار درهم از مال خود براى آن حضرت تقديم بدارد اينك بنذر خود وفا كرد و مبلغ مزبور را كه هنوز مهر از سر آن گرفته نشده فرستاد و كيسۀ ديگر را گشود در آن چهار صد دينار زر بود. متوكل دستور داد بدرۀ ديگرى همراه با بدره مادرش و شمشير و كيسۀ زر را سعيد بحضور حضرت برگرداند. سعيد گويد حسب الامر بدره‌ها و شمشير را حضور امام عليه السّلام آورده و با كمال شرمسارى عرضه داشتم از اينكه بدون اذن بر شما وارد شدم و جسارت كردم مرا معاف بداريد زيرا مأمور و معذور بودم. حضرت پاسخ داد« وَ سَيَعْلَمُ‌ اَلَّذِينَ‌ ظَلَمُوا أَيَّ‌ مُنْقَلَبٍ‌ يَنْقَلِبُونَ‌ ».

divider