شناسه حدیث :  ۲۹۱۹۷۴

  |  

نشانی :  الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد  ,  جلد۲  ,  صفحه۲۶۰  

عنوان باب :   الجزء الثاني [باب تاريخ الإمام علي بن موسى الرضا عليهما السّلام] [فصل الإمام الرضا عليه السّلام و ولاية العهد و صلاة العيد]

معصوم :   امام رضا (علیه السلام) ، پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)

وَ ذَكَرَ جَمَاعَةٌ مِنْ أَصْحَابِ اَلْأَخْبَارِ وَ رُوَاةِ اَلسِّيَرِ وَ اَلْآثَارِ وَ أَيَّامِ اَلْخُلَفَاءِ: أَنَّ اَلْمَأْمُونَ لَمَّا أَرَادَ اَلْعَقْدَ لِلرِّضَا عَلِيِّ بْنِ مُوسَى عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ حَدَّثَ نَفْسَهُ بِذَلِكَ أَحْضَرَ اَلْفَضْلَ بْنَ سَهْلٍ فَأَعْلَمَهُ مَا قَدْ عَزَمَ عَلَيْهِ مِنْ ذَلِكَ وَ أَمَرَهُ بِالاِجْتِمَاعِ مَعَ أَخِيهِ اَلْحَسَنِ بْنِ سَهْلٍ عَلَى ذَلِكَ فَفَعَلَ وَ اِجْتَمَعَا بِحَضْرَتِهِ فَجَعَلَ اَلْحَسَنُ يُعَظِّمُ ذَلِكَ عَلَيْهِ وَ يُعَرِّفُهُ مَا فِي إِخْرَاجِ اَلْأَمْرِ مِنْ أَهْلِهِ عَلَيْهِ فَقَالَ لَهُ اَلْمَأْمُونُ إِنِّي عَاهَدْتُ اَللَّهَ أَنَّنِي إِنْ ظَفِرْتُ بِالْمَخْلُوعِ أَخْرَجْتُ اَلْخِلاَفَةَ إِلَى أَفْضَلِ آلِ أَبِي طَالِبٍ وَ مَا أَعْلَمُ أَحَداً أَفْضَلَ مِنْ هَذَا اَلرَّجُلِ عَلَى وَجْهِ اَلْأَرْضِ. فَلَمَّا رَأَى اَلْحَسَنُ وَ اَلْفَضْلُ عَزِيمَتَهُ عَلَى ذَلِكَ أَمْسَكَا عَنْ مُعَارَضَتِهِ فِيهِ فَأَرْسَلَهُمَا إِلَى اَلرِّضَا عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَعَرَضَا ذَلِكَ عَلَيْهِ فَامْتَنَعَ مِنْهُ فَلَمْ يَزَالاَ بِهِ حَتَّى أَجَابَ وَ رَجَعَا إِلَى اَلْمَأْمُونِ فَعَرَّفَاهُ إِجَابَتَهُ فَسُرَّ بِذَلِكَ وَ جَلَسَ لِلْخَاصَّةِ فِي وَ خَرَجَ اَلْفَضْلُ بْنُ سَهْلٍ فَأَعْلَمَ اَلنَّاسَ بِرَأْيِ اَلْمَأْمُونِ فِي عَلِيِّ بْنِ مُوسَى وَ أَنَّهُ قَدْ وَلاَّهُ عَهْدَهُ وَ سَمَّاهُ اَلرِّضَا وَ أَمَرَهُمْ بِلُبْسِ اَلْخُضْرَةِ وَ اَلْعَوْدِ لِبَيْعَتِهِ فِي اَلْآخَرِ عَلَى أَنْ يَأْخُذُوا رِزْقَ سَنَةٍ. فَلَمَّا كَانَ ذَلِكَ اَلْيَوْمُ رَكِبَ اَلنَّاسُ عَلَى طَبَقَاتِهِمْ مِنَ اَلْقُوَّادِ وَ اَلْحُجَّابِ وَ اَلْقُضَاةِ وَ غَيْرِهِمْ فِي اَلْخُضْرَةِ وَ جَلَسَ اَلْمَأْمُونُ وَ وَضَعَ لِلرِّضَا وِسَادَتَيْنِ عَظِيمَتَيْنِ حَتَّى لَحِقَ بِمَجْلِسِهِ وَ فَرْشِهِ وَ أَجْلَسَ اَلرِّضَا عَلَيْهِ السَّلاَمُ عَلَيْهِمَا فِي اَلْخُضْرَةِ وَ عَلَيْهِ عِمَامَةٌ وَ سَيْفٌ ثُمَّ أَمَرَ اِبْنَهُ اَلْعَبَّاسَ بْنَ اَلْمَأْمُونِ يُبَايِعُ لَهُ أَوَّلَ اَلنَّاسِ فَرَفَعَ اَلرِّضَا عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَدَهُ فَتَلَقَّى بِهَا وَجْهَ نَفْسِهِ وَ بِبَطْنِهَا وُجُوهَهُمْ فَقَالَ لَهُ اَلْمَأْمُونُ اُبْسُطْ يَدَكَ لِلْبَيْعَةِ فَقَالَ اَلرِّضَا عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِنَّ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ هَكَذَا كَانَ يُبَايِعُ فَبَايَعَهُ اَلنَّاسُ وَ يَدُهُ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ وَ وُضِعَتِ اَلْبِدَرُ وَ قَامَتِ اَلْخُطَبَاءُ وَ اَلشُّعَرَاءُ فَجَعَلُوا يَذْكُرُونَ فَضْلَ اَلرِّضَا عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ مَا كَانَ مِنَ اَلْمَأْمُونِ فِي أَمْرِهِ. ثُمَّ دَعَا أَبُو عَبَّادٍ بِالْعَبَّاسِ بْنِ اَلْمَأْمُونِ فَوَثَبَ فَدَنَا مِنْ أَبِيهِ فَقَبَّلَ يَدَهُ وَ أَمَرَهُ بِالْجُلُوسِ ثُمَّ نُودِيَ مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ قَالَ لَهُ اَلْفَضْلُ بْنُ سَهْلٍ قُمْ فَقَامَ فَمَشَى حَتَّى قَرُبَ مِنَ اَلْمَأْمُونِ فَوَقَفَ وَ لَمْ يُقَبِّلْ يَدَهُ فَقِيلَ لَهُ اِمْضِ فَخُذْ جَائِزَتَكَ وَ نَادَاهُ اَلْمَأْمُونُ اِرْجِعْ يَا أَبَا جَعْفَرٍ إِلَى مَجْلِسِكَ فَرَجَعَ ثُمَّ جَعَلَ أَبُو عَبَّادٍ يَدْعُو بِعَلَوِيٍّ وَ عَبَّاسِيٍّ فَيَقْبِضَانِ جَوَائِزَهُمَا حَتَّى نَفِدَتِ اَلْأَمْوَالُ ثُمَّ قَالَ اَلْمَأْمُونُ لِلرِّضَا عَلَيْهِ السَّلاَمُ اُخْطُبِ اَلنَّاسَ وَ تَكَلَّمْ فِيهِمْ - فَحَمِدَ اَللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ قَالَ إِنَّ لَنَا عَلَيْكُمْ حَقّاً بِرَسُولِ اَللَّهِ وَ لَكُمْ عَلَيْنَا حَقّاً بِهِ فَإِذَا أَدَّيْتُمْ إِلَيْنَا ذَلِكَ وَجَبَ عَلَيْنَا اَلْحَقُّ لَكُمْ وَ لَمْ يُذْكَرْ عَنْهُ غَيْرُ هَذَا فِي ذَلِكَ اَلْمَجْلِسِ. وَ أَمَرَ اَلْمَأْمُونُ فَضُرِبَتْ لَهُ اَلدَّرَاهِمُ وَ طُبِعَ عَلَيْهَا اِسْمُ اَلرِّضَا عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ زَوَّجَ إِسْحَاقَ بْنَ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ بِنْتَ عَمِّهِ إِسْحَاقَ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ أَمَّرَهُ فَحَجَّ بِالنَّاسِ وَ خُطِبَ لِلرِّضَا عَلَيْهِ السَّلاَمُ فِي كُلِّ بَلَدٍ بِوِلاَيَةِ اَلْعَهْدِ .
زبان ترجمه:

الإرشاد / ترجمه رسولی محلاتی ;  ج ۲  ص ۲۵۴

و گروهى از تاريخ نويسان و وقايع نگاران زمان خلفاء روايت كرده‌اند:كه چون مأمون تصميم گرفت وليعهدى خود را بحضرت رضا عليه السّلام واگذار كند فضل بن سهل را طلبيد و او را از تصميم خود آگاه ساخت،و باو دستور داد با برادرش حسن بن سهل نيز در اين باره گفتگو كند،فضل نزد برادرش حسن رفت و هر دو پيش مأمون آمدند،حسن بن سهل بزرگى اين كار را بمأمون گوشزد كرد. و باو گفت:با اين كار خلافت از خاندان شما بيرون خواهد رفت مأمون گفت:من با خدا عهد كرده‌ام كه اگر ببرادرم امين پيروز شدم خلافت را ببرترين مردمان از خاندان ابى طالب بسپارم،و من كسى را در روى زمين برتر از اين مرد نميدانم،چون حسن بن سهل و فضل برادرش تصميم مأمون را بر اين كار دانستند از سخن گفتن در اين باره خوددارى كردند،پس مأمون آن دو را بنزد حضرت رضا عليه السّلام فرستاد كه وليعهدى را بآن حضرت واگذارند،آن دو بنزد حضرت آمده و جريان را عرضه داشتند آن جناب از پذيرفتن آن خوددارى فرمود،پس هم چنان اصرار ورزيده دنبال كردند تا اينكه حضرت پذيرفت و بنزد مأمون بازگشته پذيرفتن آن حضرت را باطلاع او رساندند،مأمون از پذيرفتن آن جناب خورسند شد و در روز پنج‌شنبه‌اى بود كه در اين باره مجلسى براى نزديكان خود ترتيب داد،و فضل بن سهل از آن مجلس بيرون آمده بهمگان اعلام كرد كه مأمون تصميم گرفته وليعهدى خود را بعلى بن موسى واگذار كند و او را رضا ناميده،و دستور داد لباس سبز بپوشند(و لباس سياه كه تا آن روز شعار بنى عباس بود از تن بيرون آرند)و همگى براى پنجشنبۀ آينده براى بيعت كردن با حضرت رضا عليه السّلام بمجلس مأمون حاضر شوند و باندازه حقوق يك سال خود را نيز از مأمون بگيرند!چون روز موعود رسيد طبقات مختلف مردم از سرلشكران و پرده داران و قاضيان و ديگر مردم لباس سبز پوشيده بجانب قصر مأمون حركت كردند مأمون در مجلس نشست و براى حضرت رضا عليه السّلام دو عدد تشك و پشتى بزرگ گذاردند بطورى كه به پشتى و فرش مأمون متصل ميشد،و حضرت را با لباس سبز بر آن نشاندند،و عمامۀ نيز بر سر آن حضرت بود و شمشيرى حمايل داشت،سپس بپسرش عباس بن مأمون دستور داد كه پيش از همه مردم با آن حضرت بيعت كند،حضرت دست خود را بالا گرفت بطورى كه پشت دست بطرف خود آن بزرگوار بود و كف آن بروى مردم،مأمون عرضكرد:دست خود براى بيعت باز كن(وزير بگير)حضرت رضا عليه السّلام فرمود:همانا رسول خدا(صلّى الله عليه و آله)اين گونه بيعت ميكرد،پس آن مردم با آن حضرت بيعت كردند و هم چنان دستش بالاى دستها بود،آنگاه كيسه‌هاى اشرفى را پيش آوردند و سخنوران و شاعران برخاسته هر كدام در فضيلت حضرت رضا عليه السّلام و ولايتعهدى او سخنها گفته و شعرها سرودند(و بفراخور حالشان جايزه‌هاى خويش گرفتند)پس ابو عباد(كه ظاهرا خزينه‌دار مأمون بوده)عباس پسر مأمون را طلبيد،عباس از جا جست و بنزديك پدر رفته دست پدر را بوسيده او را بنشستن دستور دادند،آنگاه محمد بن جعفر(پسر امام صادق عليه السّلام را كه شمۀ از شرح حالش در فصل از باب گذشت)صدا زدند،فضل بن سهل گفت: برخيز،محمد بن جعفر برخاسته تا بنزديك مأمون رفت و همان جا ايستاده دست مأمون را بوسه نداد، بدو گفتند:پيش برو و جايزۀ خود را بگير مأمون آواز داد:اى ابا جعفر بجاى خويش بازگرد(و نيازى بنزديك شدن و بوسيدن دست من نيست،و جايزه‌اش را فرستاد)پس ابو عباد يك يك علويان و عباسيان را صدا ميزد و آنان پيش آمده جايزه‌هاى خود را ميگرفتند. سپس مأمون بحضرت رضا گفت:براى مردم خطبۀ بخوان و با ايشان سخنى بگوى،حضرت حمد و ثناى پروردگار را بجا آورده آنگاه فرمود:«همانا از براى ما بر شما حقى است بواسطۀ رسول خدا(صلّى الله عليه و آله)و از شما نيز بواسطۀ آن حضرت بر ما حقى است،پس هر گاه شما حق ما را داديد بر ما نيز مراعات حق شما لازم است»و در اين مجلس بيش از اين(چند جملۀ كوتاه)سخنى از آن حضرت نقل نشده.و مأمون دستور داد كه سكه‌ها را بنام آن حضرت زدند و بر آنها بنام رضا مهر زدند،و اسحاق بن موسى (برادر حضرت رضا عليه السّلام)را امر كرد با دختر عمويش دختر اسحاق بن جعفر ازدواج كند(و آن دختر را بعقد اسحاق بن موسى درآورد)و دستور داد در آن سال اسحاق بن موسى با مردم بحج رود(و باصطلاح او را امير الحاج كرد)و در هر شهرى بوليعهدى حضرت رضا عليه السّلام در منبرها خطبه خواندند.

divider

الإرشاد / ترجمه ساعدی خراسانی ;  ج ۲  ص ۶۰۴

راويان اخبار خلفا نقل كرده‌اند هنگامى كه مأمون ميخواست على بن موسى عليه السّلام را بخلافت برگمارد و با خود در اين باره انديشه ميكرد فضل بن سهل را احضار كرده و از عزيمت خود بوى اعلام نمود و دستور داد براى آنكه تصميم قطعى در اين خصوص گرفته شود با برادرش حسن حضور پيدا كند فضل هم حسب الامر با برادر حاضر شد حسن هنگامى كه از عزيمت مأمون با خبر شد بر وى گران آمده و انديشۀ نامبرده را بر خلافت عادت تلقى كرده و خاطرنشان ساخت هر گاه انديشه خليفه لباس عمل بخود بپوشد خلافت از خاندان او بيرون خواهد رفت. مأمون اظهار داشت با خداى متعال تعهد كرده‌ام هر گاه بر برادرم امين پيروز شدم خلافت را به برترين يادگارهاى ابو طالب واگذار نمايم و امروز در روى زمين، داناتر از او را سراغ ندارم. حسن و فضل كه از عزيمت قطعى او اطلاع يافتند سخنى نگفته و بخود بمناسبت اينكه مبادا بر آنها خشمگين شود اجازۀ معارضه نداده و خواه ناخواه با رأى وى موافقت نمودند.مأمون هم كه نامبردگان را با هدف خود موافق ديد آنان را حضور حضرت رضا عليه السّلام فرستاد، برادران حسب الامر حضور اقدس شرفياب شده مقام امامت را از ارادۀ مأمون باخبر ساختند و عرض خلافت را بخاكپاى همايونش تقديم داشتند، حضرت از پذيرش خواستۀ مأمون امتناع فرمود آنها اصرار زياد و بالاخره فهماندند كه چارۀ از پذيرش آن نداريد حضرت ناچار با ارادۀ مأمون موافقت فرمود. فرستادگان كه بمقصود رسيده بودند حضور مأمون آمده و ويرا از موافقت حضرت رضا عليه السّلام اعلام كردند مأمون شاد شده و در روز پنجشنبه جلوس كرده و خواص دربار و لشكريانش را بار داده پس از تشكيل جلسه و حضور مدعوين، فضل بن سهل علت انعقاد جلسۀ خودمانى را بحاضران اطلاع داده و اعلام كرد رأى مأمون بر اين قرار گرفت كه على بن موسى عليه السّلام را وليعهد خود قرار داد و آن جناب را بنام «رضا» ناميد. و از جانب مأمون بحاضران دستور داد از اين به بعد لباس سبز بپوشيد و پنجشنبۀ ديگر براى بيعت با آن جناب حضور بهمرسانيد و بافتخار اين ولايتعهدى حقوق يك سال شما قبلا پرداخت خواهد شد. روز پنجشنبه فرا رسيد طبقات مختلف مردم از سپهسالاران و دربانان و قاضيان و ساير افراد لباس سبز پوشيده بدربار مأمون ميرفتند. مأمون آن روز جلوس كرده و دو تشك بزرگ بر روى هم تا همتاى نشيمنگاه مأمون باشد براى حضرت رضا انداخته بودند جنابش با لباس سبز و عمامه و شمشير حمايل كرده بر روى آن تشك جلوس فرمود، مأمون نخست دستور داد تا فرزندش عباس، مقدم بر سايرين با حضرت رضا عليه السّلام بيعت نمايد. حضرت رضا عليه السّلام براى بيعت، دست خود را باين كيفيت نگه داشته بود كه پشت دستش مقابل صورت مباركش و كف دستش برابر با مردم بود، مأمون گفت دست خود را دراز كنيد تا مردم بدرستى با شما بيعت نمايند،فرمود رسول خدا صلّى الله عليه و آله بهمين آئين با مردم بيعت ميكرد بالاخره مردم يكى بعد از ديگرى براى بيعت حضور مى‌يافتند و حضرت عليه السّلام دست مباركش را كه(« يَدُ اَللّٰهِ‌ فَوْقَ‌ أَيْدِيهِمْ‌ »بود) بالاى همه دستها قرار ميداد. در آن روز بدره‌هاى زر در ميان حضار پخش شد و خطبا و شعرا در ستايش و نيايش آن حضرت و قدم بى‌سابقه‌اى كه مأمون برداشته خطبه‌ها خواندند و سرودها سرودند. پس از آن ابو عباد، عباس فرزند مأمون را طلبيدند او به تندى آمده دست پدرش را بوسيده و كنار او نشست بعد از او محمد بن جعفر را خوانده، فضل بن سهل او را روانه كرد وى نزديك مأمون آمده ليكن دست او را نبوسيد باو گفتند برو و جايزه‌ات را بگير مأمون كه گويا از بى‌اعتنائى وى متأثر شده بود او را طلبيده و دستور داد برو بمحل خود بنشين بعد از اين ابو عباد يك يك از حضار علوى و عباسى را پيش ميخواند و جوائز خود را ميگرفتند تا همه جائزه‌ها بپايان رسيد. آنگاه مأمون از حضرت رضا عليه السّلام درخواست كرد بمباركى اين روز فرخنده خطبۀ انشا فرمايد حضرت رضا عليه السّلام ستايش خدا را بجا آورد فرمود همانا ما بر اثر ارتباط‍‌ و بستگى كه با رسول خدا صلّى الله عليه و آله داريم بر شما حقى داريم و شما نيز بر ما حقى داريد و هر گاه شما حق ما را بما داديد و رعايت حال ما بآن طور كه بايد و شايد نموديد بر ما واجب است كه حق شما را رعايت نمائيم و بموجب آن كار كنيم و بغير از اين جملات بيانات ديگرى نفرمود. مأمون پس از انقضاء بيعت، دستور داد سكه بنام آن حضرت عليه السّلام زدند و بمباركى آن روز پيروز دختر عموى اسحق بن موسى را به همسرى وى درآورد و باو فرمان داد تا بعنوان امير الحاجى با عدۀ از مردم به خانۀ خدا مشرف شده و در هر شهرى كه وارد مى‌شود مردم را از ولايتعهدى حضرت رضا عليه السّلام اعلام نمايد و خطبه بنام آن حضرت بخواند.

divider