شناسه حدیث :  ۲۹۱۹۶۸

  |  

نشانی :  الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد  ,  جلد۲  ,  صفحه۲۵۵  

عنوان باب :   الجزء الثاني [باب تاريخ الإمام علي بن موسى الرضا عليهما السّلام] [فصل شذرات من أخبار الإمام الرضا عليه السّلام و دلائله]

معصوم :   امام رضا (علیه السلام)

أَخْبَرَنِي أَبُو اَلْقَاسِمِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ اِبْنِ جُمْهُورٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عَبْدِ اَللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عُبَيْدِ اَللَّهِ عَنِ اَلْغِفَارِيِّ قَالَ: كَانَ لِرَجُلٍ مِنْ آلِ أَبِي رَافِعٍ مَوْلَى رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يُقَالُ لَهُ فُلاَنٌ عَلَيَّ حَقٌّ فَتَقَاضَانِي وَ أَلَحَّ عَلَيَّ فَلَمَّا رَأَيْتُ ذَلِكَ صَلَّيْتُ اَلصُّبْحَ فِي مَسْجِدِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ثُمَّ تَوَجَّهْتُ نَحْوَ اَلرِّضَا عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ هُوَ يَوْمَئِذٍ بِالْعُرَيْضِ فَلَمَّا قَرُبْتُ مِنْ بَابِهِ إِذَا هُوَ قَدْ طَلَعَ عَلَى حِمَارٍ وَ عَلَيْهِ قَمِيصٌ وَ رِدَاءٌ فَلَمَّا نَظَرْتُ إِلَيْهِ اِسْتَحْيَيْتُ مِنْهُ فَلَمَّا لَحِقَنِي وَقَفَ وَ نَظَرَ إِلَيَّ فَسَلَّمْتُ عَلَيْهِ وَ كَانَ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ لِمَوْلاَكَ فُلاَنٍ عَلَيَّ حَقّاً وَ قَدْ وَ اَللَّهِ شَهَرَنِي وَ أَنَا أَظُنُّ فِي نَفْسِي أَنَّهُ يَأْمُرُهُ بِالْكَفِّ عَنِّي وَ وَ اَللَّهِ مَا قُلْتُ لَهُ كَمْ لَهُ عَلَيَّ وَ لاَ سَمَّيْتُ لَهُ شَيْئاً فَأَمَرَنِي بِالْجُلُوسِ إِلَى رُجُوعِهِ فَلَمْ أَزَلْ حَتَّى صَلَّيْتُ اَلْمَغْرِبَ وَ أَنَا صَائِمٌ فَضَاقَ صَدْرِي وَ أَرَدْتُ أَنْ أَنْصَرِفَ فَإِذَا هُوَ قَدْ طَلَعَ عَلَيَّ وَ حَوْلَهُ اَلنَّاسُ وَ قَدْ قَعَدَ لَهُ اَلسُّؤَّالُ وَ هُوَ يَتَصَدَّقُ عَلَيْهِمْ فَمَضَى فَقَدْ دَخَلَ بَيْتَهُ ثُمَّ خَرَجَ وَ دَعَانِي فَقُمْتُ إِلَيْهِ وَ دَخَلْتُ مَعَهُ فَجَلَسَ وَ جَلَسْتُ مَعَهُ فَجَعَلْتُ أُحَدِّثُهُ عَنِ اِبْنِ اَلْمُسَيَّبِ وَ كَانَ كَثِيراً مَا أُحَدِّثُهُ عَنْهُ فَلَمَّا فَرَغْتُ قَالَ مَا أَظُنُّكَ أَفْطَرْتَ بَعْدُ قُلْتُ لاَ فَدَعَا لِي بِطَعَامٍ فَوُضِعَ بَيْنَ يَدَيَّ وَ أَمَرَ اَلْغُلاَمَ أَنْ يَأْكُلَ مَعِي فَأَصَبْتُ وَ اَلْغُلاَمَ مِنَ اَلطَّعَامِ فَلَمَّا فَرَغْنَا قَالَ اِرْفَعِ اَلْوِسَادَةَ وَ خُذْ مَا تَحْتَهَا فَرَفَعْتُهَا فَإِذَا دَنَانِيرُ فَأَخَذْتُهَا وَ وَضَعْتُهَا فِي كُمِّي وَ أَمَرَ أَرْبَعَةً مِنْ عَبِيدِهِ أَنْ يَكُونُوا مَعِي حَتَّى يَبْلُغُوا بِي مَنْزِلِي فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ طَائِفَ بْنَ اَلْمُسَيَّبِ يَقْعُدُ وَ أَكْرَهُ أَنْ يَلْقَانِي وَ مَعِي عَبِيدُكَ فَقَالَ لِي أَصَبْتَ أَصَابَ اَللَّهُ بِكَ اَلرَّشَادَ وَ أَمَرَهُمْ أَنْ يَنْصَرِفُوا إِذَا رَدَدْتُهُمْ فَلَمَّا قَرُبْتُ مِنْ مَنْزِلِي وَ أَنِسْتُ رَدَدْتُهُمْ وَ صِرْتُ إِلَى مَنْزِلِي وَ دَعَوْتُ اَلسِّرَاجَ وَ نَظَرْتُ إِلَى اَلدَّنَانِيرِ فَإِذَا هِيَ ثَمَانِيَةٌ وَ أَرْبَعُونَ دِينَاراً وَ كَانَ حَقُّ اَلرَّجُلِ عَلَيَّ ثَمَانِيَةً وَ عِشْرِينَ دِينَاراً وَ كَانَ فِيهَا دِينَارٌ يَلُوحُ فَأَعْجَبَنِي حُسْنُهُ فَأَخَذْتُهُ وَ قَرَّبْتُهُ مِنَ اَلسِّرَاجِ فَإِذَا عَلَيْهِ نَقْشٌ وَاضِحٌ حَقُّ اَلرَّجُلِ ثَمَانِيَةٌ وَ عِشْرُونَ دِينَاراً وَ مَا بَقِيَ فَهُوَ لَكَ لاَ وَ اَللَّهِ مَا كُنْتُ عَرَّفْتُ مَا لَهُ عَلَيَّ عَلَى اَلتَّحْدِيدِ .
زبان ترجمه:

الإرشاد / ترجمه رسولی محلاتی ;  ج ۲  ص ۲۴۶

3-و بسند ديگر از غفارى براى من حديث كرده كه گفت:مردى از خاندان أبى رافع آزاد كردۀ پيغمبر(صلّى الله عليه و آله)كه فلان نام داشت بگردن من حقى داشت(و پولى از من طلبكار بود)پس مطالبۀ آن حق را كرد و پافشارى در گرفتن آن نمود(و من نيز توانائى پرداخت آن را نداشتم)من كه چنين ديدم نماز صبح را در مسجد رسول خدا(صلّى الله عليه و آله)خواندم سپس بسوى حضرت رضا عليه السّلام كه در عريض(نام جايى است در يك فرسنگى مدينه)بود رهسپار شدم،چون نزديك در خانۀ آن حضرت رسيدم ديدم سوار بر الاغى است و ردائى در بر دارد و رو برويم از خانه درآمد،چون نظرم بآن جناب افتاد شرم كردم كه حاجت خود را اظهار كنم،همين كه بمن رسيد ايستاد و بمن نگريست،من بر آن حضرت سلام كردم-و ماه رمضان بود- سپس گفتم:قربانت گردم همانا دوست شما فلان كس از من طلبى دارد و بخدا مرا رسوا كرده-و من بخدا پيش خود گمان ميكردم(پس از اين شكايتى كه از او كردم)آن حضرت باو دستور خواهد داد از مطالبه كردن طلب خود از من خوددارى كند-و بخدا بآن حضرت نگفتم چه مقدار از من ميخواهد، و هيچ نامى از چيز ديگر نيز پيش او نبردم،پس بمن دستور فرمود بنشينم تا باز گردد،پس همچنان در آنجا ماندم تا نماز مغرب را خواندم و(چون)روزه بودم،دلم تنگ شد و خواستم بازگردم كه ديدم آن حضرت پيدا شد و مردم گرد او را گرفته‌اند و گدايان نيز سر راه او نشسته بودند و آن جناب بايشان صدقه ميداد تا اينكه رفت و داخل منزل خود شد سپس بيرون آمده مرا پيش خواند،من برخاسته با او بداخل خانه رفتم،و با هم نشستيم و من شروع كردم از ابن مسيب(امير مدينه)براى او صحبت كردن و من زياد ميشد كه براى آن جناب از ابن مسيب سخن ميگفتم،چون از سخن فارغ شدم فرمود:گمان نميكنم افطار كرده باشى‌؟عرضكردم:نه،پس براى من خوراكى خواست و آوردند پيش روى من گذاردند و بغلام دستور داد با من هم خوراك شود،پس من و غلام از آن خوراك خورديم،و چون دست از خوراك كشيديم فرمود:آرام تشك را بلند كن و هر چه در زير آن است بردار،من تشك را بلند كرده اشرفى‌هائى از طلا ديدم آنها را برداشته و در(جيب)آستين خود نهادم،سپس دستور فرمود چهار تن از غلامانش با من باشند تا مرا بمنزل و خانۀ خود برسانند،من عرض كردم:قربانت گردم شبگردان و پاسبانان ابن مسيب سر راه هستند و من خوش ندارم مرا با غلامان شما ببينند،فرمود:درست گفتى خدا تو را براه راست راهنمائى كند و بآن غلامان دستور فرمود همراه من باشند تا هر كجا كه من گفتم برگردند،چون نزديك خانه‌ام رسيدم و دلم آرام شد آنها را برگردانده و بخانۀ خود رفتم و چراغ خاسته اشرفيها را شمردم ديدم چهل و هشت اشرفى است،و طلب آن مرد از من بيست و هشت اشرفى بود،و در ميان آنها يك اشرفى ميدرخشيد كه درخشندگى آن مرا خوش آمد آن را برداشته نزديك چراغ بردم ديدم بخط‍‌ روشن و خوانا روى آن نوشته شده:«طلب آن مرد بيست و هشت اشرفى است و ما بقى از خودت ميباشد»و بخدا من خودم دقيقا نميدانستم كه آن مرد چه مبلغ از من طلبكار است.

divider

الإرشاد / ترجمه ساعدی خراسانی ;  ج ۲  ص ۵۹۷

غفارى گفته مردى به نام و نشان معين از خانواده ابو رافع مولاى رسول خدا طلبى از من داشت و اصرار زيادى ميكرد بزودى بدهى او را بپردازم و از آنجا كه خود را در دست او ناتوان ديدم نماز صبح را در مسجد رسول خدا بجا آورده بلا درنگ حضور حضرت رضا عليه السّلام كه در عريض بود شرفياب شدم چون نزديك خانه آن حضرت رسيدم آن جناب را با پيراهن و عبائى بر الاغى سوار ديدم حيا مرا مانع شد چون نزديك من رسيد توقف كرد و بمن مى‌نگريست عرض سلام كردم و تصادفا آن روز هم ماه رمضان بود عرضكردم فداى شما فلان مولاى شما طلبى از من دارد و بخدا سوگند مرا رسوا كرده و آرزومند بودم حضرت شما مرا از آسيب او حفاظت فرمائيد و حاضر نشويد بيش از اين آبروى من در ميان مردم بريزد بيش از اين سخنى نگفتم و اظهار نداشتم طلب او از من چقدر است و چه حقى بر من دارد حضرت دستور داد در عريض بمانم تا هنگامى كه حضرت او مراجعت فرمايد من حسب الامر همان جا بودم و روز را همچنان كه روزه‌دار بودم بپايان رسانيده و نماز مغرب را بجا آوردم و بالاخره از زيادى ماندن و ضعف روزه بيتاب شده خواستم مراجعت كنم حضرت را با عدۀ از مردم كه اطراف او را گرفته و مخصوصا فقرا دست سؤال بطرف او دراز كرده و حضرت در خور هر كسى عطيۀ ميداد از كنار من عبور كرده بخانۀ خود تشريف برد پس از اندك زمانى بيرون آمده مرا بحضور خواند همراه آن جناب بمنزلش شرفياب شده در جايى كه دستور داد نشستم و همواره از احوال ابن مسيب براى آن حضرت نقل ميكردم و چون از عرايض خود فارغ شدم فرمود خيال ميكنم هنوز افطار نكرده‌اى عرضكردم آرى حضرت دستور داد غذا حاضر كرده و به غلام خود فرمود با من در افطار كردن شركت نمايد پس از افطار فرمود فرش را بالا بزن و هر مقدار پولى كه در زير آن مى‌بينى بردار چون آن محل را بالا زدم دينارهاى چندى ديدم برداشته و در آستينم نهادم و چون هوا تاريك بود و ممكن بود دستبردى بمن زده شود بچهار نفر از غلامانش دستور داد مرا بمنزل برسانند. عرضكردم فداى شما نظر باينكه شبگردان پسر مسيب در شهر مشغول گشت و حفاظت‌اند نمى‌خواهم آنها از بودن غلامان شما همراه من بفهمند كه من شرفياب حضور مبارك بوده‌ام حضرت تصديق فرموده و در حق من دعا كرد و دستور داد تا هر كجا مايل است با وى همراهى كنيد و از هر كجا كه دستور داد باز گرديد. غلامان حضرت حسب الامر همراه من آمده تا نزديك منزلم رسيدم و چون ديگر خوف و ترسى نداشته آنان را مرخص كردم وارد منزل كه شدم چراغ طلبيده دينارها را شمردم چهل و هشت دينار بود با آنكه مولاى مزبور بيش از بيست و هشت دينار از من طلبكار نبود. در ميان دينارها دينار درخشندۀ بچشم من آمد كه از صافى و روشنى آن بشگفت آمدم آن را برداشته نزديك چراغ آوردم نوشتۀ بسيار واضحى بر آن ظاهر بود كه فلانى از تو بيست و هشت دينار طلب كار بود اينك طلب او را بپرداز و ما بقى كه بيست دينار ديگر است متعلق بتو است هر گونه تصرفى كه خواستى ميكنى. سوگند بخدا من مقدار بده كارى خود را بآن حضرت بطور قطع نگفته و معلوم نكرده بودم.

divider