شناسه حدیث :  ۲۹۰۳۸۶

  |  

نشانی :  الاحتجاج  ,  جلد۱  ,  صفحه۸۸  

عنوان باب :   الجزء الأول ذكر طرف مما جرى بعد وفاة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله من اللجاج و الحجاج في أمر الخلافة من قبل من استحقها و من لم يستحق و الإشارة إلى شيء من إنكار من أنكر على من تأمر على علي بن أبي طالب عليه السّلام تأمره و كيد من كاده من قبل و من بعد

معصوم :   پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)

وَ عَنْ عَامِرٍ اَلشَّعْبِيِّ عَنْ عُرْوَةَ بْنِ اَلزُّبَيْرِ بْنِ اَلْعَوَّامِ قَالَ: لَمَّا قَالَ اَلْمُنَافِقُونَ إِنَّ أَبَا بَكْرٍ تَقَدَّمَ عَلِيّاً وَ هُوَ يَقُولُ أَنَا أَوْلَى بِالْمَكَانِ مِنْهُ قَامَ أَبُو بَكْرٍ خَطِيباً فَقَالَ صَبْراً عَلَى مَنْ لَيْسَ يَئُولُ إِلَى دِينٍ وَ لاَ يَحْتَجِبُ بِرِعَايَةٍ وَ لاَ يَرْعَوِي لِوِلاَيَةٍ - أَظْهَرَ اَلْإِيمَانَ ذِلَّةً وَ أَسَرَّ اَلنِّفَاقَ غَلَّةً هَؤُلاَءِ عُصْبَةُ اَلشَّيْطَانِ وَ جَمْعُ اَلطُّغْيَانِ يَزْعُمُونَ أَنِّي أَقُولُ إِنِّي أَفْضَلُ مِنْ عَلِيٍّ وَ كَيْفَ أَقُولُ ذَلِكَ وَ مَا لِي سَابِقَتُهُ وَ لاَ قَرَابَتُهُ وَ لاَ خُصُوصِيَّتُهُ وَحَّدَ اَللَّهَ وَ أَنَا مُلْحِدُهُ وَ عَبَدَهُ عَلِيٌّ قَبْلَ أَنْ أَعْبُدَهُ وَ وَالَى اَلرَّسُولَ وَ أَنَا عَدُوُّهُ وَ سَبَقَنِي بِسَاعَاتٍ لَوِ اِنْقَطَعَتْ لَمْ أَلْحَقْ شَأْوَهُ وَ لَمْ أَقْطَعْ غُبَارَهُ وَ إِنَّ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ فَازَ وَ اَللَّهِ مِنَ اَللَّهِ بِمَحَبَّةٍ وَ مِنَ اَلرَّسُولِ بِقَرَابَةٍ وَ مِنَ اَلْإِيمَانِ بِرُتْبَةٍ لَوْ جَهَدَ اَلْأَوَّلُونَ وَ اَلْآخِرُونَ إِلاَّ اَلنَّبِيِّينَ لَمْ يَبْلُغُوا دَرَجَتَهُ وَ لَمْ يَسْلُكُوا مَنْهَجَهُ بَذَلَ فِي اَللَّهِ مُهْجَتَهُ وَ لاِبْنِ عَمِّهِ مَوَدَّتَهُ كَاشِفُ اَلْكَرْبِ وَ دَامِغُ اَلرَّيْبِ وَ قَاطِعُ اَلسَّبَبِ إِلاَّ سَبَبَ اَلرَّشَادِ وَ قَامِعُ اَلشِّرْكِ وَ مُظْهِرُ مَا تَحْتَ سُوَيْدَاءِ حَبَّةِ اَلنِّفَاقِ مِحْنَةً لِهَذَا اَلْعَالَمِ لَحِقَ قَبْلَ أَنْ يُلاَحَقَ وَ بَرَزَ قَبْلَ أَنْ يُسَابَقَ جَمَعَ اَلْعِلْمَ وَ اَلْحِلْمَ وَ اَلْفَهْمَ فَكَانَ جَمِيعُ اَلْخَيْرَاتِ لِقَلْبِهِ كُنُوزاً لاَ يَدَّخِرُ مِنْهَا مِثْقَالَ ذَرَّةٍ إِلاَّ أَنْفَقَهُ فِي بَابِهِ فَمَنْ ذَا يُؤَمِّلُ أَنْ يَنَالَ دَرَجَتَهُ وَ قَدْ جَعَلَهُ اَللَّهُ وَ رَسُولُهُ لِلْمُؤْمِنِينَ وَلِيّاً وَ لِلنَّبِيِّ وَصِيّاً وَ لِلْخِلاَفَةِ رَاعِياً وَ بِالْإِمَامَةِ قَائِماً أَ فَيَغْتَرُّ اَلْجَاهِلُ بِمَقَامٍ قُمْتُهُ إِذْ أَقَامَنِي وَ أَطَعْتُهُ إِذْ أَمَرَنِي سَمِعْتُ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَقُولُ: اَلْحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ وَ عَلِيٌّ مَعَ اَلْحَقِّ مَنْ أَطَاعَ عَلِيّاً رَشَدَ وَ مَنْ عَصَى عَلِيّاً فَسَدَ وَ مَنْ أَحَبَّهُ سَعِدَ وَ مَنْ أَبْغَضَهُ شَقِيَ وَ اَللَّهِ لَوْ لَمْ يُحَبَّ اِبْنُ أَبِي طَالِبٍ إِلاَّ لِأَجْلِ أَنَّهُ لَمْ يُوَاقِعْ لِلَّهِ مُحَرَّماً وَ لاَ عَبَدَ مِنْ دُونِهِ صَنَماً وَ لِحَاجَةِ اَلنَّاسِ إِلَيْهِ بَعْدَ نَبِيِّهِمْ لَكَانَ فِي ذَلِكَ مَا يَجِبُ فَكَيْفَ لِأَسْبَابٍ أَقَلُّهَا مُوجِبٌ وَ أَهْوَنُهَا مُرَغِّبٌ لِلرَّحِمِ اَلْمَاسَّةِ بِالرَّسُولِ وَ اَلْعِلْمِ بِالدَّقِيقِ وَ اَلْجَلِيلِ وَ اَلرِّضَا بِالصَّبْرِ اَلْجَمِيلِ وَ اَلْمُوَاسَاةِ فِي اَلْكَثِيرِ وَ اَلْقَلِيلِ وَ خِلاَلٍ لاَ يَبْلُغُ عَدَّهَا وَ لاَ يُدْرِكُ مَجْدَهَا وَدَّ اَلْمُتَمَنُّونَ أَنْ لَوْ كَانُوا تُرَابَ أَقْدَامِ اِبْنِ أَبِي طَالِبٍ أَ لَيْسَ هُوَ صَاحِبَ لِوَاءِ اَلْحَمْدِ وَ اَلسَّاقِيَ يَوْمَ اَلْوُرُودِ وَ جَامِعَ كُلِّ كَرَمٍ وَ عَالِمَ كُلِّ عِلْمٍ وَ اَلْوَسِيلَةَ إِلَى اَللَّهِ وَ إِلَى رَسُولِهِ .
زبان ترجمه:

الاحتجاج / ترجمه غفاری ;  ج ۱  ص ۳۷۱

از عامر شعبى مروى است و او از عروة و او از پدر خود زبير و او از پدرش عوام روايت ميكند كه چون امر خلافت به ابو بكر استقامت يافت و امامتش استقرار و استحكام تمام پذيرفت منافقان زبان طعن و جحود بر ابو بكر گشودند و گفتند كه ابو بكر بوسيله خلافت كه تقديم بامداد و اعانت ساير امت بر على كرد امروز دعوى مينمايد كه من بر على عليه السّلام افضل و باين مكان خلافت اولى و احق و احرى و اليقم. چون اين خبر بسمع ابا بكر رسيد بغايت آزرده خاطر گرديد روزى در محضر اكثر انصار و مهاجر بمنبر حضرت سيد البشر برآمد و بعد از حمد خداى اكبر و نعت و درود حضرت پيغمبر گفت:اى معشر انصار و مهاجر مرا بر كسى كه به نيروى او سيد المرسلين مستسعد و بهره‌مند گرديد تا آنكه ايزد قادر حقيقت دين مبين برو بين و ظاهر كرد برترى مى‌دهيد بدانيد آن كس محجوب و ممنوع از والى ولايت نگردد. اما جمعى كه اظهار ايمان را ذلت دانند و اسرار نفاق را علت غائى اتفاق و شيوۀ مودت و طريقه محبت و وفاق شمرند. امثال اين طايفه عصيه شيطان و جماعت اهل طغيان بر من چنان گمان ميبرند كه من دعوى افضليت از على مينمايم. من چون اين دعوى بى‌معنى توانم نمود و اين سخن بى‌سر و بن توانم گفت كه از طريقه عقل و خرد دور و از شيوه ارباب معرفت مهجور است. زيرا كه مرا سابقه على عليه السّلام و قربت و خصوصيت او بحضرت رسالت صلى اللّٰه عليه و آله و سلم نيست و نيز على از موحدان ايزد سبحان و من در آن زمان از ملحدان و كافران بودم و على بندگى حضرت معبود نمود پيش از آنكه من عبادت و طاعت رب العزت نمايم. و او بموالات و دوستى حضرت رسول موصوف بود و من بعداوت و شقاوت از حضرت مشهور و معروف على عليه السّلام بيعت گرفت بر من بساعت چند بر بندگى رب العلى و مبايعت رسول مجتبى كه اگر ثواب تمامى آن ساعات از من منقطع گردد هرگز من پيرامون سعادت آن ساعت نتوانيم گرديد بلكه بگرد آن نتوانم رسيد. و اللّٰه بخداى عالم قسم است كه ابن ابى طالب از حضرت رب العزت فايز است بمودت و محبت و از حضرت نبى الرحمه بقربت كه هيچ احدى از امت را آن رابطه محبت الهى و آن علاقه قرابتى حضرت رسالت پناهى بآن مرتبه عليه ممكن و ميسر نيست. در قوت ايمان،على عليه السّلام بدرجه ايست كه امت اولين و جماعت آخرين را دعوى درجه ايمان ايشان غير از پيغمبران نتوانند فرمود و نيز هيچ احدى از اولين و آخرين عبادت و بندگى حضرت رب العالمين بنهج امير المؤمنين بغير انبياى مرسلين نتواند نمود.على عليه السّلام جان خود را در راه خداى تعالى مصروف و مبذول گردانيد و اخلاص محبت و اختصاص مودت با ابن عم خود بدرجه‌اى رسانيد كه مزيد آن متصور بلكه مقدور و ميسر هيچ بشر نيست. على عليه السّلام كاشف مكروبات و رافع ريب و شبهات و قاطع اسباب فاسده و دافع ارباب مفسده است. قامع شرك و كفر و ظاهركننده وجه نفاق اهل شقاق كه در سويداى ضماير و خواطر مضمر گردانند و دانندۀ اسرار حقايق اخلاص ارباب اتفاق و اختصاص است. پيوسته متحمل شدايد و محن اهل عالم و متكفل حصول امانى و آمال شرعيه جميع طوايف امم حضرت رسول صلى اللّٰه عليه و آله و سلم است. تابع و ملحق نبى ايزد خالق گرديد پيش از آنكه آن سرور را بالحاق و اطاعت خواند و سبقت گرفت بر متابعت رسول حضرت ايزد منان قبل از آنكه احدى برو سبقت گيرد در اسلام و ايمان. على جامع علم و فهم و صاحب جود و سخا است جميع خيرات سابقه و تمامى صفات لايقه در دل آن بنده عز و جل مكنوز و مدخر است ليك مثقال ذره آن را بجهة نفس خود ذخيره ننمايد بلكه همگى آن را در محال مرضيه ايزد خلاق صرف و انفاق نمايد. اى معشر مردمان كسى را كه رتبه كمال اين،و مرتبه علم و حال چنين باشد احدى نائل بيك درجه كمال آن مكمل علم و حال در حالى از احوال نتواند شد فكيف اراده تساوى يا ادعاء درجه زيادتى تواند كرد.با چنان شخصى كه خداى تعالى و رسول مجتبى او را ولى مؤمنان و وصى نبى الانس و الجان و راعى خلافت خلقان و قايم و ساعى بامامت امتان گردانيد يقين دعواى زيادتى و تفوق يعنى بر امير المؤمنين على عليه السّلام عين بى‌شرمى و كمال بى‌آزرمى است. طعن جاهل نادان و عامى بى‌سرمايه كمال و عرفان مرا و سرزنش ارباب حسد و عدوان در باب برخاستن از مقام و مكانى كه آن سرور مرا امر بانتقال از آن مكان نمايد يا مرا بر استقرار و استقامت چيزى حكم نمايد،عين سفسطه و نادانى و نهايت حماقت و بى‌عرفانى است. زيرا كه من متابعت على را بر خود لازم بلكه از فروض متحتم شمرم بواسطه آنكه مكرر از حضرت پيغمبر شنيدم ميفرمود كه حق با على و على با حق است مطيع على سعيد و ناجى دشمن على بدبخت و شقى است. و اللّٰه بخداى عالم و به پروردگار عالم قسم است كه اگر كسى ابن ابى طالب را بواسطه آنكه از اول عمر خود ببندگى و پرستش ايزد علام قيام و اقدام نمود و باقى انام به پرستش اصنام اشتغال داشتند و احتراز از حلال و حرام نداشتند هرگز على مرتكب امر حرام و بعبادت اوثان و اصنام اقدام ننمود بلكه شغل آن امام الانام كسر اوثان و اصنام بود بمحبت گيرد يا بمودت و دوستى پذيرد كافى است. مع هذا تمامى مردم بعد از وفات سيد عالم در جميع امور مشكله احتياج بعلى دارند و در مسايل شرعيه رجوع باو مى‌آرند فكيف در هنگامى كه با وجود اين مراتب كمال اسباب ديگر بواسطه اطاعت و محبت آن سرور بعد از وفات حضرت پيغمبر موجود و مستمر باشد كه اقل آن اسباب موجب اطاعت آن حضرت و اهون آن مرغب متابعت آن ولى رب العزت بود. چنانچه على ذى رحم نبى الجليل بلكه بغايت نزديك برسول خليل است و على عالم است بامور دقيق و جليل و راضى بصبر جميل است او بذل و مواسات بهمگى بريات نمايد بآنچه در نزد على باشد از كثير و قليل و على را با رسول ملك تعالى مراتب دوستى و اخلاص بحديست كه محد آن بدرك و عدد احصاى آن در حيز فهم هر كامل و زيرك نيست.مردم اگر آرزو نمايند كه تراب قدم ابن ابى طالب باشند بجاست و اگر بمودت و اتحاد او ميرند براى نجات يوم الميعاد كافى و رواست. زيرا كه على صاحب لواى حمد محمود و ساقى محبان خويش در يوم الورود و جامع جميع صنوف كرم و حلم و عالم به همگى انواع فضل و علم و وسيله شفاعت امت بخداى عالم و بحضرت رسول صلى اللّٰه عليه و آله است.

divider

الاحتجاج / ترجمه جعفری ;  ج ۱  ص ۲۰۸

42-از عامر شعبى نقل است كه عروة بن زبير [از پدرش زبير] گفت: وقتى أبو بكر بر خلافت تكيه كرد گروهى از منافقين گفتند: أبو بكر بر علىّ‌ تقدّم يافت و نيز معتقد است كه از علىّ‌ براى خلافت شايسته‌تر است!. وقتى اين حرفها بگوش أبو بكر رسيد برخاسته و خطبه‌اى بدين شرح خواند كه: در برابر افرادى كه به راه دين باز نمى‌گردند، و مراقب رفتار و گفتار خود نبوده و آداب محبّت و مودّت را نمى‌كنند صبر بايد! همانها كه از سر ناچارى تظاهر به ايمان نموده و صفات نفاق را در دلهاى خود پنهان كردند، آنان پيروان شيطانند و گروه طاغى! مى‌پندارند كه من خود را از علىّ‌ افضل مى‌دانم، چگونه مدّعى چنين حرفى باشم در حالى كه مرا سوابق و خصوصيّات و قرابت او نيست‌؟ او يكتاپرست بود و من كافر بودم، و پيش از من او را عبادت مى‌كرد، او دوست پيامبر بود و من مخالف و دشمن، و ساعاتى چند از من سبقت جست كه اگر غفلت مى‌كردم ديگر به شكر آن نائل نشده و هرگز ممكن نبود به گرد پايش برسم. بخدا سوگند كه علىّ‌ بن- ابى طالب در محبّت خداوند و قرابت پيامبر و از نظر درجۀ ايمان به مقامى دست يافته كه هيچ يك از گذشتگان و آيندگان هر چه بكوشند غير از انبياء نتوانند به آن مقام دست يافته و قدمى در آن راه نهند، علىّ‌ در راه خدا از بذل جان دريغ نكرد، و مودّت و محبّت خود را در بارۀ پسر عمويش اظهار نمود، هر گرفتارى و سختى و پيش‌آمد بدى را از پيش روى مسلمين برداشته و برطرف مى‌ساخت، هر گونه شكّ‌ و شبهه‌اى را رفع نموده و هر راهى جز راه هدايت را مسدود مى‌كرد، پيوسته با شرك و نفاق در مبارزه بود و حقّ‌ را روشن مى‌ساخت.او پيوسته در اين عالم متحمّل شدائد بود، پيش از همه به پيامبر ملحق شد و قبل از ديگران به ميادين جنگ قدم نهاد، وى جامع علم و حلم و فهم است، و همۀ خيرات در قلب او انباشته و مخزون شده، ولى هيچ را براى خود ذخيره نكرده و همه را انفاق مى‌كند، پس با اين صفات چه كسى قادر است مقام او را آرزو كند، در حالى كه او از طرف خداوند متعال و رسول به ولايت مؤمنين و وصايت پيامبر و امامت امّت منصوب گرديده است، آيا فرد نادان به اينكه من خليفه شده‌ام مغرور شده حال اينكه او مرا به اين جايگاه نشاند و من اطاعت امر او را نمودم، و خود از رسول خدا صلّى اللّٰه عليه و آله شنيدم كه مى‌فرمود: «حقّ‌ با علىّ‌ است و علىّ‌ با حقّ‌ است، هر كه او را فرمان برد هدايت يافته، و هر كه با او مخالفت كند تباه گردد، و هر كه او را دوست بدارد خوشبخت شده، و هر كه به او كينه ورزد ناكام و بدبخت شود.بخدا سوگند اگر دوستى و محبّت مردم به علىّ‌ بن ابى طالب تنها بدين خاطر باشد كه او مخالفت خدا نكرده و جز اللّٰه هيچ معبودى را عبادت نكرده، و نيز به خاطر اينكه مردم پس از وفات پيامبر به وجود او نيازمندند، البتّه همين مقدار در ايجاب محبّت و دوستى او كفايت مى‌كند، تا برسد به تمام جهات و علل بسيار ديگرى كه حدّ أقلّ‌ آن اسباب موجب اطاعت او و كمترين آنها باعث و موجب ترغيب و تشويق در متابعت اوست. علىّ‌ از ارحام نزديك رسول خدا است، و به تمام موضوعات بزرگ و كوچك عالم است، او را ويژگى و خصوصياتى است كه نه در تعداد بدانها دسترسى است و نه بزرگى آن قابل درك مى‌باشد، اگر همه آرزو كنند كه خاك كفش او باشند آرزويى بجا است، مگر نه اين است كه او صاحب لواى حمد، و ساقى روز قيامت، و جامع همۀ خوبيها، و داراى همۀ علوم، و وسيلۀ شفاعت به خدا و به پيامبر است ؟!

divider