شناسه حدیث :  ۱۱۹۲۵۶

  |  

نشانی :  الکافي  ,  جلد۸  ,  صفحه۳۶۶  

عنوان باب :   الجزء الثامن كِتَابُ اَلرَّوْضَةِ

معصوم :   امام صادق (علیه السلام)

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ اِبْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِي أَيُّوبَ اَلْخَزَّازِ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ : أَنَّ آزَرَ أَبَا إِبْرَاهِيمَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ كَانَ مُنَجِّماً لِنُمْرُودَ وَ لَمْ يَكُنْ يَصْدُرُ إِلاَّ عَنْ أَمْرِهِ فَنَظَرَ لَيْلَةً فِي اَلنُّجُومِ فَأَصْبَحَ وَ هُوَ يَقُولُ لِنُمْرُودَ لَقَدْ رَأَيْتُ عَجَباً قَالَ وَ مَا هُوَ قَالَ رَأَيْتُ مَوْلُوداً يُولَدُ فِي أَرْضِنَا يَكُونُ هَلاَكُنَا عَلَى يَدَيْهِ وَ لاَ يَلْبَثُ إِلاَّ قَلِيلاً حَتَّى يُحْمَلَ بِهِ قَالَ فَتَعَجَّبَ مِنْ ذَلِكَ وَ قَالَ هَلْ حَمَلَتْ بِهِ اَلنِّسَاءُ قَالَ لاَ قَالَ فَحَجَبَ اَلنِّسَاءَ عَنِ اَلرِّجَالِ فَلَمْ يَدَعِ اِمْرَأَةً إِلاَّ جَعَلَهَا فِي اَلْمَدِينَةِ لاَ يُخْلَصُ إِلَيْهَا وَ وَقَعَ آزَرُ بِأَهْلِهِ فَعَلِقَتْ بِإِبْرَاهِيمَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَظَنَّ أَنَّهُ صَاحِبُهُ فَأَرْسَلَ إِلَى نِسَاءٍ مِنَ اَلْقَوَابِلِ فِي ذَلِكَ اَلزَّمَانِ لاَ يَكُونُ فِي اَلرَّحِمِ شَيْءٌ إِلاَّ عَلِمْنَ بِهِ فَنَظَرْنَ فَأَلْزَمَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مَا فِي اَلرَّحِمِ إِلَى اَلظَّهْرِ فَقُلْنَ مَا نَرَى فِي بَطْنِهَا شَيْئاً وَ كَانَ فِيمَا أُوتِيَ مِنَ اَلْعِلْمِ أَنَّهُ سَيُحْرَقُ بِالنَّارِ وَ لَمْ يُؤْتَ عِلْمَ أَنَّ اَللَّهَ تَعَالَى سَيُنْجِيهِ قَالَ فَلَمَّا وَضَعَتْ أُمُّ إِبْرَاهِيمَ أَرَادَ آزَرُ أَنْ يَذْهَبَ بِهِ إِلَى نُمْرُودَ لِيَقْتُلَهُ فَقَالَتْ لَهُ اِمْرَأَتُهُ لاَ تَذْهَبْ بِابْنِكَ إِلَى نُمْرُودَ فَيَقْتُلَهُ دَعْنِي أَذْهَبْ بِهِ إِلَى بَعْضِ اَلْغِيرَانِ أَجْعَلْهُ فِيهِ حَتَّى يَأْتِيَ عَلَيْهِ أَجَلُهُ وَ لاَ تَكُونَ أَنْتَ اَلَّذِي تَقْتُلُ اِبْنَكَ فَقَالَ لَهَا فَامْضِي بِهِ قَالَ فَذَهَبَتْ بِهِ إِلَى غَارٍ ثُمَّ أَرْضَعَتْهُ ثُمَّ جَعَلَتْ عَلَى بَابِ اَلْغَارِ صَخْرَةً ثُمَّ اِنْصَرَفَتْ عَنْهُ قَالَ فَجَعَلَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ رِزْقَهُ فِي إِبْهَامِهِ فَجَعَلَ يَمَصُّهَا فَيَشْخُبُ لَبَنُهَا وَ جَعَلَ يَشِبُّ فِي اَلْيَوْمِ كَمَا يَشِبُّ غَيْرُهُ فِي اَلْجُمْعَةِ وَ يَشِبُّ فِي اَلْجُمْعَةِ كَمَا يَشِبُّ غَيْرُهُ فِي اَلشَّهْرِ وَ يَشِبُّ فِي اَلشَّهْرِ كَمَا يَشِبُّ غَيْرُهُ فِي اَلسَّنَةِ فَمَكَثَ مَا شَاءَ اَللَّهُ أَنْ يَمْكُثَ ثُمَّ إِنَّ أُمَّهُ قَالَتْ لِأَبِيهِ لَوْ أَذِنْتَ لِي حَتَّى أَذْهَبَ إِلَى ذَلِكَ اَلصَّبِيِّ فَعَلْتُ قَالَ فَافْعَلِي فَذَهَبَتْ فَإِذَا هِيَ بِإِبْرَاهِيمَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ وَ إِذَا عَيْنَاهُ تَزْهَرَانِ كَأَنَّهُمَا سِرَاجَانِ قَالَ فَأَخَذَتْهُ فَضَمَّتْهُ إِلَى صَدْرِهَا وَ أَرْضَعَتْهُ ثُمَّ اِنْصَرَفَتْ عَنْهُ فَسَأَلَهَا آزَرُ عَنْهُ فَقَالَتْ قَدْ وَارَيْتُهُ فِي اَلتُّرَابِ فَمَكَثَتْ تَفْعَلُ فَتَخْرُجُ فِي اَلْحَاجَةِ وَ تَذْهَبُ إِلَى إِبْرَاهِيمَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَتَضُمُّهُ إِلَيْهَا وَ تُرْضِعُهُ ثُمَّ تَنْصَرِفُ فَلَمَّا تَحَرَّكَ أَتَتْهُ كَمَا كَانَتْ تَأْتِيهِ فَصَنَعَتْ بِهِ كَمَا كَانَتْ تَصْنَعُ فَلَمَّا أَرَادَتِ اَلاِنْصِرَافَ أَخَذَ بِثَوْبِهَا فَقَالَتْ لَهُ مَا لَكَ فَقَالَ لَهَا اِذْهَبِي بِي مَعَكِ فَقَالَتْ لَهُ حَتَّى أَسْتَأْمِرَ أَبَاكَ قَالَ فَأَتَتْ أُمُّ إِبْرَاهِيمَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ آزَرَ فَأَعْلَمَتْهُ اَلْقِصَّةَ فَقَالَ لَهَا اِئْتِينِي بِهِ فَأَقْعِدِيهِ عَلَى اَلطَّرِيقِ فَإِذَا مَرَّ بِهِ إِخْوَتُهُ دَخَلَ مَعَهُمْ وَ لاَ يُعْرَفُ قَالَ وَ كَانَ إِخْوَةُ إِبْرَاهِيمَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يَعْمَلُونَ اَلْأَصْنَامَ وَ يَذْهَبُونَ بِهَا إِلَى اَلْأَسْوَاقِ وَ يَبِيعُونَهَا قَالَ فَذَهَبَتْ إِلَيْهِ فَجَاءَتْ بِهِ حَتَّى أَقْعَدَتْهُ عَلَى اَلطَّرِيقِ وَ مَرَّ إِخْوَتُهُ فَدَخَلَ مَعَهُمْ فَلَمَّا رَآهُ أَبُوهُ وَقَعَتْ عَلَيْهِ اَلْمَحَبَّةُ مِنْهُ فَمَكَثَ مَا شَاءَ اَللَّهُ قَالَ فَبَيْنَمَا إِخْوَتُهُ يَعْمَلُونَ يَوْماً مِنَ اَلْأَيَّامِ اَلْأَصْنَامَ إِذَا أَخَذَ إِبْرَاهِيمُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ اَلْقَدُومَ وَ أَخَذَ خَشَبَةً فَنَجَرَ مِنْهَا صَنَماً لَمْ يَرَوْا قَطُّ مِثْلَهُ فَقَالَ آزَرُ لِأُمِّهِ إِنِّي لَأَرْجُو أَنْ نُصِيبَ خَيْراً بِبَرَكَةِ اِبْنِكِ هَذَا قَالَ فَبَيْنَمَا هُمْ كَذَلِكَ إِذَا أَخَذَ إِبْرَاهِيمُ اَلْقَدُومَ فَكَسَرَ اَلصَّنَمَ اَلَّذِي عَمِلَهُ فَفَزِعَ أَبُوهُ مِنْ ذَلِكَ فَزَعاً شَدِيداً فَقَالَ لَهُ أَيَّ شَيْءٍ عَمِلْتَ فَقَالَ لَهُ إِبْرَاهِيمُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ وَ مَا تَصْنَعُونَ بِهِ فَقَالَ آزَرُ نَعْبُدُهُ فَقَالَ لَهُ إِبْرَاهِيمُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ «أَ تَعْبُدُونَ مٰا تَنْحِتُونَ» فَقَالَ آزَرُ لِأُمِّهِ هَذَا اَلَّذِي يَكُونُ ذَهَابُ مُلْكِنَا عَلَى يَدَيْهِ .
زبان ترجمه:

بهشت کافی ;  ج ۱  ص ۴۱۹

ابو بصير از امام صادق عليه السّلام روايت كند كه فرمود:آزر پدر ابراهيم عليه السّلام ستاره‌شناس نمرود بود و هيچ كارى جز براى او و به دستور او نمى‌كرد.شبى در ستاره‌ها نگريست و به نمرود گفت:هر آينه من چيز شگفتى مى‌بينم.نمرود گفت:چه مى‌بينى‌؟آزر گفت:كودكى در سرزمين ما ديده به جهان خواهد گشود كه نابودى ما به دست اوست و پس از مدّت كوتاهى مادرش بدو آبستن شود.امام عليه السّلام فرمود:نمرود از اين گزارش در شگفت شد و گفت:آيا تاكنون زنان بدو آبستن شده‌اند؟آزر گفت:نه.امام فرمود:نمرود زنان را از مردان جدا كرد و هيچ زنى را نگذاشت جز اينكه او را در شهرى جاى داد كه بدو دسترس نبود،و آزر خود با زنش درآميخت و زن آبستن ابراهيم شد.آزر پنداشت كه اين نوزاد از او باشدو لذا در پى قابله‌هاى آن زمان فرستاد و آنها در كار خود چنان ماهر بودند كه هر چه در رحم زن بود مى‌فهميدند. آنها مادر ابراهيم را معاينه كردند و خداى عزّ و جلّ‌ آن بچّه را كه در رحم بود به پشت چسباند و گفتند:ما در شكم او چيزى نمى‌يابيم.در علمى كه آزر[در بارۀ اين كودك] تحصيل كرده بود اين مطلب هم بود كه اين نوزاد به آتش خواهد افتاد ولى دنبالۀ آن را كه خدا او را از اين آتش رهايى خواهد بخشيد نمى‌دانست. چون مادر ابراهيم او را به دنيا آورد آزر خواست نوزاد را نزد نمرود برد تا او را بكشد. زنش گفت:پسرت را نزد نمرود نبر تا او را بكشد،بگذار من خودم او را به يكى از غارها برده و در آن جا بگذارم تا زمان مرگش فرا رسد،و تو به دست خود فرزندت را نكشته باشى.آزر به او گفت:او را ببر. امام عليه السّلام فرمود:زن آزر او را برد و در غارى پنهان كرد و به او شير داد،و سنگى بر درب آن غار نهاد و برگشت و خداوند خوراك ابراهيم را در انگشت ابهامش جارى فرمود و ابراهيم آن را مى‌مكيد و شير از آن مى‌جوشيد،و در يك روز به اندازۀ يك هفتۀ بچه‌هاى ديگر و در يك هفته به اندازۀ يك ماه بچّه‌هاى ديگر رشد مى‌كرد،و تا زمانى كه خدا مى‌خواست به همين وضع گذارند.سپس مادرش به پدرش گفت:كاش به من اجازه مى‌دادى تا نزد اين بچّه روم.گفت:برو.مادرش به غار رفت و بناگاه ديد كه ابراهيم زنده است و دو چشمش چونان دو چراغ مى‌درخشد.امام عليه السّلام فرمود:مادرش او را در بر گرفت و به سينه چسباند و او را شير داد و برگشت.آزر از حال كودك پرسيد.مادر ابراهيم گفت:من او را زير خاك كردم و برگشتم.مدّتى گذشت و گاها مادر ابراهيم به بهانۀ كارى از خانه بيرون مى‌رفت و خود را پنهانى به ابراهيم مى‌رسانيد و او را در آغوش مى‌كشيد و شيرش مى‌داد و برمى‌گشت،و چون به راه افتاد همچون گذشته به ديدار او مى‌رفت و با او به همين ترتيب رفتار مى‌كرد،و اين بار هنگامى كه خواست بازگردد ابراهيم دامنش را گرفت،مادر ابراهيم گفت:اى كودك چه مى‌خواهى‌؟ابراهيم گفت:مادر جان!مرا با خودت ببر.مادر ابراهيم گفت:پسرم بگذار تا در اين باره با پدرت مشورت كنم.امام عليه السّلام فرمود:مادر ابراهيم نزد آزر آمد و داستان ابراهيم را به آگاهى او رساند.آزر گفت:او را نزد من آور،با اين شيوه كه بر سر راهش نشان،و چون برادرانش بر او گذر كنند خود را در ميان آنها اندازد و همراه آنها بيايد كه كسى او را نشناسد.امام عليه السّلام فرمود:كار برادران ابراهيم اين بود كه بت مى‌ساختند و به بازار مى‌بردند و مى‌فروختند.امام عليه السّلام فرمود:مادرش ابراهيم را آورد و او را بر سر راه نشانيد و برادرانش بر او گذر كردند و او در ميان ايشان درآمد و به همراه آنها به خانه آمد،و چون چشم پدرش به او افتاد مهر او در دلش جاى گرفت و تا خدا مى‌خواست اوضاع به همين منوال بود.در يك روز كه برادرانش بت مى‌ساختند ابراهيم تيشه را به دست گرفت و بتى[زيبا]ساخت تا به آن روز مانند آن را نديده بودند.آزر به مادر ابراهيم گفت:من اميد دارم كه به بركت اين پسر خيرى به ما رسد،ولى ناگهان ديدند ابراهيم تيشه را به دست گرفت و بتى را كه ساخته بود شكست.پدرش از اين كار بسيار دلگير شد و به او گفت:چه كردى‌؟ابراهيم عليه السّلام گفت: مگر اين بت را براى چه مى‌خواستيد؟آزر گفت:مى‌خواستيم آن را بپرستيم.ابراهيم عليه السّلام فرمود:آيا چيزى را پرستش مى‌كنيد كه خود مى‌تراشيد؟آزر به مادر ابراهيم گفت:اين همان كسى است كه حكومت ما به دست او از ميان مى‌رود.

divider

الروضة من الکافی / ترجمه کمره ای ;  ج ۲  ص ۳۲۷

از ابى بصير از امام صادق(عليه السّلام)كه راستى آزر پدر ابراهيم ستاره‌شناس و منجم نمرود بود و هيچ كارى جز براى او و دستور او نميكرد يك شب در ستاره‌ها نگاه كرد و بنمرود مى‌گفت هر آينه من چيز عجيبى مينگرم. نمرود-چه بنظرت مى‌آيد؟ آزر-نوزادى در سرزمين ما متولد مى‌شود كه هلاكت ماها بدست او است و جز اندكى نمانده كه مادرش بدو آبستن شود. فرمود:نمرود از اين گزارش در شگفت شد و گفت: آيا تاكنون زنان بدان آبستن شده‌اند؟ آزر-نه،تاكنون در رحم مادر نيامده است. فرمود:نمرود زنان را از مردان بازداشت و هيچ زنى را نگذاشت جز اينكه او را در دژى زندانى كرد كه بدو دسترس نبود و آزر خود با زنش درآميخت و درآويخت و او بابراهيم آبستن شد و پنداشت كه اين مولود از او باشد و هم او باشد و دنبال قابله‌هاى استاد آن زمان فرستاد كه چيزى در رحم نبود مگر آنكه مى‌فهميدند و آنها بررسى كردند و خداوند عز و جل فرزند شكمى را بپشت چسبانيد و آنان گفتند ما در رحم او چيزى نديديم و نفهميديم و در آنچه آزر دانسته بود اين بود كه اين نوزاد بآتش سوخته شود و ندانسته بود كه خدايش تعالى از آتش نجات مى‌دهد. فرمود:چون مادر ابراهيم او را زاد آزر خواست تا نوزاد را نزد نمرود برد تا او را بكشد زنش گفت پسرت را نزد نمرود مبر تا او را بكشد بگذار من خودم او را به يكى از غارها برم و در آنجا بگذارم تا مرگش برسد و تو بدست خود فرزندت را نكشته باشى باو گفت:زود او را ببر.فرمود:او را برد در غارى پنهان كرد و باو شير داد و سنگى بر در آن غار نهاد و برگشت و خداوند خوراك ابراهيم را در انگشت بزرگ دستش نهاد و او مى‌مكيد و شير از آن مى‌جهيد و در يك روز باندازه يك هفته ديگران بزرگ ميشد و در يكماه باندازه يك سال ديگران بزرگ ميشد و تا خدا ميخواست بهمين وضع گذرانيد. سپس مادرش به پدرش گفت كاش بمن اجازه مى‌دادى بروم نزد اين بچه و من ميرفتم گفت برو مادرش بغار رفت و بناگاه ديد كه ابراهيم زنده است و دو چشمش چون دو چراغ ميدرخشد. فرمود:مادرش او را در آغوش كشيد و بسينه چسبانيد و او را شير داد و برگشت و آزر از حال وى پرسيد. مادر ابراهيم-من او را بزير خاك كردم و آمدم و مدتى گذشت كه مادر ابراهيم ببهانه كارى از خانه بيرون ميرفت و خود را نهانى بابراهيم ميرسانيد و او را در آغوش مى‌كشيد و شيرش مى‌داد و بر مى‌گشت و چون براه افتاد بمانند گذشته بديدار او رفت و با او همچنان مى‌كرد و چون اين بار خواست برگردد دامن او را گرفت. مادر ابراهيم-اى بچه تو را چه مى‌شود و چه ميخواهى‌؟ ابراهيم-مادر جان مرا با خود ببر مادر ابراهيم-پسرم بگذار تا در اين باره با پدرت مشورت كنم. فرمود:مادر ابراهيم نزد آزر آمد و داستان ابراهيم را باو گزارش داد. آزر-او را نزد من آور-باين روش كه بر سر راهش بنشان و چون برادرانش باو گذر كنند خود را در ميان آنها اندازد و همراه آنها بيايد كه كسى او را نشناسد.فرمود:كار برادران ابراهيم اين بود كه بت مى‌ساختند و ببازار ميبردند و ميفروختند:فرمود مادرش ابراهيم را آورد و او را بر سر راه نشانيد و برادرانش باو گذر كردند و در ميان آنها درآمد و بهم راه آن‌ها بخانه آمد و چون چشم پدرش باو افتاد او را دوست داشت و محبتش در دل افتاد و تا خدا مى‌خواست پائيد و در اين ميان كه يك روز برادرانش بت ميساختند ابراهيم تيشه را بدست گرفت و چوبى برداشت و از آن بتى تراشيد كه هرگز بهتر از آن را نديده بودند.آزر بمادرش گفت راستى من اميدوارم كه ببركت اين پسرت خيرى بما برسد،فرمود در اين ميان كه چنين بودند ابراهيم تيشه را گرفت و بتى را كه ساخته بود شكست و پدرش از اين كار او سخت در هراس شد و باو گفت اين چه كارى بود كه كردى‌؟ ابراهيم(عليه السّلام)-آن را براى چه مى‌خواهيد و با آن چه كارى داريد؟ آزر-آن را بپرستيم و عبادت كنيم. ابراهيم-واى شما چيزى را كه خود مى‌سازيد مى‌پرستيد؟ آزر،رو بمادر ابراهيم-آنكه ملك ما بدست او از ميان ميرود همين است.

divider

الروضة من الکافی / ترجمه رسولی محلاتی ;  ج ۲  ص ۲۲۰

558 - ابو بصير از امام صادق عليه السّلام روايت كند كه فرمود: آزر پدر ابراهيم عليه السّلام (توضيحى براى اين جمله در آخر حديث بيايد) منجم نمرود بود و جز بدستور او كارى نميكرد، شبى در ستارگان نگريست و چون صبح شد بنمرود گفت: چيز عجيبى ديده‌ام، گفت: چه ديدى‌؟ آزر گفت: نوزادى در سرزمين ما بدنيا آيد كه هلاكت و نابودى ما بدست او است، و چيزى نمانده كه مادرش بدو آبستن شود. نمرود از اين خبر در شگفت شد و گفت: آيا زنان بدو آبستن شده‌اند؟ آزر پاسخداد: نه. نمرود دستور داد زنان را از مردان باز دارند، و هيچ زنى نبود جز آنكه او را در شهرى جداگانه جاى دادند كه مردان را دسترسى بدانها نبود، و خود آزر با همسرش درآويخت و او بابراهيم آبستن شد آزر كه گمانش رفته بود كه آن مولود از خود او باشد بنزد قابله‌هاى آن زمان فرستاد و آنها در كار خود چنان ماهر بودند كه هر چه در رحم زن بود ميفهميدند، آنها مادر ابراهيم را بررسى كردند و خداى عز و جل آن بچه را كه در رحم بود به پشت چسبانيد و گفتند: ما چيزى در شكم او مشاهده نميكنيم. و در علمى كه آزر (در بارۀ اين نوزاد) تحصيل كرده بود اين مطلب هم بود كه اين نوزاد بآتش خواهد افتاد ولى دنبالش را كه خداى تعالى او را از آتش نجات خواهد داد ندانسته بود. و چون مادر ابراهيم آن كودك را بزاد آزر خواست او را بنزد نمرود ببرد تا ويرا بقتل رساند، زنش باو گفت: اين كودك را پيش نمرود نبر تا او را بكشد بگذار تا من او را بغارى ببرم و در آنجا بنهم تا مرگش در رسد و تو بدست خود فرزندت را نكشته باشى! آزر اين سخن را پذيرفت و بدو گفت: پس زود او را بدان جا ببر. مادر ابراهيم آن كودك را بغارى برد و در آنجا شيرش داد، و بر در آن غار سنگى نهاد و بخانه‌اش باز گشت، و خداى عز و جل روزى ابراهيم را در سر انگشت ابهامش جارى فرمود و ابراهيم آن را ميمكيد و شير از آن ميجوشيد، و رشد او در يك روز مطابق رشد يك هفتۀ بچه‌هاى ديگر بود، و در يك هفته باندازۀ يكماه ديگران بزرگ ميشد، و در يكماه اندازۀ يك سال ديگران رشد ميكرد. مدتى بر اين منوال گذشت تا اينكه مادرش بآزر گفت: خوبست بمن اجازه دهى بسراغ اين بچه بروم‌؟ گفت: برو. مادر ابراهيم بسراغ فرزندش آمد و مشاهده كرد كه ابراهيم عليه السّلام دو چشمش مانند دو چراغ ميدرخشد او را در بر گرفت و بسينه چسباند و شيرش داد و برگشت، آزر از او حال فرزند را پرسيد زن گفت: او را در زير خاك پنهان كردم و برگشتم. از آن پس آن زن ببهانۀ كارى از خانه بيرون ميرفت و خود را بابراهيم ميرساند و او را بسينه مى‌چسبانيد و شيرش ميداد و بخانه باز ميگشت، و چون ابراهيم براه افتاد مادرش مانند هميشه بنزد او آمد و بهمان ترتيب با او رفتار كرد و اين بار هنگامى كه خواست باز گردد ابراهيم برخاسته دامنش را گرفت. مادرش گفت: چه ميخواهى و چرا چنين ميكنى‌؟ ابراهيم گفت: مرا با خود ببر. مادرش گفت: بايد در اين باره از پدرت اجازه بگيرم. امام عليه السّلام فرمود: مادر ابراهيم بنزد آزر آمد و او را از داستان ابراهيم مطلع ساخت آزر گفت: او را بياور و سر راه بنشان تا چون برادرانش آمدند با آنها بنزد من بيايد كه كسى او را نشناسد برادران ابراهيم كارشان اين بود كه بت ميساختند و ببازار برده ميفروختند، مادر ابراهيم (مطابق دستور آزر) او را بياورد و سر راه نشانيد و برادران كه بر او گذر كردند بهمراه آنان بخانۀ آزر آمد و چون چشم پدر بدو افتاد محبتى از او در دلش جايگير شد و مدتى بر اين منوال گذشت تا همچنان كه روزى برادران بت ميساختند ابراهيم تيشه را بدست گرفت و بتى (زيبا) ساخت كه مانندش را تا بآن روز نديده بودند، آزر بمادر ابراهيم گفت: من اميد آن دارم كه ببركت اين پسر خيرى بما برسد، ولى ناگهان ديدند ابراهيم تيشه را بدست گرفت و بتى را كه ساخته بود بشكست، پدرش از اين كار بسختى ناراحت شد و بدو گفت: چه كردى‌؟ ابراهيم عليه السّلام گفت: مگر اين بت را براى چه ميخواستيد؟ آزر گفت: ميخواستيم آن را پرستش كنيم. ابراهيم عليه السّلام فرمود:«آيا پرستش ميكنيد آنچه را كه خود مى‌تراشيد (و ميسازيد)»؟ آزر (كه اين سخن را از او شنيد) بمادرش گفت: همين است آن كسى كه فرمانروائى ما بدست او از بين خواهد رفت. شرح - در اينكه آيا آزر پدر تنى ابراهيم عليه السّلام بوده است يا اينكه پدر خوانده و عموى او بوده در ميان دانشمندان اسلامى اختلاف است، و بسيارى از دانشمندان اهل سنت قول اول را اختيار كرده چنانچه ظاهر قرآن نيز چنان است، ولى دانشمندان شيعه روى اينكه اتفاق دارند كه پدران پيغمبر اسلام همگى خداپرست بوده‌اند و هيچ يك از آنها كافر نبوده‌اند گويند آزر پدر تنى ابراهيم نبوده و نام پدرش تارخ است و آزر پدر خوانده و عموى او بوده است، و روايات زيادى هم بر اين مضمون رسيده، و از اين رو مجلسى (ره) گويد: شايد اين خبر از روى تقيه صادر شده باشد.

divider