شناسه حدیث :  ۱۱۹۰۶۰

  |  

نشانی :  الکافي  ,  جلد۸  ,  صفحه۲۵۵  

عنوان باب :   الجزء الثامن كِتَابُ اَلرَّوْضَةِ

معصوم :   امام سجاد (علیه السلام)

عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ صَالِحِ بْنِ أَبِي حَمَّادٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ اَلْحَكَمِ عَنْ مَالِكِ بْنِ عَطِيَّةَ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ قَالَ: إِنَّ أَوَّلَ مَا عَرَفْتُ عَلِيَّ بْنَ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِمَا اَلسَّلاَمُ أَنِّي رَأَيْتُ رَجُلاً دَخَلَ مِنْ بَابِ اَلْفِيلِ فَصَلَّى أَرْبَعَ رَكَعَاتٍ فَتَبِعْتُهُ حَتَّى أَتَى بِئْرَ اَلزَّكَاةِ وَ هِيَ عِنْدَ دَارِ صَالِحِ بْنِ عَلِيٍّ وَ إِذَا بِنَاقَتَيْنِ مَعْقُولَتَيْنِ وَ مَعَهُمَا غُلاَمٌ أَسْوَدُ فَقُلْتُ لَهُ مَنْ هَذَا فَقَالَ هَذَا عَلِيُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِمَا اَلسَّلاَمُ فَدَنَوْتُ إِلَيْهِ فَسَلَّمْتُ عَلَيْهِ وَ قُلْتُ لَهُ مَا أَقْدَمَكَ بِلاَداً قُتِلَ فِيهَا أَبُوكَ وَ جَدُّكَ فَقَالَ زُرْتُ أَبِي وَ صَلَّيْتُ فِي هَذَا اَلْمَسْجِدِ ثُمَّ قَالَ هَا هُوَ ذَا وَجْهِي صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ .
زبان ترجمه:

بهشت کافی ;  ج ۱  ص ۲۹۸

ابو حمزه مى‌گويد:نخستين بارى كه من على بن الحسين عليه السّلام را شناختم روزى بود كه ديدم مردى از باب الفيل[مسجد كوفه]داخل شد و چهار ركعت نماز گزارد.من در پى آن مرد آن قدر رفتم تا به بئر الزكاة كه نزديك خانه صالح بن على بود رسيد،در آن جا دو شتر زانو بسته يافتم همراه غلامى سياه،از غلام پرسيدم:اين مرد كيست‌؟گفت:على بن الحسين است.پس من به حضرت على بن الحسين عليهما السّلام نزديك شدم و درود فرستادم و عرض كردم:چرا به اين شهر آمديد،شهرى كه پدر و نيايت را در آن كشتند؟فرمود:به زيارت پدرم آمدم و در اين مسجد نماز گزاردم و اينك رو به سوى مدينه دارم-درود خدا بر او باد-.

divider

الروضة من الکافی / ترجمه کمره ای ;  ج ۲  ص ۱۰۱

از ابى حمزه گويد اول بار كه على بن الحسين(عليهما السّلام)را شناختم اين بود كه مردى را ديدم از باب الفيل وارد مسجد كوفه شد و چهار ركعت نماز خواند من دنبالش رفتم تا بمحل بئر الزكاة رسيد كه در نزد در خانه صالح بن على بود،و بناگاه ديدم دو ناقه در آنجا زانوبند زده شده و يك غلام سياه با آنها بود باو گفتم اين آقا كيست‌؟در پاسخ گفت اين على بن الحسين(عليهما السّلام)است من نزد او رفتم و بر او سلام كردم و باو گفتم براى چه باين بلاد آمدى كه پدر و جدت در آن كشته شدند؟در پاسخ فرمود بزيارت پدرم آمدم و در اين مسجد هم نماز خواندم سپس فرمود منهم اكنون رو بسوى مدينه دارم (و تو نگران مباش)صلى اللّٰه عليه.

divider

الروضة من الکافی / ترجمه رسولی محلاتی ;  ج ۲  ص ۶۶

363 - ابو حمزة گويد: نخستين بارى كه من على بن الحسين عليهما السّلام را شناختم روزى بود كه ديدم مردى از باب الفيل (مسجد كوفه) وارد شد و چهار ركعت نماز خواند، من بدنبال آن مرد رفتم تا به بئر الزكاة كه نزديك خانۀ صالح بن على بود رسيد در آنجا دو شتر زانو بسته ديدم و غلام سياهى با آنها بود، از آن غلام پرسيدم: اين مرد كيست‌؟ گفت: على بن الحسين است، پس من بدان حضرت نزديك شده بر او سلام كردم و بدو عرضكردم: چه سبب شد كه باين بلاد بيائى‌؟ بلادى كه پدر و جدت را در آن كشتند؟ فرمود: بزيارت پدرم آمدم و در اين مسجد هم نماز خواندم و هم اكنون رو بسوى مدينه دارم - درود خدا بر او باد-.

divider