شناسه حدیث :  ۱۱۸۳۴۱

  |  

نشانی :  الکافي  ,  جلد۷  ,  صفحه۳۷۳  

عنوان باب :   الجزء السابع كِتَابُ اَلدِّيَاتِ بَابُ اَلنَّوَادِرِ

معصوم :   امیرالمؤمنین (علیه السلام)

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ إِبْرَاهِيمَ اَلْكِنْدِيِّ قَالَ حَدَّثَنَا خَالِدٌ اَلنَّوْفَلِيُّ عَنِ اَلْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ قَالَ: لَقَدْ قَضَى أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَاسْتَقْبَلَهُ شَابٌّ يَبْكِي وَ حَوْلَهُ قَوْمٌ يُسْكِتُونَهُ فَلَمَّا رَأَى أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ إِنَّ شُرَيْحاً قَضَى عَلَيَّ قَضِيَّةً مَا أَدْرِي مَا هِيَ فَقَالَ لَهُ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ مَا هِيَ فَقَالَ اَلشَّابُّ إِنَّ هَؤُلاَءِ اَلنَّفَرَ خَرَجُوا بِأَبِي مَعَهُمْ فِي سَفَرٍ فَرَجَعُوا وَ لَمْ يَرْجِعْ فَسَأَلْتُهُمْ عَنْهُ فَقَالُوا مَاتَ فَسَأَلْتُهُمْ عَنْ مَالِهِ فَقَالُوا مَا تَرَكَ مَالاً فَقَدَّمْتُهُمْ إِلَى شُرَيْحٍ فَاسْتَحْلَفَهُمْ وَ قَدْ عَلِمْتُ أَنَّ أَبِي خَرَجَ وَ مَعَهُ مَالٌ كَثِيرٌ فَقَالَ لَهُمْ اِرْجِعُوا فَرَجَعُوا وَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يَقُولُ أَوْرَدَهَا سَعْدٌ وَ سَعْدٌ يَشْتَمِلُمَا هَكَذَا تُورَدُ يَا سَعْدُ اَلْإِبِلُ مَا يُغْنِي قَضَاؤُكَ يَا شُرَيْحُ ثُمَّ قَالَ وَ اَللَّهِ لَأَحْكُمَنَّ فِيهِمْ بِحُكْمٍ مَا حَكَمَ أَحَدٌ قَبْلِي إِلاَّ دَاوُدُ اَلنَّبِيُّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يَا قَنْبَرُ اُدْعُ لِي شُرْطَةَ اَلْخَمِيسِ قَالَ فَدَعَا شُرْطَةَ اَلْخَمِيسِ فَوَكَّلَ بِكُلِّ رَجُلٍ مِنْهُمْ رَجُلاً مِنَ اَلشُّرْطَةِ ثُمَّ دَعَا بِهِمْ فَنَظَرَ إِلَى وُجُوهِهِمْ ثُمَّ ذَكَرَ مِثْلَ حَدِيثِ اَلْأَوَّلِ إِلَى قَوْلِهِ سَمِّي اِبْنَكِ هَذَا عَاشَ اَلدِّينُ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ كَيْفَ تَأْخُذُهُمْ بِالْمَالِ إِنِ اِدَّعَى اَلْغُلاَمُ أَنَّ أَبَاهُ خَلَّفَ مِائَةَ أَلْفٍ أَوْ أَقَلَّ أَوْ أَكْثَرَ وَ قَالَ اَلْقَوْمُ لاَ بَلْ عَشَرَةَ آلاَفٍ أَوْ أَقَلَّ أَوْ أَكْثَرَ فَلِهَؤُلاَءِ قَوْلٌ وَ لِهَذَا قَوْلٌ قَالَ فَإِنِّي آخُذُ خَاتَمَهُ وَ خَوَاتِيمَهُمْ وَ أُلْقِيهَا فِي مَكَانٍ وَاحِدٍ ثُمَّ أَقُولُ أَجِيلُوا هَذِهِ اَلسِّهَامَ فَأَيُّكُمْ خَرَجَ سَهْمُهُ فَهُوَ اَلصَّادِقُ فِي دَعْوَاهُ لِأَنَّهُ سَهْمُ اَللَّهِ وَ سَهْمُ اَللَّهِ لاَ يَخِيبُ .
زبان ترجمه:

ترجمه فروع کافی ;  ج ۱۰  ص ۳۷۷

9 - اصبغ بن نباته گويد: امير مؤمنان على عليه السّلام در حال قضاوت بود كه جوانى به سوى ايشان آمد، در حالى‌كه مى‌گريست و در اطرافش عده‌اى مشغول ساكت كردنش بودند. هنگامى كه جوان حضرت على عليه السّلام را ديد، عرض كرد: اى امير مؤمنان! شريح قضاوتى بر من نموده كه من نمى‌دانم چيست‌؟
حضرت به او فرمود: آن قضاوت چيست‌؟

عرض كرد: اين افراد همراه پدرم به مسافرت رفتند. آنان برگشتند؛ اما پدرم بازنگشت. من درباره پدرم از آنان سؤال كردم.
گفتند: مرده است.
درباره اموالش پرسيدم.
گفتند: مالى به جاى نگذاشت.
من آن‌ها را نزد شريح بردم و او آن‌ها را سوگند داد. اما مى‌دانم كه پدرم در حالى به سفر رفت كه اموالى فراوان به همراه داشت.
حضرت على عليه السّلام به آن‌ها فرمود: برگرديد.
آنان بازگشتند، در حالى‌كه آن حضرت اين شعر را زمزمه مى‌فرمود:
سعد بر آن وارد شد در حالى آن را فراگرفته بود و اين‌گونه شتر وارد مى‌شود اى سعد!
اى شريح! داورى تو كافى نبود.
آن‌گاه فرمود: به خدا سوگند! قضاوتى درباره آنان خواهم نمود كه كسى جز داوود پيامبر عليه السّلام چنين قضاوتى نكرده بود. اى قنبر! شرطه لشكر را براى من فراخوان.
قنبر، شرطه را فراخواند و براى هركدام از آن افراد، شرطه‌اى گماشت. سپس آن‌ها را احضار نمود و به صورت‌هاى آنان نگريست. سپس مانند روايت پيشين را نقل مى‌كند، تا آن‌جا كه حضرتش فرمود:«داوود عليه السّلام به آن زن فرمود: نام اين پسرت را عاش الدين (بدهى زنده شد) بگذار.

اصبغ بن نباته گويد: عرض كردم: قربانت گردم! چگونه اموال را از آنان مى‌ستانى، چنان چه جوان ادعا مى‌كند پدرش صد هزار يا كمتر و يا بيشتر به جاى گذاشته است و آنان مى‌گويند:«نه؛ بلكه ده هزار يا كمتر و يا بيشتر به جاى گذاشته بود»؟ اين افراد، ادعايى دارند و اين جوان، ادعايى ديگر.
فرمود: من انگشتر خود و انگشترهاى آنان را مى‌گيرم و آن‌ها را در يك جا مى‌ريزم. سپس مى‌گويم:«قرعه بكشيد. پس هركدام كه سهمش بيرون آمد، در ادعايش راستگو است. زيرا قرعه، سهم الهى است و سهم الهى، نااميد نمى‌گرداند».

divider